صابر خراسانی: اگر فردوسی بود یک شاهنامه دیگر برای این مردم میسرود
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، صابر خراسانی در گفت و گویی مفصل می گوید: تا زمانی که برای افراد اتفاقی نیفتاده، شاید حسشان با زمان رخ دادن آن متفاوت باشد. وقتی اتفاق میافتد، واقعاً درمییابند که اینجا سرزمینشان است. واقعاً اینجا به آنها تعلق دارد و دشمن میخواهد تمام ساختهها و داشتههایشان را خراب کند. تازه در اینجا دشمنشناسی شکل میگیرد و حس وطندوستی و ملیگرایی متبلور میشود. احساسم این است؛ چون این اتفاق را تجربه کردم. در لحظه اول آدم فکر میکند: «وای بدبخت شدم، بالاخره این مال و زندگیام است»، اما وقتی جلوتر میرود، متوجه میشود دشمن میخواهد بیاید شهر و کشور را بگیرد و خراب کند. میدانید، این حس وطندوستی برجستهتر میشود. انگار از آن رونمایی میشود. یعنی این حس نهفته که در وجود هر ایرانی هست، اکنون دیگر به اتحاد میرسد. آقایانی که در پستهای کشوری مسئولیت دارند، قدر این اتحاد را بدانند و حفظش کنند؛ اتحادی که با خونهای ریخته شده روی زمین به دست آمد. حس میکنید این وطنپرستی و کنار هم بودن، با سلیقهها و گویشهای مختلف، فارغ از هر نام و نشان و شغل و جایگاه اجتماعی شکل گرفته است. خدا کند آقایان قدر بدانند. به نظرم در جنگ 12 روزه به این موضوع اهمیت زیادی ندادند و نتوانستند خوب حفظش کنند که آن اتفاق 18 دی افتاد.
میدانید، این روزها اصطلاحی دارم؛ میگویم ما و حاکمیت نتوانستیم نسل جدید را درک کنیم و به سلیقه، تمایلات و نگاهشان نزدیک شویم. ولی وقتی جنگ شد، آنها به سلیقه و خواستههای ما احترام گذاشتند و نزدیک شدند. ما نشستیم تا نزدیکشان کنیم، اما آنها از ما جلوترند. با خواستههایشان میآیند در خیابان و میگویند معترضیم، اما این اعتراض بماند برای بعد؛ الان یک چیز مهمتر پیدا کردهایم. الان بحث کشور، وطن، خاک، سرزمین، پرچم و تمام داشتههایمان است.
وی افزود:
خیلی مواقع، نسلهای گذشته و در طول تاریخ، حاکمیت نتوانسته از طریق رسانه، کار فرهنگی، یا همین نشستهای هماندیشی و پرسش و پاسخی که آقا در دانشگاهها فرمودند، درست عمل کند. ببینید، آن روز که آقا میفرمودند، برای امروز میگفتند که وقتی با دهه هشتادی و نودی در دانشگاه و دبیرستان مینشینی و هماندیشی میکنی، بگذار حرف بزند، داد بزند و برود اعتراض بکند. اگر بیاید کف خیابان هم از احساسات بچههای ما استفاده میشود و دیگر تمام. در واقع، جوان باید جوانی کند. اگر این هیجانات را نداشته باشد که منفعل است. حالا شما باید این انرژی را درست مدیریت کنید و به خط فکری و خواستهاش احترام بگذارید تا بتواند این فریاد را سر بدهد. وقتی درک نمیکنید، فاصله سنی و میز مدیریتی باعث میشود نردهها شما را از او جدا کنند. دیگر حسش نمیکنید و نمیتوانید برای هیجاناتش مسیری بسازید؛ در نتیجه او میرود و شیشه را میشکند.
حالا اینجا فرقش با ما چیست؟ ما درک نمیکنیم، ولی او میآید در خیابان و میگوید: «بله، با اینکه شیشه شهر و روستایمان را شکستهام، اما اجازه نمیدهم دشمن شیشهای بشکند. » بگذارید مثال راحتتری بزنم. فرض کنید بچه همسایه با توپ شیشه خانه شما را میشکند. چه کار میکنید؟ پدرش را صدا میزنید، او هم گوش بچهاش را میگیرد و عذرخواهی میکند. شما هم میگویید فدای سرش، بچگی کرده، یا نهایتاً خسارتش را میگیرید. این درگیری درون محلهای با کدخدامنشی حل میشود. اما یک شکل دیگر این است که یک غریبه یا تبعه کشوری دیگر از بیرون بیاید و شیشه را بشکند؛ او دیگر قصد و غرض دارد.
او در پایان گفت:
واقعاً این مردم مبعوث شدهاند. مگر میشود اینهمه معنا را یکباره به همه داد؟ ما که بلد نیستیم، اما انگار معلم این مردم، سیدالشهدا (ع) است. خدا این معانی را مبعوث کرد و فارغ از سلیقههای ما عمل کرد.
شاید نشود در رسانه راحت گفت، اما واقعیت این است کسانی که ظاهرشان با سلیقه ما (حزباللهیها) یکی نبود هم در این مسیر شهید شدند. مگر شهادت متفاوت است؟ آنها هم دلشان را دادند. شهدای جنگ را نگاه کنید؛ خیلیها سر و وضعشان شبیه معیارهای ما نبود، اما خدا سلیقه خودش را اعمال کرد. در کربلا هم همین است؛ عدهای فقط به ظاهرِ لشکرکشی نگاه کردند. دیدند در جبهه مقابل، از وهب مسیحی تا پیرمرد و نوجوان حضور دارند و فکر کردند آن سپاه باطل است. در صورتی که این رنگینکمان کربلاست. به نظر من الان هم باید به جای انشقاق، به فکر اتحاد باشیم.