کد خبر:۱۹۳۴۶۰
با کربلائیان؛
شهیدی که بر مزارش فاتحه خواند
با هم بین قبور شهدا قدم ميزدیم که عبدالحمید به جایی اشاره کرد و همان جا نشست، با دست خاکهای آن محل را صاف کرد و با انگشت روی آن نوشت: مدفـــن پاسدار شهیــــــد، فدایی امام زمان - عبدالحمید حسینــــی، پنج ماه بعد وقتی پیکر شهیدش از عملیات بیت المقدس...
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»،
سردار شهید عبدالحمید حسینی
تولد: ۱۵/۰۹/۱۳۴۱- شیراز
شهادت: ۱۳/۰۲/۱۳۶۱- فکه
سمت: فرمانده گردان
شب آخری که خانه بود خیلی نماز می خواند و بلند بلند گریه می کرد. صداش زدم گفتم مادر چرا اینقدر گریه می کنی، همسایه ها رو بیدار کردی، مگــــر چیکار کردی؟ گفت: مادر ما نفســــی هم که می کشیم اگــــر برای خدا نباشد گنــــاه است، من خیلی می ترسم! صبح خداحافظی کرد و به جبهه بازگشت...
فدایـــــی امــــام زمـــــان(عج)
هفتمِ شهید فرهاد شاهچراغی، دوست از برادر عزیزتر عبدالحمید بود که به دارالرحمه رفتیم. با هم بین قبور شهدا قدم می زدیم که عبدالحمید به جایی اشاره کرد و همان جا نشست. با دست خاک های آن محل را صاف کرد و با انگشت روی آن نوشت: مدفـــن پاسدار شهیــــــد، فدایی امام زمان - عبدالحمید حسینــــی.
پنج ماه بعد وقتی پیکر شهیدش از عملیات بیت المقدس بازگشت، پدر شهید علی خضری دوست صمیمی عبدالحمید درخواست کرد که قبر ایشان را بالای سر فرزند او بکنیم و آنجا دفن کنیم. قبـــر اول که کنده شد، به آب رسید. قبـــر دیگری کندند، آن هم به آب رسید و پر آب شد و بالاخره قبر ایشان در همان نقطه ای که خودش اشاره کرده بود آماده شد. بی آنکه ما به کسی از این پیش گویی چیزی گفته باشیم.
فقط هفت نفــــر
حدود یک ماهی می شد به جبهه بازگشته بود که به خانه همسایه شان زنگ زد. با خنده و شادی خاصی گفت: مـــادر می خواهم از شما خداحافظی کنم، مرا حلال کنید. گفتم: مادر دل همه ما برای شما تنگ شده، کی میایی؟ گفت: «دیدار بعدی در صندوق [تابوت]! »
من از حرفش ناراحت شدم و تلفن را قطع کردم. بعد از آن عبدالحمید به خانۀ آقای آیت الله سید علی اصغر دستغیب، که سه سال محافظ ایشان بود، تماس گرفته و وصیت می کند: من جمعــــه صبـــح، ساعت 4 شهیــــــد می شوم. جنازه من را برای شما می آورند، مرا شبانــــــه (دقیقا ساعت 9 شب) تشییع کنید. به غیر از پدر و مادرم و هفت نفر از بچه های سپاه که اسمشان را گفته بود، کسی در مراسم من نباشد. می خواست تشییع جنازه اش مثل حضرت زهـــــــرا(س) غریبانه باشد.
گریه بی گریـــه
چه روزی بود آن روز، هفتاد شهید همزمان در دارالرحمه تشییع شدند و چه شبی بود آن شب. سوت و کور، آن زمان دارالرحمه هنوز روشنایی نداشت اما نمی دانم چرا حین تشییع پیکر عبدالحمید، همه جا روشن بود. خواهرها و برادرهای ایشان و خیلی از پاسداران و دوستانش هم آمده بودند. اما به احترام وصیت شهید، همه عقب ایستادند و تنها هفت نفر جنازه را بلند کرده و به سمت قبر بردند. دربِ تابوت را که باز کردند، صورت خندانش رو بوسیدم. گفتم: امشب تو را بی عروس به حجله می برم. مادر به من گفتی گریه نکن منافقین خوشحال می شوند، چشم، گریه نمی کنم ولی این رسمش نبود! همان شب، در خواب عبدالحمید را دیدم. در جایگاهی بهشت گونه قرار داشت و کنارش خانمی که چادری از نور به سر داشت ایستاده بود. گفتم: مادر این کیست؟ خندید و گفت: دیشب مراســــم عقـــــد من با این خانـم بود.
علاقه دو طرفه
عبدالحمید، یکی از ارادتمندان واقعی و مخلصین، آقا امام زمان(عج) بود. کسانی که با ایشان در جبهه بودند این حالت و ارادت را به خوبی دیده اند. دعای فرج ورد زبانش بود، همیشه توصیه می کرد در قنوت نماز بخوان: «اللهم اجعلنی من المحبین المهدی و المنتظرین المهدی(عج)» یک بار وقتی برای مرخصی از جبهه به شهر آمده بود در مسجد از عنایات خاص امام زمان(عج) به جبهه ها و رزمندگان سخن گفت از جمله اینکه: من این را مطمئن هستم، آقا می آیند و رزمندگان تشنه ما را به هنگام شهادت سیراب می کنند...
این علاقه دو طرفه بود، شب تشییع غریبانۀ عبدالحمید یکی از تشییع کنندگان، متوجه حضور آقا امام زمان(عج) زیر تابوت ایشان می شوند. آقای دستغیب وقتی متوجه این حضور نورانی و مقدس می شوند، همان طور که در قبر ایستاده بودند و اشک از دو چشمانشان جاری بود به افرادی که بالا و اطراف قبر ایستاده بودند می گویند همه با هم دعای فرج امام زمان(عج) را بخوانید.
مثل علی اصغــر(ع)
از کودکــی دست در آب حوض می کرد آن ها را به آسمان می پاشید و می گفت: من دوست دارم مثل حضرت علی اصغر(ع) شهیــــد شوم. به آرزویش رسید، ترکش به حنجره اش اصابت و زخم بزرگی روی گردن ایشان ایجاد کرده بود. هنگامی که عبدالحمید را در فبر گذاشتند و گلباران کردند. یک غنچه، از گل ها وارد این حفره شده و به خون شهید آغشته شد. آقای دستغیب وقتی این شاخه گل را از زخم خارج کردند، خون تازه از محل زخم جاری شد. ایشان آن شاخه گل خون آلود را با خود به منزل برده و در آب گذاشتند. عجیب این گل تا روز چهلــم شهید تازه و با طراوت ماند. بعد از مراسم چهلم، ناگهان پژمرد و خشک شد ...
وصیت نامه پاسدار فدایی امام زمان شهید عبدالحمید حسینی
بسم الله الرحمن الرحیم:
در تشییع جنازه ام
1-پدرم 2-جناب علی اصغر دستغیب 3-علی مردانی 4-مجتبی مینایی فر5-حبیب روزیطلب شرکت کنند، شب مرا دفن کنید، ساعت 9 شب.حتما برایم دعا کنید ...
دست نوشته های شهید
سه خاطره به نقل از شهید عبدالحمید حسینی:
1- ایثار زمینه اش اخلاص است یعنی کسی که اخلاص نداشته باشد نمی تواند ایثار کند، نمی تواند در الله فنا شود. یاد آن جمله ای که برادرمان همیشه می گفت که: «خدایا ببین که مرگ چگونه بازیچه دست جوانان ما شده است.»
به منطقه عملیاتی که رسیدیم اولین کسی بود که خود را بر روی مینها انداخت.ا ول پای چپ و بعد پای راست و بعد بدن، و این مظلومیت و این حماسه ای که این برادر خلق کرد باعث شد کانالی درست شود و نیروها عبور کنند و دشمن را پس از وارد کردن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی کرد.
2- شب عملیات همه روحیه بالا و غرور خاصی دارند و عجیب سبکبال می شوند.چون آن شب شب معراج بچه ها و شب ازدواج بچه هاست و می گفت که ما می دیدیم که بچه ها دسته دسته شهید می شوند و روی زمین می افتند. یکی از برادرها در حالی که همه درازکش خوابیده بودند و آتش شدید بود یک مشت خاک برداشت و مقداری مشت به مشت کرد و گفت مهدی زهرا !آقا مگر نگفتی می آیم؟!
با این حرف صدای فریاد و شیون بچه هایی که اطرافش بودند به آسمان بلند شد.می گفت به 10 ثانیه نکشید که دیدیم تیر اندازی از سمت دشمن قطع شد. می گفت ما فکر می کردیم اینها می خواهند ما را از زمین بلند و دوباره بزنند.تخریب چی خودش را کشید جلو و معبر را برای بچه ها باز کرد، یکی از بچه ها رفت و اولین نارنجک را در سنگر تیربارچی انداخت و بعد بچه ها با صدای الله اکبر پیش رفتند، فردا ظهر برادرهای برای شناسایی مناطقی که ما فتح کرده بودیم ما را خواستند برگشتیم دیدیم که به تانک آرپیجی نخورده یا به اصطلاح معیوب نیست، وقتی درب تانک را باز کردیم دیدیم که توپچی تانک و راننده اش از وسط نصف شده اند، دهان همه باز ماند بعد رفتیم سنگر تیربارچی دیدیم آنها هم به همین ترتیب از وسط نصف شده اند، می گفت مکس کردم بعد ناله های دیشب آن برادر رزمنده به یادم آمد.
3- صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی(عج) به بالین بچه ها می آید و آنها را در آغوش می گیرد و آب به دهان آنها می دهد یکی از گروهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور می شوند که به عقب برگردند در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گروهان می خورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست می دهد و در همین حال یک پایش روی مین رفته و قطع میشود آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند می گفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید صدای یک نفر که می گوید: بزرگوار آقا کجا رفتی؟!نزدیک که رفتیم گفتیم فلانی چرا اینجا نشسته ای؟ گفت: آقای بزرگواری آمد، دیدم که ما را نمی شناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده بعد از این که با او مقداری صحبت کردم گفت که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیجگاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر می کردم الان است که به شهادت برسم، می گفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی می کردم، در همان حال یک دلشکستگی در من به وجد آمد از خدا خواستم که مهدی را ببینم و برم.
چشمانم نمی دید، ولی یک لحظه احساس کردم یک دست مانند حریر روی چشمانم، صورتم و بدنم کشید، یک جام آب به من داد و به من سلام کرد با صوتی که در این دنیا نشنیده بودم جواب سلام را دادم و از آن آب خوردم. ایشان زیر بغل مرا گرفت و من را از زمین برداشت.حس کردم مقدار زیادی از زمین بلند شده ام می دانستم که این من نیستم که راه می روم. چون یک پایم را از دست داده بودم. مقدار زیادی من را آورد و روی زمین گذاشت...گفت اینجا بشین و کمی صبر کن تا الان که شما آمدید.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰