نيست، اما هست!
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۱۰۹۱
تاملاتي در حيات باطني انسان با نگره‌اي درنگ آلود بر عشق /محمدرضا محقق

نيست، اما هست!

حالا ديگر همه چيزم رفته و پاک پاکم. حالا ديگر رنگ غروبم و دلي برايم نمانده. حالا که ديگر «نبودن»ت «بودن» من شده. حالا که ديگر صداي اشک مادر نمي‌آيد و از خاک و خاطره‌ام، تر و تيره شده‌ام. حالا که ديگر اين جاده را رها کردم به حال خودش که هي بيايد و برود.

هر چند ... ولي خب،

اول قرار بود عنوانش را بگذارم «مهربان نبود» و زيرش بنويسم:

«لطفاً اجازه بدهيد نگويم که اين دست نوشته خطاب به کيست.»

ولي بعد با خودم فکر کردم او که «مهربان است»، آن هم خيلي، خيلي.

آخرش هم يادم افتاد، ‌خوبي معاشقه و مغازله آن هم با يک «خيلي خيلي مهربان»، به همين «بي‌اجازه از کسي» بودنش است!

حالا سينه‌ام را مي‌دهم جلو، سرم را بالا مي‌گيرم و زل مي‌زنم توي چشم‌هاي شما و مي‌گويم: «نيست، اما هست»

آخر اينکه اين ورق، پاره‌اي از يک دفتر هزار و چهارصد صفحه‌اي است که بخش‌هايي از آن گم شده و بخش‌هايي ديگر کم‌رنگ، بيرنگ و ...

اين،‌ تنها برگه‌اي از آن همه خاک و خاطره‌ تر و تيره است. تيره مثل چادر سياه و زيباي شب!

حالا ديگر همه چيزم رفته و پاک پاکم. حالا ديگر رنگ غروبم و دلي برايم نمانده. حالا که ديگر «نبودن»ت «بودن» من شده. حالا که ديگر صداي اشک مادر نمي‌آيد و از خاک و خاطره‌ام، تر و تيره شده‌ام. حالا که ديگر اين جاده را رها کردم به حال خودش که هي بيايد و برود.

حالا ديگر شک هم نمي‌کنم که اين دل صاحب‌مرده، بالاخره تکليفش چه مي‌شود. حالا ديگر هي دلم هرّي نمي‌ريزد پايين، که حالا که ديگر نيست، پس من چه کنم با اين همه تنهايي. حالا در اين عصر «مرگ خدا» ميان اين همه آسفالت و برج و بي‌تابي، ديگر جايي براي بي‌قانوني‌هاي دل‌ من – دل ما – باقي نمانده.

آخ اهوراي بي‌کس، صدمه ديده‌ بي‌کسي‌هاي نمناک من! آه مولاي شرم شرقي من! حالا ديگر خودت مانده اي و خداي خودت، چه کنم ميان اين همه سکوت خاک گرفته ميان دو لب بر لب مانده و نفس بريده‌ اين حال و هواي غريب که دست از سرم برنمي‌دارد و هي يادم مي‌اندازد که که بودم و از کجا آمدم و حالا ... حالا تو بگو چه کسي، کجا جوابگوي نگاه‌هاي من است.

دستم نمي‌رسد، از پس خاکي شايد آنطرف‌تر از خانه‌مان در نجف يا بيتوته يکساله‌مان در خرمشهر، حالا تو بگو کجاي مشهد مي‌نشيني؟ بگو، بگو، بگو و بدان کم کمک دلم بي‌تاب مي‌شود و هي همينطور اشکم بي‌اجازه و شکوه‌گر و گلايه‌بار مي‌آيد و مي‌رود.

واي حالا ديگر حتي ... حتي کسي نيست که مثلاً پيش خودش بگويد «اين بچه چرا گريه مي‌کنه» و بعد با خودش زمزمه کند – تو دلش‌ها! – که چه ناز و آهسته، نه، انگار حواسش جمع کارش است كه مزاحم نشود و برود و زحمت يک سوال را با خود ببرد و نبرد!

راحتت کنم! حقم است. حق من همين است. از خدا که پنهان نيست، از تو چه پنهان، حق تو هم همين است. بگذار اينطور برايت بگويم. من از اولش مي‌دانستم که به اينجا خواهم رسيد. حالا تو را مي‌گذارم کنار. تو هزار تا (يکي از روي هزار تا بردار،‌بي آن که کم بياوري!) خواهان و خاطرخواه داري. اوه! «من المشرق الي المغرب» که مي‌گويند، تويي و تو.

آي تو! هي مي‌گويي بيا، بيا و برايم بگو. نمي‌آيم. اصلاً نمي‌خواهم که بيايم. حرفي ندارم از پس اين همه نگاه لَخت و لُخت که واپسين سوالم را بي‌آنکه جوابي داشته باشد (داشته باشي؟!) ...

راستي!

بماند!

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار