در انتظار معجزه؛ حكايت اين سياره سرگردان
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ فيلم سينمايي «لوردس» به كارگرداني جسيكا هاسنر به عبارت واقعي كلمه اثر قابل اعتنا و تامل برانگيزي در محصولات اخير سينماي آمريكا است؛ داستاني غم انگيز و شايد حاوي كنايات و استعاراتي از حديث زمان و زمانه انسان امروز، انساني كه شايد بيش و پيش از هر روزگار ديگري بي آن كه خود بداند در انتظار معجزه اي از جنس رستگاري و رستاخيز جان و جهان خويش است.
داستان «لوردس» حكايت رنج و تعب دختري است به نام كريستين كه اندام او به دليل مبتلا شدن به بيماري ام اس دچار فلج و از كار افتادگي شده و به غير از عضلات صورت مابقي بخش هاي بدن از كار افتاده است و زندگي براي او تنها با حركت با صندلي چرخ دار معنا و امكان مي يابد.
كريستين كه وضعيت رقت بار و ترحم برانگيزي را سپري مي كند، از اين موقعيت و فضاي تلخ و سخت بشدت ناراحت و ملتهب است و به تنگ آمده تا اينكه سفر به منطقه اي به نام لوردس واقع در كوهستان پيرنه، زندگي او را دچار دگرگوني مي كند.
ويژگي خاص اين منطقه به معجزاتي است كه در آن به وقوع پيوسته؛ معجزاتي در منطقه اي زيارتي، كريستين را به سرزمين هاي استوايي مي برد و زير سايه آن بانيان سخت و تنومند كه خوب به يادش مي آيد، عبارتي كه به ييلاق ذهنش وارد مي شود، صبور باش، سنگين و سربزير و سخت، است.
و به راستي كه اين فيلم، اين شعر جاودانه و اين حس شاعرانه سهراب سپهري و حميد مصدق را در ذهن تداعي مي كند و فيلم در تمركزي معناگرايانه و تجلياتي عارفانه، مخاطب را به همراه شخصيت و قهرمان اصلي خود به سفري استوايي مي برد؛ سفري به سرزمين معجزه با رهاوردي به بزرگي اعجاز زيستن و دگرگونه زيستن و بار ديگر تجديد خاطره اي با آنچه عارف بزرگ شاعر مسلك ما گفت، هم او كه در سپهر عرفان و شهود سهراب لطافت پياپي بود كه «چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» و اين سفر زندگي كريستين را دگرگوني و تمايزي جاودانه مي بخشد.
فيلم «لوردس» اثري است كه به لحاظ فرم و ساختار و فضاي روايت متعلق به گونه خاصي از سينماي سبك محور است كه درون گرايي و نوعي زمختي ميزانسن از ويژگي هاي آن به شمار مي آيد.
تركيب صحنه و بازي ها در اين فيلم و نيز آثار مشابهش كاملا سرد و يكدست، و كنش ها و واكنش ها و تنش ها و ارتباط ها بر همين مدار و معيار حالت و شمايلي درون گرايانه به خود مي گيرد كه در نهايت به نوعي سادگي منتهي مي شود.
بي ترديد برجسته ترين و شاخص ترين كارگردان اين گونه و سبك فيلمسازي سينمايي كسي نيست جز روبر برسون و در ميان فيلم هاي برسون هم بتوان شاخص ترين و يا حداقل يكي از شاخص ترين كارهاي او را فيلم ماندگار، تأثيرگذار و ارزشمند «پول» دانست.
در فيلم «لوردس» نيز به لحاظ ساختاري و فرمي، با همين نشانه هاي آشناي سبك درون گر و روبر برسوني مواجه مي شويم كه البته متناسب با فضاي قصه و نحوه روايت، المان ها و نشانه هاي خاص خود را به همراه ايده پردازي ويژه جسيكا هاسنر به همراه دارد.
در واقع شايد بتوان فيلم «لوردس» را نمونه اي از همان مفهوم پرطمطراق و چالش برانگيز دانست كه سال ها نقل محافل سينماي ايران و تابلوي سينماي مطلوب مديران و سياستگذاران سينماي ايران بوده است؛ سينماي معناگرا.