کد خبر:۱۳۹۸۱۲
واژه «چه خبر؟»؛ علامت بارز شناسایی یک خبرنگار حرفهاي
خبرنگاری و روزنامهنگاری آنچنان اعتیادآور است که اگر آلودهاش شوی دیگر برایت دلکندن از آن مشکل و طاقت فرساست؛ تاجایی که در بین دوستان و آشنایان و پشت تلفن واژه «چه خبر؟» میشود علامت بارز شناسايیت.
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، علی جعفری؛ صبح که چشمانت را به جهان و روزهای تکراریش بازمی کنی آنچه ذهنت را مشغول می کند این است که امروز ازکجا چندخط! نان و پنیر ساده پیدا کنیم که آنروز لااقل درد گرسنگی مردم را به قدر وسع خودمان نوشته باشیم.
یک لباس بدون آستین ۱۲جیب که اصطلاحا به آن جلیقه گفته می شود به همراه یک دوربین اقساطی که از گلوی زن و بچه خودمان می زنیم تا بتوانیم با یک ماه درآمد مان آنرا تهیه کنیم درکنار یک جفت کفش آهنی برای دویدن پشت این مسئول و آن مقام دولتی و غیر دولتی، شده مشخصه شغلی به نام خبرنگار که روی پیشانی ما آنرا نوشته اند.
این که امروز از یک اتفاق ساده چگونه چند سطر اضافه بنویسیم که خط کش آقای سردبیر چند سانتیمتر بیشتر آنرا نشان دهد تا اعداد ماشین حساب روی میزش شاید یک رقم بیشتر برایمان چشمک بزند شده دغدغه هر روزمان تا وقتی شب به خانه برمی گردیم کنار ژست ژورنالیستی خود یک نایلون که داخلش چندمیوه سردخانه ای جا خوش کرده ، دست همسرمان بدهیم تا او نیز باور کند که ماهم شغلی داریم و برای زندگی در کنارمان به فردایش امید داشته باشد.
این روایت هر روزه امثال من است که به عنوان نماینده و سرپرست یک روزنامه یا خبرگزاری از دفاتر مرکزی مان مفتخر به گرفتن نام خبرنگار هم شده ایم و سی روز هر ماه را تمام فکر و ذکرمان این است که چند خط بیشتر از گرفتاری های شهر و مردم مان بنویسیم و گاهی آنقدر کوچه و کوچه های این شهر را برای یافتن یک سوژه داغ تهرانی پسند بالا و پايین می کنیم که یادمان می رود کمی آنطرف تر مدیران مان برای فرار از واریز چهاردرصد حق بیمه حاضر نیستند به زور دادگاه و دیوان عدالت هم که شده اسم ما را به عنوان خبرنگار معرفی کنند. تمام حجم ذهنیمان شده اینکه چند گزارش در ماه نوشتهایم و گزارش مان چه تعداد خط یا ستون شده است؟ باید هر ماه تعداد خطها را حساب کنیم تا باجذر گرفتن از آن به تعداد دقایق یک ماه تازه به تعداد ارقام نوشته شده روی دفترچه اقساط ماهیانه مان برسیم.
رابطه تعداد خط ها و مبلغ دریافتی ما در صورتحساب دریافت و پرداخت های دفتر نمایندگی رابطه غیر قابل تغییری دارند و دیگر برای خودمان به عنوان یک خبرنگار هم فرقی ندارد که چه می نویسیم یا چطور به آن می پردازیم؛ چراكه برایمان ملموس است که اگر میخواهیم ۱۷ مرداد هرسال درلیست خبرنگاران شهرمان قرار بگیریم باید بنویسم و بنویسم و از آنچه آنرا رسالت خبری می نامند فارغ باشیم.
این آش از واقعیت های شغل ماست که در دیگ آشپزخانه هایی پخته شده که آشپزش خود ما هستیم و وقتی میخواهیم مزه همین آش را دریکی از شب های هزار رنگ همین شهر مان باچاشنی دغدغه اجاره همان دفتری که هزینه پیش پرداخت آن چند برابر خانه ای است که آنرا برای زن و فرزندان مان اجاره کرده ایم و حاضریم اجاره ماهیانه منزلمان چند ماه چندماه به تاخیر بیفتد، ولی اجاره دفترمان خدایی ناکرده، با تاخیر رو به رو نشود که مبادا آنچه ازتمام دنیای حرفه ای مان ساخته ایم یک شبه بدست مالکانی که شاید درطول شبانه روزشان فقط چند سطر روزنامه را آنهم جلوی کیوسک های روزنامه فروشی با جابه جا کردن آجر و تکه آهن های رویشان بدون پرداخت کمترین مبلغی می خوانند تا مبادا از قافله دهکده جهانی عقب بمانند، در وسط خیابان پهن شود که خبرسازان روز و شب این شهر پرآشوب خود سوژه یک خبر ساز دیگر نشوند، بچشیم یا کنج تاریکی بی مسئولیتی مدیران شرکت برق درکنار دیواری مخروبه و یا در کوچه باریکی از بی مسئولیتی مدیران مناطق شهرداری زیر یکی از همین ساختمان های بدون پارکینگ سربه فلک کشیده از پشت یکی از همین خودروهای اقساطی دوبل پارک شده سوزش دل نواز یک شی تیز پهلویت را می شکافد تا گرمی خون تازه تو را متوجه کند «واو » و «یا»ی امروز این چند سطرت خون کدام شیرپاک خورده ای را بجوش آورده است.
خیلی ها را سوار شتر قافله دهکده جهانی کرده ایم، اما خودمان خیلی وقت ها پیاده می رویم و گاهی هم ازاین قافله جا می مانیم.
اگر از جای انگشت باقی مانده خیلی از همین مسئولان که امروز برای دیدنشان باید پشت درب اتاقشان به انتظار بنشینیم و منتظر نگاه پر از مهر!! مسئولان دفترشان که برحسب اتفاق خواهر زاده و بردار زاده آقای مدیر و نماینده از آب درمی آیند باشیم، بگذریم زخم جای پای آقا و خانم نماینده و مدیرعامل که روی دوش مان هرشب بادستان کوچک فرزندان سه و چهار ساله مان پماد های سوختگی روی آن کشیده می شود، خوب شدنی نیست.
آنقدر حرص مبالغ سنگین حق مسئوليت و ایاب و ذهاب مدیران رده چندم ادارات مختلف را می خوریم که یادمان می رود چند ساعت دیگر شب می شود و هنوز فرصت نکرده ایم لقمه ای نان بخوریم تا لااقل زخم معده نگیریم یا در صف بربری ۳۲۵ تومانی بایستیم که به بهانه نداشتن پول خرد کنار به علاوه تکه ای از نان باید برایش ۵۰۰ تومان پرداخت کنیم.
اگر از خیر داشتن یک پیکان از رده خارج شده ایران خودرو یا یک چار دیواری ۵۰ تا 60متری رفع خلاف شده در کمیسیون های ماده صد شهرداری ها برای زن و بچه خودمان بگذریم، لزوم به روز رسانی دفاتر و آورده های علمی حرفه ما حداقل برای آنلاین باقی ماندن همین مدیران محلی با ژست های ملی که یک ضرورت انکار ناپذیر است.
البته هیچ کدام از ما مدعی نیستیم درکنار سفرهای اشانتیون شرکت های پیمانکار به کشور چشم بادمی های آسیای شرقی یا اروپای غربی برای ما هم یک صندلی رزرو شود تا خدایی نکرده از علوم روز اطلاع رسانی آگاه شویم و کمی دامنه ارتباط مان را از گرمدره و آبیک فراتر بگذاریم، ولی انتظار این را داریم که حداقل از همین استادان دانشگاه های خودمان که با حداقل ها حاضرند سال ها تجربه و اندوخته عملی شان را دراختیار جوانانی قرار دهند که برای دانستن مردم از خود و زندگی شان گذشته اند با کنار هم قرار دادن چند صندلی یک کلاس تشکیل دهندتا شاید کمی از روزانه نگاری هایمان بکاهیم و چند قدم برای روزنامه نگار شدن مان برداریم.
لینک کپی شد
گزارش خطا