درس شجاعت و تسليم ناپذيري افسر ايراني/صليب سرخ فقط گزارش داد: «قبر شماره‏ 47»/مادري بي‌تاب سرگذشت فرزندش
آخرین اخبار:
کد خبر:۲۰۱۱۳۱
روايت استقامت- 2

درس شجاعت و تسليم ناپذيري افسر ايراني/صليب سرخ فقط گزارش داد: «قبر شماره‏ 47»/مادري بي‌تاب سرگذشت فرزندش

گفتند: «شهيد شده». دو روز مانده به چهلمش، جسدي براي خانواده آوردند كه سر نداشت، لباس غواصي تنش بود. دوباره مراسم تشييع و تدفين ...
گروه فرهنگي«خبرگزاري دانشجو»، در آستانه 26 مرداد ماه و سالروز ورود آزادگان سرافراز به ميهن اسلامي به روايت گوشه اي از پايمردي اين عزيزان مي پردازيم.
 
تسليم‏ناپذير
 
تا ما را گرفتند دستهايمان را بستند. به ما گفتند: «بگوييد، النصر لصدام»!

حسن زارع، افسر وظيفه، فرياد زد: «الموت لصدام»!

افسر بعثي، لوله‏ي اسلحه را به طرف صورت او گرفت و ماشه را چكاند. يك گلوله شليك شد و حسن بر زمين افتاد. خشاب را عوض كرد و دوباره ماشه را چكاند. سي گلوله بر بدن آن شهيد فرو رفت.

افسر ايراني، هم اندوه اسارت را از دلمان برد و هم براي سفر طولاني اسارت، به ما درس شجاعت و تسليم ناپذيري داد.
 
بسيجي عاشق
 

نمازهاي خاشعانه‏اش، پزشك عراقي را در بيمارستان متأثر كرده بود.

در اردوگاه كه بود، تمام وقتش را گذاشته بود براي بچه‏ها و به زخمي‏ها خدمت مي‏كرد. او «محمد حسين راحت خواه» اهل ايذه بود.

وقتي سرطان معده به جانش افتاد و بردنش بيمارستان، همه چشم انتظار آمدنش بودند. آنجا هي مي‏گفت: «سوختم، سوختم».

يك روز نمازش را كه خواند، يك تشت خواست. سرش را كرد توي تشت، يك لخته بزرگ از دهانش بيرون ريخت. بعد هم آرام گرفت.

پزشك عراقي، طاقت را از دست داده بود و زار زار گريه مي‏كرد.
 
ديگر آن بسيجي عاشق به اردوگاه برنگشت. مزارش هم در قبرستان «وادي عكاب» غريب بود.
 صليب سرخ فقط گزارش داد: «قبر شماره‏ي 47».
 
نسيم سحر
 
وقت سحر، هميشه صداي قرآن «محمد علي جعفري» ما را از خواب بيدار مي‏كرد. آن قدر آرام و دلنشين مي‏خواند كه همه با رغبت و اشتياق براي نماز بيدار مي‏شدند.

بعد از اعتصاب كه ريختند روي سرمان و همه را كتك زدند، چوبهايي كه بر سر محمد علي خورد او را از پا انداخت.

چقدر سخت بود نخستين سحري كه صداي قرآن محمد علي به گوشمان نرسيد.

اولش باغداري مي‏كرد. بعد هم رفت سراغ پرورش زنبور عسل. جنگ كه شروع شد همه را رها كرد. وقتي برگشت، تازه هجده سالش بود. رفت سربازي. ديگر سر و كارش با جبهه بود. دو سال سربازي كه تمام شد به عنوان يك بسيجي رفت جبهه.

وقتي برگشت چند روزي دنبال كار مي‏گشت. تو يك اداره‏اي نياز داشتند. گفتند: «بايد در امتحان ايدئولوژي شركت كني!» چند روز بعد كه رفته بود جبهه، اعلام كردند: «ابراهيم اسدي» قبول شده.

مهلت ندادند. دفعه‏ي بعد كه آمد، مراجعه كرد به همان اداره. كسي كه قبول نشده بود جايش گذاشته بودند.

در كربلاي(4) مفقود شد. گفتند: «شهيد شده». دو روز مانده به چهلمش، جسدي براي خانواده آوردند كه سر نداشت. لباس غواصي تنش بود. دوباره مراسم تشييع و تدفين شروع شد. مادر، چه روزها كه مي‏رفت سر قبر ابراهيم و درد دل مي‏كرد! تا پنج سال كارش همين بود؛ يعني تا مرداد 69، روز آزادي اسرا.

وقتي آزاده‏ها برگشتند، عده‏اي باهم آمدند منزل. چهل نفر بودند. براي ابراهيم فاتحه خواندند. مادر، هاج و واج مانده بود. از بيماري و درد شهيد شد.»

چند مدت بعد، يك پاكت نامه رسيد؛ مدارك شهادت ابراهيم در اسارت داخل بود و يك عكس از جنازه‏اش. پست آورده بود؛ هيچ كس هم باهاش نبود!

مادر، از آن روز، بي‏تابتر شد؛ از سرگذشت فرزندش ابراهيم.
 
قصه‏هايي ناگفته
 
تابستان داغ تكريت و نبود بهداشت در اردوگاه 14، «مرتضي» را گرفتار اسهال خوني كرده بود. روزي كه او را به بيمارستان صلاح‏الدين بردند بسيار تكيده و لاغر بود. دو ماه بعد كه برگشت، به سختي راه‏ مي‏رفت. ما خوشحال دورش را گرفته بوديم؛ اما اشك چشم و بغض گلو، به سكوتش واداشته بودند.

وقتي زبان به سخن گشود گفت:

بچه‏هايي كه آنجا زياد ناله مي‏كردند بعثي‏‏ها تنبيه‏شان مي‏كردند و آنهايي كه در آخر عمر بودند قبل از مرگ، دكتر، گواهي دفنشان را مي‏داد و يك دسته پرستار‏هاي عراقي كه تازه مي‏خواستند تزريقات ياد بگيرند، خون از رگ‏هاي بچه‏هاي ما مي‏كشيدند و داخل سطل آشغال مي‏ريختند.

صدامي‏ها گفته بودند: رحم نكنيد! اينها مجوسند.
 
 دفن لاله‏ها
 
تا ما را گرفتند، گفتند: «حرس خميني (پاسدار) هستيد. آنها را بكشيد»! ما را كنار تپه‏اي گذاشتند و به رگبار بستند. چند گلوله هم به پا و گردن من خورد. صداي الله اكبر دوستانم را مي‏شنيدم.

لحظاتي بعد، افسر عراقي را بالاي سرم ديدم. لوله‏ي سلاح كمري‏اش را در دهانم گذاشت و ماشه را كشيد.
 
وقتي به هوش آمدم ديدم ميان زمين و آسمان هستم؛ چند عراقي دست و پايم را گرفته، به طرف ايفا (خودرو نظامي) مي‏بردند.

يك لحظه چشمم به دور و برم افتاد. آخرين بيلها بالا و پايين مي‏رفت و خاكها بر جسدهاي دوستانم ريخته مي‏شد.

يك نفر قبل از تيرباران فرار كرده بود و خبر را به دوستان و خانواده‏مان داده بود.

وقتي از اسارت آزاد شديم، اعلاميه‏ي شهادتم را بر ديوار كوچه ديدم، اما ديگر پوسيده شده بود.
 
برگرفته از سايت نويد شاهد
 
پربازدیدترین آخرین اخبار