والفجر 8 یکی از حساس‌ترین و پیچیده‌ترین عملیات‌های دوران دفاع مقدس است
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۱۸۱۲
یک آزاده کشور:

والفجر 8 یکی از حساس‌ترین و پیچیده‌ترین عملیات‌های دوران دفاع مقدس است

 آزاده سرافراز کشورمان ضمن تشریح نحوه اسارتش در طی عملیات والفجر 8 این عملیات را از مهمترین و حساس‌ترین عملیات‌های دفاع مقدس خواند.
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ محمد رضا امینی، مسئول سازمان بسیج دانشجویی استان سمنان یکی از آزادگان سرافراز میهن اسلامی است که 5 سال از بهترین روزهای جوانی اش را در بند دشمن بعثی گذراند به مناسبت سالروز بازگشت غرور آفرین آزادگان به میهن گفت‌وگوی تفصیلی با وی انجام داده ایم که در ادامه می خوانید.
 
در خصوص چگونگی اسارت با توجه به اینکه در اطلاعات عملیات سپاه انجام وظیفه می کردم ماموریت شناسایی عملیات با ما بود بنا براین یکسال قبل از آغاز عملیات والفجر 8 ماموریت ما شروع شد.
 
این عملیات از حساسیت بالایی برخوردار بود و لازم بود ما دوره های آموزشی خاصی از جمله غواصی را می گذراندیم چون باید از رودخانه اروند عبور می کردیم. عملیات روز 22بهمن 1364 آغاز شد و ما یکروز قبل از اروند عبور کرده و داخل نیزارها 24 ساعت پنهان شدیم تا شب عملیات فرا رسید و ما همراه دیگر نیروها عملیات را از جزیره ماهی آغاز کردیم.
 
بین جزیره ماهی و جزیره بوارین پلی بود که در دست دشمن بود و سرتا سر آن را تی ان تی وصل کرده بودند تا در صورت حمله آن را منهدم کنند این پل از نظر استراتژیکی بسیار مهم بود؛ زیرا اگر منهدم می شد باید از طریق قایق و بلم از رود می گذشتیم. قرار شد تک به تک سنگرها را بزنیم و با نارنجک سنگرهای نگهبانی را منهدم کنیم تا به پل برسیم متاسفانه تا نزدیک پل آمدیم آن را منفجر کردند.
 
چند ساعتی طول کشید تا عراقی ها را از منطقه دور کردیم و وقتی مطمئن شدیم آنها از منطقه دور شده اند به محل ماموریتمان نزدیک پل آمدیم و منتظر شدیم تا نیروهای خودی پس از تصرف جزیره بوارین کنار ما مستقر شوند.
 
متاسفانه نیروهای خودی موفق به این امر نشدند و ما همچنان لب خاکریز نشسته بودیم و فکر می کردیم روبروی ما رزمنده های خودمان هستند و پشت به دشمن قرار داریم و منتظر بودیم بیایند. کم کم داشت صبح می شد و ما نماز صبح را خواندیم و هوا روشن شد دیدیم از جزیره روبرو به سمت ما تیراندازی می شود ما فکر می کردیم نیروهای خودی اند تصمیم گرفتیم پشت خاکریز برویم در همین حین با آر پی جی به سمت خاکریز شلیک شد ولی باز هم فکر می کردیم نیروهای خودی اند و احتمال داده اند در این جزیره عراقی ها هستند و به همین خاطر شلیک می کنند.
 
از طرفی بیسیم چی ما شهید شده بود و ما هیچ وسیله ارتباطی با نیروهای خودی نداشتیم و فقط می توانستیم روی خاکریز آمده و با لباس غواصی برایشان دست تکان بدهیم می دیدیم آنهایی که لب جزیره آمده اند لباس های متفاوتی دارند اما ما احساس می کردیم آنها نیروهای خودی اند که لباس عراقی ها را پوشیده اند چون این امر سابقه داشت شک نمی کردیم که آنها ممکن است عراقی باشند.
 
کم کم دیدیم داریم محاصره می شویم تصميم گرفتیم داخل نیزارها تقسیم بشیم عراقی ها وارد منطقه شدند و داد میزدند ایرانی، سلمان، تسلیم تسلیم و چون فهمیدند داخل نیزارها هستیم با رگبار به سمت ما شلیک کردند و همانجا عده ای از همرزمان به شهادت رسیدند حتی بغل دستی من هم تیر خورد و کم کم بچه ها دستگیر می شدند.
 
عراقی ها با تصور اینکه همه را دستگیر کرده اند، رفتند و من تنها ماندم، آنها را لب جزیره می دیدم ولی آنها مرا نمی دیدند چون داخل نیزارها زیر آب بودم و امیدم به این بود که فردا عملیات می شود و نیروهای خودی جزیره را می گیرند فین های غواصی (پارو) همراهم نبود و به سختی داخل آب مانده بودم برای رسیدن به آنها باید جزیره را دور می زدم که این امکان پذیر نبود از همراهانم سه نفر اسیر شدند و بقیه به شهادت رسیدند تنها من در جزیره زنده بودم.
 
لباس غواصی که تنم بود باعث حساسیت بدنم به آب شده بود و احساس بدی نسبت به آب پیدا کرده بودم از سویی جذر و مد شدید اروند مشکلات دیگری برایم ایجاد می کرد نهایتا به این نتیجه رسیدم که باید اقدامی انجام دهم چون 5 شبانه روز بدون غذا مانده بودم و بدنم تحلیل رفته بود.
 
روزها که عراقی ها برای شناسایی از محل دور می شدند داخل سنگرهایشان می رفتم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم ولی دست خالی برمی گشتم، می دیدم که ماشین ها وارد سنگرها می شدند و در وسط جزیره هم سنگر تدارکاتشان بود که می رفتند غذا می گرفتند و می آوردند داخل سنگرها و همه را می خوردند و معمولا چیزی باقی نمی ماند.
 
با خود می گفتم حتما در سنگر تدارکات چیزی برای خوردن پیدا می کنم به علت ضعف شدید بدنم حتی نمی توانستم نیم خیز بشوم چه رسد به اینکه روی پا بایستم، چهار دست و پا راه می رفتم و شناسایی می کردم.
 
آمدم لب نیزارها تا شاید بتوانم از جاده ای که وسط آن بود به آن سمت بروم با وجود ترس و اضطرابی که داشتم تمام قوایم را جمع کردم و با اینکه احتمال می دادم نتوانم از این مسیر عبور کنم اما وارد جاده شدم به محض ورود دیدم که یک عراقی آنجاست تا رفتم برگردم داخل نیزار دیدم عراقی بالای سرم ایستاده است.
 
پربازدیدترین آخرین اخبار