اما مولاي من!آن کفش‌هاي وصله‌دار هم مناسب پاي حضرت حاکم نيست!
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۰۸۱۶
علي هم مي توانست...!شعري تكان دهنده و گستاخ از عليرضا قزوه

اما مولاي من!آن کفش‌هاي وصله‌دار هم مناسب پاي حضرت حاکم نيست!

و جاي پنج سال / مي‌شد که پنجاه سال حاکم باشي / مي‌شد که شامات را / چون دنداني کند و پراکند / که سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد / و در امارت کوفه کاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.
خليفه نيستي

سلطان هم

فقط امام اول مظلوماني

و جاي پنج سال

مي‌شد که پنجاه سال حاکم باشي

مي‌شد که شامات را

چون دنداني کند و پراکند

که سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد

و در امارت کوفه

کاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد هر سال

به هند و پارس

به چين و ماچين دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا کند

چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام

در تالارهاي آينه و مرمر

و پشت درهاي بسته

مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه کرد

يکي مشاور اعظم

يکي وزير خزانه‌داري کل

مي‌شد کاري کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

يا کاره‌اي که زهر نريزد

يا نه

حکومت ايران هم مي‌شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق، سهم حسين

حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي

با حقوق ارزي آن روز

به اندلس فرستاد

مي‌شد محمد حنفيه

سفير سازمان ملل باشد

مانند اين پسرخاله‌ها

که تا هنوز و تا هميشه سفيرند!

مي‌شد کنار رود فرات

کاخي سبز ساخت

براي تابستان‌ها

سري به بغداد زد

بر بالاي کوه ابوقبيس

کاخي سپيد داشت

چيزي شبيه کاخ سعدآباد

شبيه کاخ ملک فهد

کاخي بلندتر از خانه‌ خدا

مي‌شد که بعد خود

به فکر پادشاهي فرزندان بود

مثل همين ملک حسين و ملک حسن

مثل همين حيدر علي‌اف

و اف بر اين دنيا...

مي‌شد که امام علي بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همين امام علي رحمانف

مي‌شد با خانم رايس دست داد

مي‌شد انبان خويش را پر کرد

از شير مرغ و جان آدميزاد

از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت‌المال

و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد

با ميمون و سگ بازي کرد

رقاصه‌هاي روم را دعوت کرد

با چشم‌بندي و آتش‌بازي

شب را به صبح رساند

در برج‌هاي دوبي سهمي داشت

در بازار بورس دستي...

نشست بالاي تختي و

کلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت

يا دست کم

هر روز يک اسب پيش‌کش قبول کرد

يک شمشير مرصع

که نام تو بر آن حک شده باشد

اين تحفه‌ها از هند است

آن جامه‌ها از روم

اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران...

جشني بگير

بگو که شاعران قصيده بخوانند

شب را زود بخواب

که کاترينا و سونامي در راه است

براي کندن چاه

به بردگان سياه فرمان بده

به شرکت‌هاي چند مليتي

براي بردن نان فرصت نيست

اين را به سازمان غله و نان بسپار!

اين وقت شب

نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني

مي‌دانم

اين‌گونه شعرها خوب نيستند

اما مولاي من!

آن کفش‌هاي وصله‌دار هم

مناسب پاي حضرت حاکم نيست!
پربازدیدترین آخرین اخبار