در آغوش دلدار
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۳۸۳۴
عرض ارداتي خاكسارانه به ساحت میرزا جوادآقا تبریزی - محمدرضا محقق

در آغوش دلدار

روزهاي پاييزي من ديگر نه بلنداي پيشاني مهر خورده پدر را دارد نه دامنه محاسن سپيد آقا را. روزهاي پاييزي من، پر از تنهايي است. از من نترس! چيزي جز تنهايي با من نيست!

روزهاي پاييزي من، نه صداي باراني دارد، نه رد خاك نم خورده اي، نه شميم عطري، نه صبح هايم آفتابي است نه شبهايم ستاره با ران. «سالها رفت و كسي مرد ره عشق نديد ...»

روزهاي پاييزي من ديگر نه بلنداي پيشاني مهر خورده پدر را دارد نه دامنه محاسن سپيد آقا را. روزهاي پاييزي من، پر از تنهايي است. از من نترس! چيزي جز تنهايي با من نيست!

صبح ها، بعد از طلوع فجر و ما بين الطلوعين، بعد از نماز، آقا را در پياده روي خيابان ارم يا صفائيه مي ديدم كه از حرم بازمي‌گشت و من به سمت حرم مي‌رفتم.

پيرمرد، تنها يا با طلبه اي چندم قدم عقب تر از او. با پاي پياده مي آمد و مي رفت حرم بي بي.

وقتي خبر رحلتش را آن صبح زود، شنيدم، بار ديگر يتيم شدم و احساس كردم جهان هم مثل پشت من خالي شد از هر چه پشتوانه و قوت و پناه و ياري و آرامش و اطمينان.

حالا پس از گذشت اين همه روزهاي پررنج و مهجوري اين همه شب هاي تاريك و بي قصه، من مانده ام و يك دنيا تنهايي و يك عمر نسيه كه در فراق، سوختن و ساختنم، بياموزد.

بعد از رحلت ميرزا جوادآقا تبريزي، در شام پس از تشييع جنازه، يكي از ملازمين و اصحابشان، ايشان را در خواب ديده و روياي صادقانه اي را از آن مرد پاك، تجربه كرده بود.

به آقا گفته بود: «ديديد مردم چه احترامي به مقام شامخ مرجعيت شما گذاشت و چه جمعيتي براي تشييع آمدند؟»

و آقا فرموده باشد:

«چه مي گويي؟! اين حرف‌ها چيست؟ من از لحظه اي كه از ديار فاني شما، به سراي بقاء و دارالقرار آمده ام در آغوش مولايم اميرالمومنين هستم»

رحمت خدا بر روح پاك و بلند شيخ الفقها و مرجع المسلمين حضرت آيت الله العظمي ميرزا جواد تبريزي./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار