عشق و بيزاري!
عشق و نفرت در «هامون» عجيب زيباست و خاطره انگيز. در سكانس تعقيب همسر، هامون در ميانه ساختمان نيمه كاره روبرو، اسلحه را به سمت ناهيد نشانه مي رود و با تسلطي غريب و قريب، چشم بسته، شمارگان پلهها و حركتهاي او را در مييابد و بعد چشم باز ميكند و همانطور كه انتظام ذهنياش ياريش مي كند، اسلحه را به سمت پنجرهاي نشانه مي رود كه عشقش پشت آن است و به كناره اين درياي بي كرانه و مهيب و سكرآور شليك مي كند.
نترس! نترس! نمي زنمنت!
هر دو بي رحمند به عشق و بيزاري و حميد هامون در پهنه اين هر دو بي رحمي، همچون كودكانگيهاي فرزندش علي، ميشكند و فرو مي ريزد، براستي كدام قصيده اي اي غزل .....
هامون آينه تمام قدي از جلوه هاي روشنفكري جماعت «ما» است كه در زواياي پيدا و پنهان فروبستگي اجتماعي و نهان روشي فرديتي و جمعيتي مان گرفتار آمده ايم.
ترديدي نيست كه هامون از جهت برآشوباندن سكرآور خيال، وهم، شعر، واقعيت، حقيقت، آرمان، روزمرگي و ساير دست و پا زدن هاي ديروزي و امروزي و فردايي جماعت ما ارج و قيمتي ديگر دارد.
اما آيا به راستي مسئله هامون ايمان است؟ مسئله اصلي او ابراهيم و اسماعيل است؟ فاطمه خانم! فاطمه خانم! كجايي؟ اين بسته قرصاي منو بيار!
اگر منصفانه بنگريم و با چشمان كاملاً باز ببينيم، هامون فيلم منصفانه اي است از جميع جهان و تمام ابعاد و يك جور انفجار رنگ آبي در زمينه سفيد را كدام اثر سينمايي اين چنين به روشني و صراحت و گستاخي، به تمسخر گرفته است و به ريش و ريشه ادا و اطوارهاي قسبه روشنفكري كافه نشينان بي خبر از همه جا و آدم هاي حراف و بي سواد اينجا و آنجا خنديده است.
يا نوع منظر و ارائه تلقي وتداعي معناي مستحكمي كه با رويكرد «بازاري مسلكي» دارد و جامعه بساز و بفروش و پشت هم انداز امروزي را از پيش زرق و برق و رنگ و لعاب پوشالي اش بيرون مي كشد و در مكاني مواجهه هامون با رئيس اداره اش انجا كه او از سوزوكيا ميتسوبوشيا، كازاكيا و ..... مي گويد و در جواب مي شنود:
به كجا رسيدي بله مثل يه مشت سوسك و مورچه همين طوري داريد توي مرداب تكنيك./انتهاي پيام/