کد خبر:۱۳۶۵۵۸
بر اساس زندگی یک دانشجوی دهلرانی؛
دستم را چه صمیمانه گرفتی آقا...
آقا جان در روزهای تلخ و پر اشکم که از دنیا و دنیاییان زخم خورده و رنجور بودم دستم را چه صمیمانه گرفتی...
گروه فرهنگي «خبرگزاری دانشجو»، سه سال از روزهای تلخ و پر اشکم می گذرد، روزهایی که از دنیا و دنیاییان زخم خورده بودم و خانه محقرم را نمی شد تحمل کرد.
بی کاری، بی پولی و در نوجوانی ازدواج کردن مرا شکسته بود و من چه جوان بودم و دلم پیر و رخم رنجور و شکسته. بوی اشتیاق فرزند کوچکم در فضای محقر خانه ام پیچیده بود و تنها دل گرمی من به زندگی تن داغ و قلب تپنده محمدم بود.
فردای غروب سه سال پیشم جمعه بود، غروب های دهلران چه دلگیر است، خون می بارد و فردای آن روز میلاد آقایم امام زمان بود.
با تمام وجود سر به آسمان بردم و صدایش زدم؛ آقا کجایی؟ آقا مرا ببین تنها هستم و فشار زندگی مرا از پا درآورده. آه کودکم... گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم.... فردای غروب سه سال پیشم نیمه شعبان بود، تلفن زنگ زد، پدرم بود، گفتم طلاق می گیرم، گفت: شرکتی به نام صاحب الزمان تازه تاسیس شده است و آزمون استخدامی دارد به شوهرت بگو فردا بیاید.
فردا شوهرم رفت و استخدام شد. آش نذری پختم و سه سال است که هر روز تشنه تر از دیروز در انتظارش هستم در انتظار کسی که با شنیدن ناله هایم پیری جوانی ام را، جوان کرد و در روزهای تلخ و پر اشکم که از دنیا و دنیاییان زخم خورده و رنجور بودم دستم را چه صمیمانه گرفت، آقا جان این بار بیا و دستمان را بگیر که تنهاییم و تنها...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰