يك دانشجوي مسلمان كه آينده انقلاب در دست اوست، بايد هم متعهد باشد و هم متخصص
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۹۰۵۸۹
فرازي از وصيتنامه شهيد مداح:

يك دانشجوي مسلمان كه آينده انقلاب در دست اوست، بايد هم متعهد باشد و هم متخصص

شهيد مداح در فرازي از وصيت‌نامه خود در توصيه‌اي به دانشجويان آورده است: يك دانشجوي مسلمان كه آينده انقلاب در دست اوست، بايد هم ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، سپيده دم غم بار بيست و هشتم صفر سال 1343 طلوع حياتي نو را در امامزاده علي اكبر آغازگر بود؛ تقارن تولدش با اين روز دليل كافي بود كه نوزاد را مجتبي نامند.
 
مجتبي مداح در اول دبيرستان تحصيل مي كرد كه جنگ شروع شد، عزمش را جزم كرد و جنگ و مدرسه را با هم پيش برد، ‌‌ترم سوم دانشگاه بود كه لايق وصل شد و 21 بهمن ماه سال 1364 در عمليات والفجر 8 در اروند هميشه خروشان به خيل عاشقان پيوست.
 
برادرش در بيان خاطره اي درباره شهيد مي گويد: به نظرم مي رسيد با توجه به اينكه چند سالي از او بزرگتر هستم توجيهاتم براي منصرف كردن او فايده دارد، اما نداشت.
 
دوره آموزش غواصي را مي گذراند، بعد از  چند وقت از طريق يكي ديگر از برادرانم مطلع شدم كه عازم جبهه است و خود را براي ديدنش رساندم.
 
موقعي كه رسيدم مشغول جر و بحث كردن با يكي از دوستانش به نام مجيد بود، تا مرا ديد، آمد و در آغوشم گرفت، مجيد نيز واسطه ام كرد براي راضي كردن مجتبي تا او را هم با خودشان ببرند، ولي دلايل مجتبي براي نبردنش منطقي بود.
 
با دور شدن قطار غوغايي به جانم افتاد، دلم مي خواست خود را ميان جمعيت پنهان كنم، از بودنم احساس شرمندگي مي كردم، شرمندگي و حسرتم زماني بيشتر شد كه پيكرهاي مجيد و مجتبي را تشييع مي كردم.
 
آقاي آزاد، دوست شهيد در بيان خاطره اي از شهيد مي گويد: قرار گذاشته بوديم همه كارهايمان را با هم انجام دهيم، اما او نيمه شب ها از خواب بلند مي شد و بيرون مي رفت، با خودم گفتم حتماً تنهايي ميره و درس مي خونه؛ چون مي خواستم سر از كارش دربياورم، يك شب خودم را به خواب زدم تا بيرون رفت دنبالش راه افتادم، ديدم در گوشه اي از حياط پارچه اي پهن كرده و مشغول خواندن نماز است.
 
يكي از همرزمان شهيد در وصف لحظات شهادتش مي گويد: سرش را از پشت خاكريز بيرون آورد تا هدف مورد نظرش را با «آر. پي. جي» بزند، اما قناسه امانش نداد، تير به پيشاني اش خورده بود، خواستيم كمكش كنيم تا به عقب ببريمش، ولي درخواستمان را رد كرد و فقط گفت: «به كارتون ادامه بدين»، انگار مي دانست كه كارش تمام است، لحظاتي بعد جسم بي جانش را به عقب انتقال دادند.
 
قسمتي از مناجات شهيد مجتبي مداح:
 
خدايا اگر مرا نبخشي آن قدر گريه مي كنم تا كور شوم، آنقدر سجده مي كنم تا استخوان ها و عضلات بدنم از هم جدا شود؛ خدايا به حقانيتت قسم مي خورم اگر گناهانم را نبخشي، نمي توانم فرداي قيامت سرم را مقابل شهيدان بلند كنم.
 
فرازهايي از وصيت نامه شهيد:
 
پدر و مادر عزيز! شما دو چشمم و امام قلب من است، بدون چشم مي توان زنده ماند، اما بدون قلب هرگز.
 
يك دانشجوي مسلمان كه آينده انقلاب در دست اوست، بايد هم متعهد باشد و هم متخصص، بنابراين اگر در پايان تحصيلاتتان به ياري روستاييان محروم نرويد و به آنها كمك نكنيد، روز قيامت در پيشگاه خداوند بزرگ روسياه هستيد.
 
هر كس براي خود آرزويي دارد و من هم سه آرزو داشتم، يكي از آرزوهايم اين بود كه امام را زيارت كنم كه سعادت پيدا نكردم، دوم به كربلا بروم و قبر شش گوشه اباعبدالله الحسين را زيارت كنم كه اين آرزو هم به دلم ماند، سوم شهادت بود كه به فيض شهادت رسيدم و همين اميد به شهادت بود كه قلبم را تسكين داد.
پربازدیدترین آخرین اخبار