کد خبر:۱۹۰۹۳۸
قصه للر، بهشت محروم خوزستان...
قصه للر قصه عشق است و جهاد، قصه محرومیتها و فاصلههاست، قصه للر قصه آخر دنیاست، قصه للر قصه یکی بود و یکی نبود نیست، قصه للر قصه خدا است و هیچ کس نیست، آنجا دست خدا را به عینه میتوان دید.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، قصه للر قصه... روزی از روزهای اسفندماه پارسال، روزی خنک و بهاری، یکی از روزهای پایانی سال به ستاد اردوهای جهادی خبر رسید که یکی از گروه های جهادی عازم روستایی به نام «للر» هستن.
چندتا از بچه ها در موردش، تعدادی از مسئولین استان رو که متولی مناطق محروم بودن سین جین کرده بودن، ولی چیز زیادی دستگیرشون نشده بود و اوناهم اطلاعات زیادی در مورد موقعیتش و محرومیتش و...نداشتن بنابراین یکبار با هماهنگی فرمانده سپاه مسجدسلیمان برای شناسایی و انجام یک سری هماهنگی ها رفته بودن للر. آخر دنیا بود... بعد از دو روز اونجا موندن و برگشتن، دیدن چهره های زرد وخسته شون خیلی برام جالب بود بخصوص اینکه تا یکی دو ساعت انگار وصلشون کرده بودی به برق ولتاژ بالا نای حرف زدن نداشتن بعد از یه پذیرایی جانانه با آب قند قدری حالشون جا اومد و شرح حال شروع شد؛ یکی می گفت «آخر دنیا بود»، یکی با بغض می گفت «نه برقی، نه آبی، نه گازی، نه دستشویی، نه جاده ای، نه هیچی و نه هیچ فقط سنگ بود و درخت و آدم اون یکی با داد و فریاد می گفت «خدایا اگه یکی مریض بشه تا برسوننش مرکز درمانی می میره» و گفتن و گفتن ... .
این دست حرفا رو که شنیدم خیلی کنجکاو شدم که برم و خودم از نزدیک ببینم. خداخدا می کردم تا موقعیتی پیش بیاد، ولی چه کنم که مسئول پشتیبانی ستاد بودم وقت سرخاروندم هم نداشتم چه برسه بتونم یه روز رو تعطیل کنم. مدتی بود که خیلی توی فکر للر بودم تا اینکه گوشی ام زنگ خورد. برادر قاسمی ... مسئول ستاد...«الو سلام معین خوبی موقعیت معین جان»... «سلام حاجی توی مسیر پتک جلالی ام لندکروز بچه ها بنزین تموم کرده دارم بنزین می برم براشون»....«خدا قوت برادر. 3 روز دیگه بچه ها می خوان برن للر اونجا هوا خیلی سرده زنگ بزن سعید رو سرخط کن با مزداش در راه آدرس رو فقط از عشایری که همراه گله در حال کوچ بودن می پرسیدیم چون عموما محلی های مسجد سلیمان هم از وجود این روستا خبر نداشتند. توی مسیر خوابم گرفته بود چشام تازه داشت گرم می شد که سعید زد به پهلوم یکدفعه از جا پریدم سعید بهم گفت: « حاجی سال نو مبارک سال تحویل شد انشاالله همیشه جهادی» واقعا دعاش گرفت از اون سال به بعد 4 ساله که توفیق دارم سال تحویل، اردو جهادی کنار بچه ها و روستایی ها باشم.
بالاخره پس از پرس و جوی فراوان و عبور از دره ها، گردنه ها شیب ها و سرازیری ها به «تونل دلا» رسیدیم تونلی حدود 1500 متر تنگ و تاریک وقتی از این تونل عبور می کنی در نگاه اول به معنای واقعی بهشتی را در وسعت بیشتر از شعاع دید آدمی می بینی که تا چند دقیقه تو رو مات و مبهوت قدرت لم یزلی می کنه ... چقدر زیبا و بکر «لا حول ولا قوه الا بالله» پس طی چند کیلومتر به دشت زیبای شیمبار (شیرین بهار) رسیدیم. جنگلهای تو در توی تاک و بید و چنار که باریکه ای از میان آن می گذشت ظاهرا باید ادامه راه رو از این نقطه می دادیم. بی راهه بود و مجبورمون می کرد هرچند کیلومتر بایستیم و از عشایر چادر نشینی که اونجا بودن ادامه راه رو بپرسیم. نکته جالب توجه سوال آنها در مورد پتوها بود، می گفتند: «دوباره انتخابات نزدیکه؟ این پتوها رو از طرف کدوم نامزد آوردید تقسیم کنید؟ ... وقتی وضعیت اسفبارشون رو می دیدم توی دلم می گفتم ای کاش هر روز توی مملکت ما انتخابات بود تا لااقل به این بندگان خدا یه نوایی می رسید ... همین طور که این جاده صعب العبور و مال رو را پیش می بردیم وضعیت محرومیت شدید و شدید تر می شد. خانه های سنگ چین ،سیاه چادرهای پاره و فقیر و ... .
جلوتر که رفتيم جاده همینطور خراب تر می شد ماشین با اون همه بار سر دست اندازها و قلوه سنگ های بزرگ می زد و بالا و پایین می شد با هر بار تکرار این عمل انگار تمام بار ماشین رو می ذاشتن سر شانه هامو خالی می کردن باز جلو می رفتیم ... هرچه جلوتر می رفتیم 3 چیز بیشتر وبیشتر جلوه می نمود؛ محرومیت، طبیعت بکر، تاریکی هوا تا قبل از غروب آفتاب. آخرین پایه برق که بهش سیم برق متصل بود رو دیدم بعد از اون پایه بود ولی سیم برقی در کار نبود.باز جلو می رفتیم .... الان دیگه هوا کاملا تاریک شده بود. ساعت 7 بعداز ظهر بود کم کم یه چراغ های کم سویی که بعدا فهمیدیم سو سوی نور فانوس خونه هاست به چشم رسید، پیرمردی داشت قدم زنان توی اون تاریکی می رفت جفتش ترمز زدیم انگار عجیب ترین صحنه توی عمرش رو دیده بود. همینطور چند دقیقه توی تاریکی به صحنه پیش و روش خیره شده بود. یک وانت پر پتو دوتا جوون این وقت شب اینجا توی این بیابون... .
پرسیدیم ببخشید للر کجاست؟ با تعجب و با لهجه شیرین بختیاریش گفت همین جاست سراغ «حیدر» شورای روستا رو گرفتیم گفت وایسید تا برم بیارمش بعد از چند دقیقه سرو کله حیدر توی تاریکی همراه با یه چراغ قوه که توی دستش بود پیدا شد؛ یعنی همه خونه ها یه دونه داشتن حیدر که از قبل از جریان خبر داشت ما رو به سمت مدرسه روستا (محل اسکان) هدایت کرد حالا توی این تاریکی و این همه پتو... تمام روستا یه موتور برق داشت اون هم برای مراسمات فاتحه خونی اونو به احترام ما توی مدرسه روشن کردن پتوها با همت اهالی خالی شدن شب هرچی اسرار کردیم که خودمون کنسرو داریم و شام داریم، قبول نکردن و برامون مرغ کباب کردن با شرمندگی تمام خوشگوارترین مرغ جهان رو با سختی و عرق شرم پایین می دادیم، اما چیکار می کردیم که این مردم نماد کاملی از ایه شریف «و یوثرون علی انفسهم و لو کانوا بهم خصاصه» بودند.
لازم به ذکر است که بهترین غذای خودشون نون و ترشی محلی بود که از دون انار بدست میاوردن. شب رو توی دمای زیر صفر بدون بخاری با انداختن 5 پتو زیر و 5 پتو رو سپری کردیم. فردا صبح همراه حیدر شروع کردیم به گشت و گذاری در روستا، جمعیت روستا بالغ بر 1500 نفر بود که تعجب من از این جمعیت زیاد و عدم رسیدگی رو چند برابر کرد. شغل اهالی عموما دامداری و گندم دیم و اندک محصولات باغی مثل انگور، انار و گردو بود که از طبیعت بدست میاوردن.
روستا برق نداشت، جاده نداشت، آب نداشت و برای رسیدن به آب باید با چهارپا یک مسیر نیم ساعتی رو طی می کردی و جالب اینکه از محل سرچشمه دو سال پیش توی روستا لوله کشی شده بود، ولی هیچ پمپی برای انتقال آب وصل نکرده بودند، توی روستا هیچ خبری از سرویس بهداشتی و حمام نبود. خانه های روستایی عبارت بود از یک سری سنگ که بروی هم چیده شده بودن و روی اونو با چوب وگل پوشونده بودند بخاطر سرمای هوا داخلش آتیش روشن می کردن و نون هم می پختن، بنابراین داخلش از دوده کاملا سیاه شده بود در یک کلام می تونم بگم یک تنور گلی با ابعاد بزرگ.
لباس های تنشون لباس های محلی بود که از بس شسته شده و دوباره پوشیده بودن کاملا پوسیده شده بود نزدیکترین مرکز بهداشتی که خالی از هرگونه دارو و به ورزی هم بود، 2 ساعت باهاشون فاصله داشت راستی یادم رفت بگم ما اولین بار که اومدیم چون 4 یا 5 بار راه رو گم کردیم و پرسون پرسون اومدیم حدود 6 ساعت از مسجد سلیمان طول کشید، ولی در واقع فاصلش 3 ساعت از مسجد سلیمان بود هیچ گونه تلفن روستایی وجود نداشت و موبایل بطور کلی حتی در بالاترین نقاط هم آنتن نمی داد.
تمام این محرومیت ها یک طرف ولی دو چیز دل منو طوری به درد آورد که هنوز بعد از گذشت 4 سال التیام پیدا نکرده و هر دوی اونها هم سوغات مهاجرت جوونای روستا به شهر به بهانه کار بود؛ اول گوشی های موبایل در بالاترین مدل خودش و محتوای انواع و اقسام فیلم ها و عکس های مبتذل و دوم اعتیاد تعداد کثیری از جوانان روستا به مواد مخدر ... .
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰
man khodam az roostaye lalarm
azinke az in zavie didiid khoshhalam