حاشيه هايي از ديدار مقام معظم رهبري با بسيجيان استان قم
آخرین اخبار:
کد خبر:۹۶۰۹۰

حاشيه هايي از ديدار مقام معظم رهبري با بسيجيان استان قم

به پسر بچه گفتم كجا ميري؟ گفت آقا بوس... ساعت 4صبح دوم آبان 89 بود كه با دوستان آماده رفتن به شبستان امام خميني در حرم حضرت معصومه محل ديدار بسيجيان استان قم با مقام معظم رهبری شدیم.
سميه سيواني زاد، خبرنگار «شبكه خبر دانشجو» در قم؛ طوري برنامه ريزي كرديم كه جزء اولين كساني باشيم كه وارد شبستان مي شويم. وقتي به حرم رسيديم صحنه اي همه ما را شوكه كرد. صف طويلي از زن و مرد ايستاده بودند و منتظر ورود بودند. پرس و جو كرديم فهميديم بعضي از شوق ديدار آقا شب قبل را تا صبح كنار حرم و در صف انتظار سپري كردند.
 
مدتي منتظر مانديم تا وارد سالن شديم. قيامتي به پا بود. جمعيت زيادي قبل از ما وارد شده و نشسته بودند. همه دنبال يك جايي مي گشتند كه آقا را بهتر ببينند. نماز صبح را داخل شبستان خوانديم و پس از آن تا طلوع آفتاب تقريبا گنجايش سالن پرشده بود.
 
چيزي كه انسان را متوجه خود مي كرد اين بود كه اكثر خانم ها با سربند قرمز لبيك يا خامنه اي و چفيه به دوش و آقايون با لباس خاكي،سربندو چفيه حاضر شده بودند. دست برخي عكس آقا بود و برخي نيز كف دست خود هنرمندانه شعارهايي را نوشته بودند مثل: جانم فداي رهبر، لبيك يا خامنه اي ، از تو به يك اشارت و ... .
 
ساعت حرم 7 را نشان ميداد و وضعيت سالن پر شدن و جا نداشتن را. شعار ها شروع شده بود. اي رهبر آزاده آماده ايم آماده، اين همه لشكر آماده به عشق رهبر آمده ، آمريكا آمريكا تو با سلاح فتنه ما با سلاح ايمان بجنگ تا بجنگيم و... آنقدر سالن پر شده بود كه برخي ايستاده بودند و جا براي نشستن نبود.
 
مجري برنامه همه را به سكوت و نشستن بر جايشان دعوت مي كرد. اما دلهره ديدار يار به بعضي اجازه نشستن نمي داد. هر قدر به زمان حضورآقا نزديك تر مي شديم شعارها بلند تر و با احساس تر سر داده مي شد. ساعت حدود 9بود كه قرآن خوانده شد و مجري دوباره بالارفت و از حاج مهدي سلحشور دعوت كرد كه براي مداحي به جايگاه بيايد.
 
سرود را يكبار همه حضار با هدايت حاج مهدي سلحشور خوانديم. ساعت حدود يك ربع به 10 بود و چيزي نمانده بود تا چشمان همه به چهره مقام عظماي ولايت منور شود. ديگر حتي مجري هم نمي توانست جمعيت را كنترل كند. همه با هم يكصدا فرياد مي زدند اي پسر فاطمه منتظر توهستيم... حاج علي مالكي نژاد هم آمد و چند دقيقه اي مداحي كرد و دل همه را شهدايي. دلهره و انتظار در چهره همه بسيجيان موج مي زد. پرده كه تكان ميخورد همه از جا مي پريدند و شعار مي دادند اما هر دور يكي از پشت پرده بيرون مي آمد و جمعيت نااميد مي شدند.
 
اينجا بود كه اين شعر به يادم امد: دلبستگي به يار را ميفهميم/درد دل بي قرار را ميفهميم/ما منتظر امام امت هستيم/ما معني انتظار را ميفهميم. واقعا چشم به راه بودن سخت است و طاقت فرسا. توي اين فكرها بودم كه يكي از بچه ها گفت: هيچ كس كاش نباشد نگهش بر راهي /چشم بر در بود و دلبر او دير كند. يكدفعه پرده كنار رفت و رهبر معظم انقلاب به جايگاه آمدند. صداي جمعيت در هم پيچيد. همه با چشمي گريان فرياد مي زدند صل علي محمد نائب مهدي آمد. جمعيت موج مي خورد و هر كس جداگانه با چشماني پر التماس با مقتداي خود مناجات مي كرد.
 
هيچ كس مال خودش نبود و انگار جمعيت قالب تهي كرده بودند و بدون توجه به اطراف فرياد مي زدند: اين همه لشكر آمده به عشق رهبر آمده... حاج مهدي سلحشور دوباره پشت ميكروفن آمد و سرود را شروع كرد. نواي زيبايي فضا را پر كرد. زمزمه لب هاي همه علي جان شده بود. بعد از سرود مجري شروع كرد و جمعيت ساكت شدند. يك آقا و يك خانم به نمايندگي از جمع بسيجيان سخناني را ايراد كردند.
 
پس از دو نماينده بسيجي فرمانده سپاه علي بن ابيطالب سردار جباري به جايگاه آمد. از دلاوري هاي بسيجي ها در ايام فتنه گفت و اينكه در هيچ مقطعي راه را گم نكردند. از خون دلها و دندان بر جگر گذاشتن ها. در آخر هم با اعلام آمادگي، و بستن عهدي دوباره با ولايت از معظم له درخواست كرد كه در صورت صلاحديد به ايراد سخن بپردازند. با يك صلوات سخن مقام معظم رهبري آغاز شد.
 
آقا بسيج را نهادي امتحان پس داده دانستند و با اشاره به اينكه در فتنه ها برخي از راه منحرف شدند گفت كه بسيج راه مستقيم و صحيحي را طي كرد. و براي پيمودن مسيرهاي سخت سه شاخص را عنوان كردند. اول بصيرت دوم اخلاص و سوم عمل به هنگام و به اندازه و سپس به تشريح هر كدام از اين شاخص ها پرداختند. شاخص حق است نه افراد،توجه به نقشه دشمن براي تعيين مسير و اميد به پيروزي نهايي از سرفصل هاي ديگر فرمايشات رهبر معظم انقلاب بودند.
 
در خلال سخنان آقا وقتي همه مبهوت چهره نوراني پسر فاطمه بودند ديدم يك پسر بچه حدود 5يا 6ساله به سمت جايگاه محل استقرار آقا شروع كرد به دويدن به طوري كه دو تا از محافظان نتوانستند او را بگيرند. دست آخر كسي كه كنار سن ايستاده بود با مصيبتي پسر بچه را گرفت، بغل كرد و بوسيد و گفت: عزيزم كجا مي رفتي؟ گفت آقا بوس... او هم مي خواست به روش خود به آقا بگويد كه دوستت دارم.
 
سخنان آقا با چند دعا تمام شد. همه بسيجيان حاضر يكصدا با شعار اي رهبر آزاده آماده ايم آماده آقا را بدرقه كردند. آقا كه تشريف بردند همه مي گفتند مانند يك رويا بود و چه حيف كه زود تمام شد./انتهاي پيام/
پربازدیدترین آخرین اخبار