مواد لازم براي ساخت فيلم معناگرا
محمدرضا محقق - بخش ادب و هنر؛ در بخش قبلي اين نوشتار اشارت هايي به ساختار و محتواي فيلم معناگرا در سينماي ايران داشتيم و در ادامه فيلم «يک تکه نان» را بنا بر مدل هاي مالوف و مانوس اين شکل مصطلح فيلم سازي، نمونه اي درخور توجه براي بازبيني و بررسي اين حيطه از سينماگري در کشورمان دانستيم.
در اين نوشتار با نگاهي به داستان فيلم، به بحث نوع داستان و روايت و لوازم ساخت و پرداخت اين گونه از فيلم ها ورود پيدا مي کنيم.
شوراي روستاي رويان تپه، كربلايي قاسم را كه در آستانه رفتن به حج است، مامور مي كند تا با همكاري نيروي انتظامي (گروهبان ميرفتاح و سربازي به نام قيس) به برزه كوه برود تا صحت و سقم ادعاي زني بي سواد به نام عزيز را كه ادعا مي كند يك شبه حافظ قرآن شده و بسياري از افراد روستا را براي گرفتن شفا جذب خود كرده است، بررسي كند.
گروهبان كه در ميان راه، لاستيك چرخ پاترولش پنچر مي شود، قيس را نزد كربلايي مي گذارد و خود براي آوردن زاپاس به پاسگاه باز مي گردد. قيس كه سربازي بي سواد و مات و مبهوت است و ساده لوحي اش مايه تعجب و گاه عصبانيت اطرافيان مي شود، در ميان راه، تكه ناني را كه كربلايي در اختيارش گذاشته بود، به دختري معلول مي دهد.
پوتين هايش را هم براي جواني كه در حال انجام امتحان استخدام جنگلباني است، باقي مي گذارد. در ميانه راه، برادرزاده هاي كربلايي، او را نزد برادر بيمارش مي برند تا از او حلاليت بطلبد. آن دو مدتهاست با هم كدورت دارند.
قيس كه در طول راه با سه پيرمرد عارف برخورد مي كند و از آنها راهنمايي مي گيرد، سرانجام از كربلايي جدا مي شود و به سمت امامزاده اي متروك مي رود. كربلايي نيز عزيز را پيدا مي كند و بر اساس صحبت هاي او درمي يابد كسي كه آيات قرآن را به او الهام كرده، همان قيس است.
در پايان، دختر معلول در اثر خوردن ناني كه از قيس گرفته بود، شفا پيدا مي كند.
لازم است پيش از بحث از جايگاه «يك تكه نان»، در تقسيم بندي سه گانه مصداق ها و آثار سينماي معناگراي ايران، به نكته اي اشاره كنم كه «يك تكه نان» در آن مي گنجد و به نوعي، بازتابي از آن است.
با اجتناب از عقبه تاريخي، فرهنگي و فكري اين پديده كه چرا براي بيان مفاهيم عالم معني و تفكر و تدقيق ذهني و رواني، خواسته يا ناخواسته، بستر روايي و موقعيت زماني و مكاني خاص (بيشتر روستا و كوير و... آدم هايي خاص آن مكان ها) براي آن انتخاب مي شود، باز هم درباره «يك تكه نان» به همين روند و موقعيت مي رسيم.
اين پرسش مطرح است كه چرا در طول فعاليت هاي اين سال هاي سينماي جديد ايران پس از انقلاب اسلامي، هر زماني كه كارگرداني قصد طرح مفهوم فكري و ديني را داشته، لوكيشن آن، روستا و كوير و دشت (و البته جايي غير از شهر و شلوغي و زندگي ماشيني و جايگاه زيست اكثريت افراد جامعه) بوده و آدم هايش هم به تبع ديگر شرايط، ساده و غير فعال و به نوعي، خاص آن موقعيت ها بوده اند (و البته باز هم خارج از ويژگي هاي اكثريت آدم هاي جامعه).
به اعتقاد نگارنده، اين رويكرد، بيش و پيش از آن كه از نوع اين مفاهيم و به تبع، قالب روايي و گسترش تصويري آن برخاسته باشد، در ناتواني فكري و سواد سينمايي نويسندگان آن ريشه دارد.
توليد فيلمي درباره خدا، ابديت، دعا، مذهب، ارتباط روحي با عنصري ماورايي، در حجم انبوه و خسته كننده اين روزگار كثيف ماشين زده، سخت و طاقت فرساست و به عكس در دشت و هامون و كوه و كوير و غيره، ميان آدمهايي با تيپ ها و ظواهر خاص مثلا درويشي، راحت تر و البته تماشاگر پسندتر./انتهاي پيام/