تماشاگری مات و مبهوت بودم از پشت شیشه ماشین نگاه میکردم. سیاهی آسفالت به سختی دیده میشد تا چشم کار میکرد سرخی خون بود. پدر و پیرزن سمت ایستگاه راه آهن دویدند. هنوز بمباران ادامه داشت هر لحظه صدای انفجاری میآمد.
کد خبر: ۹۰۰۴۶۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۹/۱۰/۰۷