بوق مفلوك!
تلويزيون ما تبديل به يك بوق مفلوك شده است (شهيد آويني)
يادآوري اين تعبير سيد شهيدان اهل قلم كه تلويزيون ايران را پديده اي تبديل به شده به يك بوق مفلوك دانسته بود، تذكري تكان دهنده و تنبهي جدي و علامت سئوالي پر رنگ براي تمام ناظران اين رسانه ملي بوجود مي آرود كه آيا صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران از آن زمان تا كنون در كدامين مسير گام برداشته است؟ مسير تبديل اين بوق به بانگ شباهنگ يا بيراهه هرچه مفلوك تر شدن اين بوق بد آهنگ؟!
بعيد مي دانم نقد و بررسي عبرت هايي مثل «نرگس» و امثالش بي توجه به ساختار يا بهتر بگويم مافياي سريال سازي در تلويزيون ما چندان مفيد باشد؛ چرا كه در هر صورت نقد تام و تمام امثال «نرگس» نقد صورت است و نه سيرت؛ مهمتر از خود نرگس سيستمي است كه نرگس توليد مي كند و فضا و فكر و قوه و فعلي كه به نرگس منتهي مي شود.
البته ما مي توانيم با نگاهي چندان كوته بينانه تمام تلاش خود را در تحليل و ترسيم چهره واقعي نرگس به كار بنديم و به جايي نرسيم.
اما مي توان پيشنهاد كرد قدري فرامتني و ژرف بنگريم كه 1- نرگس چيست و چرا ساخته مي شود؟ (به مثابه توليد تلويزيوني و صد البته غيرهنرياش) 2- ساخت و نمايش آثاري از اين دست براي كدام مسئول و با چه تدبيري مفيد فايده است؟ 3- چرا نرگس مخاطب ميليوني دارد؟ 4- فاصله تقريبي ميان نرگس و «دانشگاه» صدا و سيما (به مثابه آيينه انقلاب اسلامي) چه قدر است؟
1- نرگس چيست و چرا ساخته مي شود؟ (به مثابه توليد تلويزيوني و صد البته غير سازنده اش)
چيزهايي از اين دست نتايج نازلي است كه در يك كلام از فقر سواد و بينش نازل و نحيف سازندگانش همچون كوزه برون مي تراود !
قابل ترديد نيست كه اثري اين قدر بي مايه و بد بدان دليل است كه سازنده اش هنر نمي شناسد. لازم نيست دقيق و ژرف بنگريم؛ چراکه معمولا در تماشا کردن معمولي هم به چشم مي آيد كه قاب ها، كادر بندي ها، ميزانسن ها، اسلوموشن ها، ديالوگ ها و فضاسازي و شخصيت پردازي ها، تيپ ها، تم و درون مايه كلي و جزئي بستري و شاخه اي اصلي و فرعي و... در نازل ترين حالت عموماً اتفاق مي افتد.
البته شخص نگارنده كه ديگر نسبت به اشمئزاز كليشه سريال سازي در تلوزيون ايران دچار تيك عصبي شده است و عموماً عطا را به لقا مي بخشد.
اما به هر حال و مع العصف بايد گفت كه اين حقيقت وجود دارد گرچه تلخ البته وقتي مي گوييم سواد معناي پوششي و گسترده اي را اراده مي كنيم كه الزاماً مطالعه از آن مستفاد نمي شود گويي كه همين عنصر مطالعه از مراجع معتبر ضمير بي سوادي و عدم هاي متنابه اين وجود نازل است.
اين آگاهي و بينش به شاخه هاي بلند و كوتاه متعددي منتهي مي شود پس مطالعه و فيلم ديدن و زانو زدن نزد اربابان معرفت تا «سلوك» دقيقاً منظورم همان سلوكي است كه يك عارف دارد. البته در حيطه هنري كه تعهد در خود مي پروراند و نه نا هنري كه مرز ميان شاعر و تاجر را صرفاً به خاطر هم وزن بودن شكسته و تحت يك قافيه مي نشاند!
مي توان از واژه سواد شناخت و زيبايي سنجي را هم اراده كرد مثلاً عنصر خانواده كه ما معتقديم ركن جامعه است و قلب تپنده همه حركت هاي اجتماعي معلوم نيست. خانواده ايي كه در اين سريال ها از جمله «نرگس» تصوير مي شود از كدام الگوي داخلي يا خارجي اقتباس شدند. آنچه مهم است اين كه اين خانواده ايراني نيست.
هميشه حسرت ديدن يك دعوا، يك جدال ،يك همسفري، يك نشست و برخاست ايراني در اين سريال ها بر دل ما مانده است. خيلي مهم و جالب است كه يك كارگردان بتواند يك خانواده اي با مختصات جامعه ايران به تصوير بكشد.
خانواده اي كه متعلق به حداقل اكثريت 70 درصدي خانواده هاي ايراني باشد و نه مثل هميشه متعلق به اقليتي كه در محله هاي اشرافي پايتخت از انقلاب و كشور حساب كشي مي كنند!
البته اين آقايان نسبتاً محترم كارگردان تلويزيوني شبانه روز با همين خانواده ها سر و كار دارند و بالاخره در همين مملكت زندگي مي كنند ولي چه دليلي باعث مي شود كه از به تصوير كشيدن صحنه اي از اين جنس عاجزند.
جواب اين سئوال عام و ديگر شمول است. اين افراد از به تصوير كشيدن خيلي از زيبايي هاي هر چند سال و دم دستي ديگر هم عاجزند و اينكه اساساً هم نفس بودن با زيبايي هاو ديدني ها الزاماً هر كسي را زيبايي شناس و اهل تماشاگه راز نمي كند. هنوز خاطره دوست داشتني آن اثري را كه بيشتر به يك اتفاق مي ماند در ذهنمان حفظ كرده ايم.
«هزاران چشم» ساخته كيانوش عياري داستاني كه در بطن تصوير و تصور آن فراز و نشيب ها و ويژگي هاي يك خانواده ايراني به دقت و ريزي بيني و لطافت بيان مي شد.
آن خجالت ها، دخالت ها، شرافت ها، همياري، مصائب، جنگ و جدال ها، كوتاه آمدن ها و لج بازي ها، كم گذاشتن و از خود گذشتگي ها همه و همه در كنار هم به آن تصوير ها هويت ايراني و البته صميمي بخشيده بود نه آنچناني كه برخي ايراني را محض شرف و معصوميت يافته بود و «بافته» و نه آنگونه كه ديگري معجوني نچسب و ابتر و بي طعم از رفتارهاي شبه اروپايي محله هاي سطح پايين آمستردام!
خانواده اي كه در اين سريال ها مي بينيم ابداً ايراني نيست و خوشبختانه يا متاسفانه نشانه هاي ايراني كه معمولاً در آثاري از اين دست به چشم مي خورد صرفاً به چشم خوردني است و نه در دل نشستي.
اين نشانه ها چيست؟ فارسي صحبت كردن، حجاب داشتن خانم ها، تصاوير بزرگان در ادارات و ... چيزهايي كه از هويت سازي خارجند و اگر در سطح بماند و صرفاً نمادي باشد –آنچنان كه در نرگس _ راهي به دل مخاطب نمي يابد.
خانواده هاي نرگسي از ظرايف رفتارهاي انساني بي بهره اند؛ چرا كه قبل از اينكه خانواده اي باشند با شناسنامه و تعريف دقيق مشتمل بر تعاملات انساني چينشي هستند از افراد كه صرفاً بر حسب انتخاب بازيگران و دست بر قضا در كنار يك ديگر جا گرفته اند.
در اين خانواده مرد در لحظات حضورش در خانه حداكثر روزنامه مي خواند يا چشم به صفحه تلويزيون مي دوزد، دوباره يادآوري مي كنم مجموعه «هزاران چشم» را كه در آنجا مرد خانواده اتفاقاً مي توانست نشان دهند كه خارج از اين حيطه مقدس هم از دستش بر مي آيد.
ظرافتي كه به آن اشاره كردم در دو بعد خودنمايي مي كند يكي جلوه بيروني كه حاصلش تعامل شخصيت با ديگران است و يكي هم ظرفيت هاي دروني و چالش هاي او با خودش.
در سريال نرگس رفتارهاي فردي و گروهي افراد با هم بيشتر به عمليات رياضياتي دو دو تا چهار تا مي ماند تا اكتيويته انسان هاي به شدت پيچيده امروزي با هم.
پدري به شدت ديو آسا و هولناك و بي وجدان، مادري دلسوز و ـ«رو كم كن»، خواهري براي عروسي .... قصه چه مي شود: عشق و علاقه دختر فقير به پسر پولدار و ... در اين ميانه چند اشتباه غير قابل بخشش و هولناك.
شخصيتي كه از پدر ساخته مي شود البته بيشتر به صورت ژورنال و شعاري و بعد در ميانه رها مي شود تا خودش به صورت و تابع استتيك دو دو تا چهار تا تبديل به سفاكي غير قابل كنترل شود.
اگر خانواده ركن اجتماع است. پدر هم ناظم اين ركن ركين است بنابراين پرداخت شخصيت او در يك سريال ميليوني (_ در اينجا منظور هزينه است و نه مخاطب)بايد با احتياط و تدقيق و نكته سنجي و آينده نگري و هدفمندي باشند و نه بر اساس معادلات چندش آور سريال سازي تلوزيون ايران.
نگاه انديشمندانه هنرمند بايد بداند كه وقتي در باره عنصر مهمي مثل پدر موقعيت مي سازد مي بايستي با در نظر گرفتن ويژگي هاي مخاطب و ساختار شخصيت واقعيت كاراكتر در جامعه هميشه راهي براي حركت مردم به سمت آرمان ها و اميدها و آرامش ها كه متكي به كوه پدر است در خانواده بگذارد نه اينكه وجوه او را در مرداب داستان در سرازيري رها كند تا اين گلوله كوچك برف تبديل به بهمني غير قابل كنترل و دهشتناك شود. واقعا اين چه تصوير اكتيو معيوب و سرطاني است كه از پدر در اين سريال ارائه مي شود؟
البته مع الاسف از آنجا كه تقريبا همه چيز در جامعه هنري كشور ما به صورت بيمار ابتر و مصنوعي رواج مي يابد، بعيد نيست سازندگان محترم بگويند در هر صورت اين ديدگاه ماست و دليلي ندارد چالش شما را در انعكاس بعدي تراوشات ذهني مان جدي بگيريم يا نگيريم. گويي اين نگارنده معتقد است كه بالاخره بايد با اين پزهاي چندش آور روشنفكرانه كه ديگر امثال او را به خنده وا نمي دارد به نحوي كنار آمد يا نيامد.
بايد مسئولي را هم در اين نهاد عريض و طويل تلويزيون پيدا كرد كه دوستان را شي فهم كند كه يك دانشگاه در هر صورت ضوابط و قوانيني براي توليد آثار هنري اش دارد.
هاليوود، باليوود، رويترز، سي ان ان و ... كه البته دانشگاه نيستند ولي به اندازه كل عمر رسانه اي ما قانون و قاعده دارند و خيلي ساده لوحانه است كه فكر كنيم هر كس مي تواند با اندك رابطه اي _ونه ضابطه_ پول بي زبان ملت را به كام ناداستان هاي باسمه اي اش بريزد و بعد هم پشت بندش پز روشنفكري و افه ژورناليستي تحويل خلق الله منتقد بدهد!
اندر احوالات معجزه آساي ديگري كه در اين سريال پديد آمده و اين حس البته فقط از دست گره گشاي سازنده ايراني برمي آيد يكي هم خانه درندشت خانواده دخترك عاشق و فقير است كه عمويش به او بخشيده و او را سكني داده. با اينكه مثلاً مي تواند با كرايه دادن اين خانه ده ها خانواده از اين دست را سيراب كند! نكته مشكوك ديگري كه اتفاق افتاده انتخاب بعضي بازيگران است.
از جمله جوانكي كه در بخش بهروز (مهدي سلوكي) ظاهر مي شود. فردي با رفتارها و ادا و اطوارهاي مصنوعي به نحوي كه انسان گمان مي كند اين بازيگر هر لحظه ممكن است به لنز دوربين نگاه كند! از نحوه راه رفتن گرفته تا ادا كردن جملات آدم را ياد نوآموزان آموزشگاه هاي بازيگري مي اندازد. اينجاست كه وقتي چنين بازيگري كه اساساً استعداد هنر بازيگري ندارد تبديل مي شود به فوق ستاره سريال هاي تلويزيوني.
ساخت و نمايش آثاري از اين دست براي كدام مسئول و با چه تدبيري مفيد فايده است؟ تلويوزيون ما در عرصه فرهنگ سازي رسانه اي خنثي است و اين پديده زاييده مسئولان خنثي.
اي كاش ذره اي از حساسيت هايي كه در عرصه سياسي در صدا و سيما حكمراني مي كند – درست يا غلط – بر حوزه فرهنگ و هنر هم سايه مي افكند.
معلوم نيست مسئولان تلويزيون چه تصوري از جماعت به اصطلاح هنرمند دارند كه با صدور بخشنامه هاي كذايي سعي در كنترل آنها دارند و همين كه خيالشان راحت شد كه كسي را با خط قرمزهايشان كاري نيست، لاابالي گري محير العقولي راه مي اندازند كه بيا و ببين! يعني فهم اين مسئله آنقدر سخت است كه الگوسازي سخيف اروپايي از خانواده و تبر زدن بر درخت حقيقت پدر هزار بار بدتر و مضر تر از مثلاً مارمولك سازي است.
آخرين درجه فعاليت عزيزان مسئول گماشتن يك – احتمالاً مير غضب تحت عنوان «مشاور مذهبي» براي سريال هاي تلويزيوني است. و ما ادراك ما مشاور مذهبي!ظاهراً قرار است بار سترگ و سنگين مذهبي شدن سريال ها تماماً بر گرده اين گروه باشد، فردي كه بيشترين جلوه اش در بخش مياني تيتراژ پاياني است
سريال ها با چنبره اختاپوس بيگانگي از فرهنگ و آمال و آرمان هاي مردم و تجمل رفاه طلبي و خنثي گري ساخته مي شود و با يك كلمه مشاور مذهبي موجه مي شوند ! من نمي دانم اين آقايان مشاور مذهبي چه مي كنند ولي حدس مي زنم چيزي در مايه هاي دپينگ انجام مي دهند.
دقت كنيد: يك سريال نود قسمتي اي ساخته شده است تصاويري به لحاظ سخت افزاري وجهه اي از هنر ندارند كليشه اي نخ نما شده مثل عجوزه دنيا كه خود را هفت قلم آرايش مي كند، سعي در فريبايي دارند.
بازيگران واقعاً بازي مي كنند ديالوگ ها سطحي و دم دستي و عجولانه است اسلوموشن، كم مانده تصوير را فيكس كند تا ما فكر كنيم سيگنال دارد از دست مي رود داستان و پيرنگ و حواشي اش پر از چاله و حفره است (مثلاً خانواده فقير و بدبخت در يك ويلاي استثنايي از محل بخشش عمو زندگي مي كند و ...) نقش هاي فرعي مكمل نيستند، رنگ مي زنند و به ويترين آدم ها مي مانند.
جوانك عاشق پيشه نه لوتي گري مي كند نه اهل معرفت هاي كوچك اما دوست داشتني جوانان امروزي است.
قصه اهل تداوم نيست، متريال ندارد پس در انتهاي كار كش مي آيد باد مي شود و حوصله همان تماشاگر شيفته را هم سر مي برد و نهايتاً البته با دوپينگ مشاور مذهبي سر و ته قصه هم مي آيد. عقربه هاي ساعت روي آدم ها و روي مات بودن صحنه ها مي چرخد و مغز سر ما هم! همين !
دانشگاه از اين بهتر نمي شود با هيئت علمي و مسئولانش، جوانانمنان در چنبره شبهه هاي ماترياليستي و نهله هاي نيهليتسي گرفتار شده اند و طلبه هايمان – معدودي – در راه زدودن غبار از شجره طيبه انقلاب مجاهدت مي كنند.
مظلوميت سراسر اين جبهه فرهنگي و علمي را فرا گرفته و مردان زخم خورده حق زخم هايشان را مردانه مي بندند و ... و البته دانشگاه صدا و سيما هم مشغول قرهنگ سازي با سريال نرگس و امثالش است.
با انقلاب و مجاهدت كساني چون آويني بساط فيلم فارسي و فرهنگ مبتذل سينماي پيش از انقلاب را از در بيرون كرديم تا پس از مدت كوتاهي دوباره و اين بار از پنجره تلويزيون جمهوري اسلامي وارد شود.
ادامه دارد..../انتهاي پيام/