27 سال چشم براهی
آخرین اخبار:
کد خبر:۳۲۶۸۴
يادكردي از چهار ديپلمات ربوده شده ايراني توسط فالانژهاي لبنان

27 سال چشم براهی

پدر و مادر کاظم، پس از سال‏ها چشم انتظاري، سرانجام خسته شدند و چشمان خود را به روي دنيا بستند، سيد رائد، فرزند خود را در آغوش مي‏گيرد، در حالي که همچنان به دنبال پدر است، حاج حسين خسته از زخم زمانه، آرزوي ديدار تقي را به آغوش سرد خاک مي‏سپارد و بالاخره پدر حاج احمد نيز با آرزوي ديدار شيرپسرش به لقاءالله پيوست...

چهار تن از ديپلمات‌هاي ايراني در سال 61 توسط فالانژهاي لبناني در مرز سوريه بيروت دزديده شدند و بعد هم ظاهراً به اسرائيل تحويل داده شدند تا همچنان پس از 27 سال ملتي از سرنوشت آنان بي اطلاع باشد.

غلامرضا صفرپور، کارشناس روابط بين الملل در گفت‌وگو با خبرنگار «شبکه خبر دانشجو» در شيراز، اذعان داشت: ديپلمات‌هاي هر کشوري طبق حقوق بين‌الملل در کشورهاي ديگر مصونيت دارند و حتي اگر دچار تخلفي شوند، به کشور متبوع تذکراتي داده مي‌شود.

وي ابراز داشت: اگر همان موقع با اسرائيل برخورد مي‌شد، اکنون جرات دستگيري وزراي اسماعيل هنيه و رئيس مجلس فلسطين را نداشت و به راستي اين چهار نفر که بودند؟ جوان و بي‏باک، ولي گمنام و بي‏نشان، محمدتقي رستگار مقدم فقط 22 سال داشت، کاظم اخوان متولد 1338 بود و فرمانده جوان آنها يعني حاج احمد متوسليان نيز فقط 29 سال از عمر خود را پشت سرگذاشته بود، سيد محسن موسوي، تنها کسي بود که تشکيل خانواده داد و کودکي چند ماهه به نام سيد رائد را از خود به يادگار گذاشت.

27سال از رفتن آنها گذشت، در حالي که پدر و مادر کاظم اخوان، پس از سال‏ها چشم انتظاري، سرانجام خسته شدند و چشمان خود را به روي دنيا بستند، سيد رائد، فرزند خود را در آغوش مي‏گيرد، در حالي که همچنان به دنبال پدر است، حاج حسين رستگار مقدم، خسته از زخم زمانه، آرزوي ديدار تقي را به آغوش سرد خاک مي‏سپارد و بالاخره پدر حاج احمد متوسليان نيز با آرزوي ديدار فرزند به لقاءالله پيوست.

حاج احمد متوسليان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي کار خود را با خدمت در سپاه ادامه داد تا اينکه توطئه در غرب کشور و سپس جنگ تحميلي آغاز شد، او فرمانده جوان و بي‏نظيري بود که تجربه‏هايش را از کمرکش کوه‏هاي کردستان، به دامن دشت‏هاي تفتيده جنوب برد تا عملياتي مانند فتح المبين و بيت المقدس را رهبري و هدايت کند، حاج احمد از فرماندهان گمنام خرمشهر است که پس از تشکيل تيپ 27 محمد رسول اللّه و اسکان موقت نيروهايش در پادگان دو کوهه، به ياري ديگر فرماندهان و رزمندگان، توانست نقش محوري خود را در عمليات آزاد سازي خرمشهر ايفا کند.

شاد کردن قلب اين مردم با فتح خرمشهر، بزرگ‏ترين اجري بود که خدا به ما داد، اين سخن ارزشمند، تنها وصف حالي بود که حاج احمد متوسليان از خود به يادگار گذاشت، او پس از اين پيروزي بزرگ، براي ديدار از خانواده همرزمان شهيدش، راهي تهران شد، هنوز شيريني فتح را به خوبي نچشيده بودند که خبر تهاجم اسرائيل به لبنان در سراسر دنيا پخش شد و متأسفانه دامنه اشغال به مناطق مرزي سوريه هم کشيده شد، درخواست کمک فوري براي دفع تجاوز اسرائيل، در واقع فرياد دادخواهي دولت سوريه بود که مورد توجه جمهوري اسلامي ايران قرار گرفت.

بر اساس فرمان امام خميني (ره) و ابلاغيه شوراي عالي دفاع، پس از اشغال لبنان و گسترش اشغالگري به مرزهاي سوريه، در گام نخست، هيئتي عالي‏رتبه به منظور مذاکره با رهبران دمشق، ارزيابي موقعيت مناطق اشغالي و برآورد نيازهاي ضروري مردم سوريه و لبنان عازم دمشق شد، در بازگشت اين هيئت به تهران بود که تصميم گرفته شد گروهي از رزمندگان جمهوري اسلامي ايران به منظور ياري مردم مظلوم لبنان، عازم منطقه شوند، اين يگان که عنوان «قواي محمد رسول اللّه ص» به آن اطلاق مي‏شد، تلفيقي از نيروهاي تيپ 27 محمد رسول اللّه ص و تيپ 58 تکاور ارتش بود که تحت فرماندهي حاج احمد متوسليان به سوريه اعزام شد.

از جمله افرادي که در کنار فرماندهان و رزم آوران تيپ 27 محمد رسول اللّه ص به سوريه اعزام شدند، دو تن از جوانان رشيد و متعهدي بودند که در واپسين لحظه‏هاي جدايي نيز حاج احمد متوسليان را همراهي کردند، کاظم اخوان متولد 1338 و اهل مشهد بود، او عکاس و خبرنگار شيردل خبرگزاري جمهوري اسلامي بود که از ابتداي عمليات بيت المقدس تا لحظه فتح خرمشهر و از آنجا تا روز ورود به سوريه، همه جا دوشادوش رزمندگان تيپ 27 حضور فعال داشت و عکس‏هاي زيبايي دشت کرده بود.

جوان ديگري که از کردستان تا خرمشهر و از سوريه تا لبنان يار و همراه متوسليان بود، محمدتقي رستگار مقدم نام داشت، او که مسئول واحد آموزش تيپ 27 محمد رسول اللّه ص بود، معمولاً در ايران رانندگي خودروي حاج احمد را به عهده داشت.

غروب روز بيست و يکم خرداد 1361، چرخ‏هاي يک فروند هواپيماي بوئينگ 747 نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در انتهاي باند فرود فرودگاه دمشق از گردش باز ايستاد، لحظاتي بعد شماري از مقامات بلند پايه سياسي نظامي دولت سوريه، همراه سفير وقت جمهوري اسلامي ايران وارد باند فرودگاه شدند.

حاج احمد متوسليان با اشاره به استقبال پرشور مردم و مقامات سوريه از نيروهاي ايراني در بخشي از سخنانش مي‏گويد: «به طور کلي مردم لبنان، فلسطين و سوريه قطع اميد کرده بودند از اينکه احدي از نيروهاي نظامي متحدشان در کشورهاي عضو جبهه پايداري به کمک آنها بيايد، اين مردم تنها ملجأ و پشتيبان خودشان را نيروهاي ايراني مي‏دانستند و همه بر روي اين نظر متفق هستند که تنها نيرويي که مي‏تواند آنها را نجات دهد، جمهوري اسلامي ايران است، از همين بابت هم عموم مردم سوريه، فلسطيني‏ها و لبناني‏ها، چه از شيعيان و چه از برادران اهل تسنّن، استقبال چشم‏گيري از نيروهاي ما به عمل آوردند».

چندين روز از حضور فعال و پر قدرت نيروهاي ايراني در سوريه مي‏گذشت، ولي دولتمردان سوري هنوز تصميم خاصي براي مقابله و رويارويي با نظاميان صهيونيست نگرفته بودند، کاسه صبر نيروها لبريز شده بود، همه به حاج‏احمد متوسليان فشار مي‏آوردند که حاجي! چرا در سوريه زمينگير شده‏ايم؟ پس چه زماني مي‏گذارند وارد عمل شويم؟ کار به حدي بالا گرفت که احمد براي تعيين تکليف بچه‏ها، با دولتمردان سوري صحبت کرد، ولي با يکسري تعارفات رو به رو شدند، سرانجام حاج احمد طاقت نياورد و به آنها گفت: ما براي ميهماني به سوريه نيامده‏ايم، شما بهتر مي‏دانيد که هنوز تکليف جنگ ما با صدام يکسره نشده است، اگر حاضر شديم به اينجا بياييم، براي اين است که ثابت کنيم محور جهاد اسلام است، اما ديگر تعارف بس است، تکليف ما را مشخص کنيد، اگر به هر علت قرار است حضور ما در سوريه صرفاً درحد برگ برنده‏اي در مذاکرات سياسي باشد، ما اهل آن نيستيم.

با شروع عمليات رمضان در خاک ميهن و ادامه نبرد با متجاوزان عراق، سخن حضرت امام خميني (ره) مبني بر اينکه راه قدس از کربلا مي‏گذرد و ابتدا بايد تکليف جنگ ما با صدام يکسره شود، گويا کليد حل معمايي بود که سردار جوان حاج احمد متوسليان به دنبال آن مي‏گشت، به همين دليل، او به همراه ديگر فرماندهان، مقدمات بازگشت نيروها را به ايران فراهم کرد، چرا که آنها دريافته بودند براي آزادي قدس، بايد از شاهراه کربلا بگذرند، همه چيز آماده بود و همه آماده رفتن، اما گويا هر کسي بايد از مسيري برود و راه فرمانده از راه ديگران جداست.

شب چهاردهم تير 1361، آخرين شبي بود که متوسليان و همراهانش در سوريه ماندند، حاج احمد به همراه تني چند از رزمندگان به حرم مطهر حضرت زينب عليه السلام رفتند و تا صبح به دعا و زمزمه مناجات پرداختند، پس از اداي نماز صبح و بازگشت به پادگان زبداني، متوجه شدند شخصي به نام سيد محسن موسوي با مراجعه به پادگان مي‏خواهد فرمانده نيروهاي اعزامي را ملاقات کند، سردار متوسليان پس از گفت‌وگو با موسوي، پي برد که او کاردار اول سفارت ايران در لبنان است و از محاصره محلات ديپلمات نشين در بيروت خبر مي‏دهد.

دغدغه خاطر موسوي اين بود که در صورت هجوم صهيونيست‏ها به مقّر سفارت ايران، پرونده‏ها و مدارک سياسي موجود در آن، به چنگ ارتش صهيونيستي بيفتد، بنابراين حاج احمد درخواست آقاي موسوي را براي رفتن به بيروت محاصره شده و آوردن اسناد و پرونده‏هاي موجود در سفارتخانه پذيرفت.

صبح روز دوشنبه چهاردهم تير 1361، حاج احمد متوسليان فرمانده رزمندگان اعزامي به سوريه، همراه سيدمحسن موسوي، کاردار سفارت ايران در لبنان راهي بيروت شدند، محمد تقي رستگار مقدم، اين بار نيز در کنار فرمانده محبوب خويش حرکت کرد و رانندگي ماشين را برعهده گرفت، کاظم اخوان هم که در ثبت لحظه‏هاي جبهه جنوب و آزادي خرمشهر آثار منحصر به فردي از خود به يادگار گذاشت، خواستار همراهي با اين گروه سه نفره شد تا بتواند از جنايات رژيم صهيونيستي نيز پرده‏برداري، و اخبار حقيقي آن را به جهان مخابره کند.

در پي موافقت آقاي موسوي با اين درخواست، هر چهار نفر آنها آماده حرکت شدند، سفر اين گروه چهار نفره، ماهيت سياسي، ديپلماتيک و غير نظامي داشت، بنابراين، ماشين سفارت بدون هيچ گونه اسکورت نظامي و تنها به همراه گارد لبناني سفارت ايران رهسپار بيروت شد.

ساعت12:30 ظهر بود و گرما در جاده‏هاي بيروت بيداد مي‏کرد، بنز سفارت ايران در پست بازرسي فالانژيست‏ها متوقف شده بود، مردان مسلح با قيافه‏هاي خشن و نگاه‏هاي تند، اطراف ماشين مي‏چرخيدند.

تقي رستگار مقدم که پشت فرمان نشسته بود، چشم در چشم يکي از آنها داشت که آدامس مي‏جويد مرد فالانژ دست به تفنگ خود مي‏فشرد و آن را به تقي نشان مي‏داد، موسوي، فرمانده فالانژيست را ديد که بي‏سيمي به دست گرفته بود و داشت با کسي صحبت مي‏کرد، او حرکات تند و نگاه خشم‏آلود شبه نظاميان را براي احمد چنين ارزيابي کرد: «يک ساعت است نگه‏مان داشته‏اند، اين طور که پيداست قصد ندارند دست از سرِ ما بردارند»، کاظم اخوان در حالي که دوربين عکاسي را زير پاهايش پنهان مي‏کرد، رو به حاج احمد گفت: «کاش مي‏شد يک عکس ازشون مي‏گرفتم، درست مثل جنايتکارهاي جنگي آمريکا در ويتنام شده‏اند»، حاج احمد خنديد و گفت: «تو فکر عکس گرفتن از اين وحشي‏ها هستي، من فکر اينم که الان رفقاي همين‏ها توي بيروت چي به سر مردم مي‏آورند».

چهاردهم تير ماه 1361 در اوج گرما و بي‏خبري گذشت، مردم ايران در جبهه نبرد با متجاوزان بعثي عراق به سر مي‏بردند و از سرنوشت چهار جوان عزيز خويش، اطلاعي نداشتند، آنها حتي نمي‏دانستند که حاج احمد و همراهانش آيا به سلامت وارد بيروت شده‏اند يا نه، چهار خانواده در انتظار تماسي بودند تا از سلامت فرزندان خود آگاه شوند.

يک روز بعد يعني در تاريخ 15 تير 1361، روزنامه اطلاعات خبري منتشر کرد مبني بر اينکه حزب راستگرا و مسيحي کعائب که از حمايت رژيم اشغالگر قدس برخوردار است، بعدازظهر يکشنبه گذشته، محسن موسوي، مشاور اول سفارت ايران را در بيروت، به همراه سه تن ديگر از کارمندان اين سفارتخانه (احمد متوسليان، کاظم اخوان و محمد تقي رستگار مقدم) در ورودي بيروت غربي ربودند./انتهاي پيام/ 

پربازدیدترین آخرین اخبار