تمام زندگي معتاد
گروه اجتماعي - ضرغام نصرتي: باور نميكردم روزي فرا برسد كه در كوچههاي پاييز زير برگهاي خشكيده مدفون باشي و از برگهاي پاييزي هم بيجانتر در گوشه تنهايي و در بيخبري محض خويشان نزديكت را فراموش كني. كسي باور نمي كرد آنچنان در سنگ فرش كوچهها غرق شوي كه تنها زير جاروي رفتگر حس شوي.
بلاي خانمانسوز در توصيف اعتياد تكرار ميشود، رسانهها گاهي به اين پديده گريز ميزنند و هر از گاهي مستندي ساخته ميشود و باز رها ميشود و دوباره تكرار ميشود. آهنگ ندامت نواخته ميشود، ضربان قلب پشيماني را تصوير ميكند، چند لحظهاي به خود ميآيي و دوباره افيون سراغت را ميگيرد.
اعتياد از هر منشأيي سرآغاز گيرد، فرجامش و دردش يكيست. همه افراد ذليل شده را مرور ميكني ولي باز قانع نيستي و ميخواهي خودت تجربه كني، يك كنجكاوي، يك تعارف، يك محفل دوستانه، يك فشار عصبي و يك ... فرقي نميكند؛ سرانجامشان يكيست.
جداي از بالا بودن ظرفيتهاي رواني هر شخص براي مصرف نكردن مواد مخدر و در كنار آن عقل سليم داشتن، نقش بارز مذهب همه دلايل را كنار ميزند و تنها تو ميماني و وجدان بيدارت، تنها تو ميماني و احساس ارزش داشتن و تنها تو ميماني و احساس وظيفه؛ وظيفه پدري، وظيفه مادري، وظيفه برادري و وظيفه ...، مجموعهاي از وظايف كنار هم چيده ميشود و تو را از خطا باز ميدارند.
با مطالعه احوال شخصي معتادان ميبينيم كه بيقيد و بندي و پشت پا زدن به ارزشها و سطحينگري به هر آنچه در اطرافش بوده جزء لاينفك اين افراد است و كمرنگي ايمان در نقشينههاي كاذب ماديات محو شده است.
تمام مراكز درماني و بازپروري معتادان كه تلاش دارند اين افراد را به زندگي برگردانند، اگر ايمان و اراده نباشد همه تلاشها بيهوده است و بعد از بهبودي با يك تلنگري به همان عادات قبلي بازخواهند گشت و شايد هم خودش به دنبال تلنگر و بهانه باشد. در جامعه فراوان از اين افراد را ميبينيم كه بعد از شش ماه، يك سال و دو سال دوباره اعتياد را از سر گرفتند. البته هستند كساني كه بعد از ترك عادت، هيچ وقت سراغ دنياي نشئگي و خماري نرفتند و زندگي بعد از اعتيادشان را با تولد جديد ياد ميكنند.
باور نميكردم كه طعمه بعديات گوشوارههاي دخترك نازت باشد كه ميدانستي تو را بهترين ياور خويش فرض ميكرد، حداقل به مادرش ميگفتي كه دنياي كودكانهاش را خراب نكند و اين يك قلم ناجوانمرديات را برايش تعريف نكند. آيا صد بار مردن بهتر نيست تا بهترين دردانهات را نرنجاني؟
كم كم نااميد ميشوم و تو را در دنياي نشئگي و خماري تنها ميگذارم، مي دانم كه آخر راهت نيستي خواهد بود، ميدانم كه حتي عزيزترينت سراغت را نخواهد گرفت، ميدانم كه بعد از پائيز در زمستان بيرمقتر خواهي شد. پس بيا حتي براي لحظهاي به اميد، به خدا، به اراده، به ايمان و به عزيزانت فكر كن. /انتهاي پيام/