خاورميانه؛ چهار راه سياست بينالملل
گروه سیاسی «خبرگزاری دانشجو»، مجتبی شجاعی؛ به نظر می رسد به دلیل رشد فزاینده مصرف انرژی، خصوصاً در کشورهای صنعتی اروپایی و آمریکا آنچه که بیش از هر عامل دیگری در اهمیت یافتن و ارتقاي روزافزون منزلت این منطقه در سیاست کشورهای غربی و حساسیت آنها در مقابل تحولات آن موثر واقع شده، وجود منابع غنی نفت و گاز و شریان های اصلی جریان انتقال انرژی به سمت غرب است كه همین مسئله باعث مداخلات غربی ها در امور سیاسی، اقتصادی و امنیتی– نظامی کشورهای این منطقه شده است.
علاوه بر این تعهد و التزام غربی ها به حفظ و تامین امنیت اسرائیل مسئله ای است که اهمیت خاورمیانه را برای غرب بیش از پیش افزایش می دهد.
در کنار این مسائل، همکاری های تجاری، نظامی، فروش تسلیحات و جنگ افزارهای مدرن به کشورهای عربی در راستای پروژه ایران هراسی، وجود پایگاه های نظامی آمریکا در منطقه و محدود کردن حوزه نفوذ و برد استراتژیک ایران از جمله عواملی هستند که موجب افزایش توجه غربی ها به این منطقه شده است.
در دوران جنگ سرد، خاورمیانه همچون بسیاری از نقاط دیگر جهان عرصه رقابت دو قطب اصلی نظام بین الملل، یعنی آمریکا و شوروی بود و طبعاً اروپاییان هم در همراهی با بلوک غرب و در رقابت با بلوک شرق، با آمریکا در پیشبرد برنامه هایش همکاری می کردند؛ به عبارتی اروپا در این دوره در مقام یک قدرت اقتصادی منطقهای، عرصه ژئوپلتیک را به آمریکا واگذار کرده بود و آنها نوعاً به تقویت پیوندهای اقتصادی و تجاری خود با کشورهای این حوزه مبادرت مي ورزیدند.
پایان جنگ سرد فرصتهای تازه ای برای اروپا جهت احیای نفوذ در خاورمیانه فراهم آورد؛ در این دوره بین «منافع و اولویتهای» آمریکا و اروپا تفاوتهایی پدید آمد که به دیدگاهها و رهیافتهای مختلفی منجر شد.
اروپاییان کوشیدند تا با اتکا به میراث تاریخی، پیوندهای سنتی و نزدیکی جغرافیایی، به عنوان بازیگری فعال و موثر در این منطقه ظاهر شده و برای حفظ منافع اقتصادی گسترده با برخی مخالفتهای مقطعی با سیاستهای آمریکا به بازسازی نفوذ خود بپردازند.
تحولات اخیر خاورمیانه به طور حتم برآیند علل متعدد و به هم پیوسته ای است که مي توان از عوامل محرومیت، وابستگی، استبداد، فساد، ناکارآمدی دولت ها، بیداری اسلامی و الگو گرفتن از انقلاب اسلامی ایران نام برد؛ كه البته مورد آخر نقش عميق تري را در اين تحولات ايفا كرده است.
تحولات اخیر خاورمیانه در حقیقت نوعی بیداری اسلامی و نهضت بازگشت به خویشتن را ابتدا در ملت تونس و سپس در سایر کشورهای اسلامی خاورمیانه و شمال آفریقا رقم زد؛ مسئله ای که بدون شک ریشه در گفتمان استکبارستیز و استقلال طلبانه و دینمدار انقلاب اسلامی ایران دارد.
به عبارت دیگر پیروزی انقلاب اسلامی در اواخر قرن بیستم در فضایی که این قرن را به انقلاب های غیر دینی و بلکه ضد دینی مشهور کرد، به عقیده بسیاری از تحلیلگران آن دوران، دین از صحنه سیاست کنار رفت، خط بطلانی بر این گونه نظریات کشید و توانست طی 32 سال به الگویی برای دیگر کشورها تبدیل شود و در تحولات اخیر به عاملی برای تداوم حرکت های مردمی مبدل گردد.
با شکست طرح خاورمیانه بزرگ و ناکام ماندن روند اصلاحات طراحی شده از سوی اروپا، عواملی همچون درگیر شدن آمریکا و ناتو در عراق، افغانستان و پاکستان و بروز بحران اقتصادی در غرب موجب گردید تا این کشورها به نوعی از خطری که هر لحظه منافعشان را در کشورهای عرب خاورمیانه و شمال آفریقا تهدید می کرد، غافل شوند و نتوانند در موعد مقرر به بازسازی و نوسازی نظام های فرسوده و ناکارآمد دست نشانده خود در این منطقه مبادرت ورزند.
از سوی دیگر بحران اقتصادی غرب و کاهش تقاضا و قیمت نفت، اقتصاد رانتی و وابسته به درآمدهای نفتی کشورهای خاورمیانه را با نوسانات و رکود شدید مواجه ساخت و سطح نارضایتی ها را از حکومت های وابسته به غرب این کشورها در بین مردم افزایش داد؛ به شکلی که شدت گرفتن اوضاع ملتهب و نابسامان اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی این مناطق شرایط را به گونه ای رقم زد که خاورمیانه به یک بمب ساعتی تبدیل شود که هر لحظه با جرقه ای کوچک ممکن بود منفجر و آتش آن سرتاسر منطقه را فرابگیرد.
راهپیمایی مردم تونس در اعتراض به اوضاع بد اقتصادی، جرقه ای بود که نقطه آغاز انقلاب های دمینووار در کشورهای منطقه شد.
نکته حائز اهمیت در مورد این انقلاب ها این بود که خواسته های مردم در سطح مسائل اقتصادی باقی نماند و با زیربنایی اسلامی به حوزه های دیگر از جمله حوزه های سیاسی و اجتماعی تسری یافت.
آمریکا در اولین سناریوی خود پس از آغاز جنبش های مردمی در کشورهای خاورمیانه، ضمن حمایت از متحدان خاورمیانه ای خود اعلام کرد كه حکام کشورهای عربی منطقه بسرعت باید در مسیر ایجاد اصلاحات گام بردارند.
بر این اساس، آمریکا خواستار ایجاد تغییراتی در دولت از طریق تغییر نخستوزیر و برخی اعضای کابینه و همچنین اعطاي آزادی ها و حقوق سیاسی - مدنی محدود و همچنین ایجاد اصلاحات اقتصادی با هدف بهبود شرایط معیشتی مردم در این کشورها شد.
آمریکا امیدوار بود با این اقدامات بتواند موج نارضایتی مردمی را کاهش داده و اوضاع را تحت کنترل خود درآورد که موفق نشد.
در مرحله بعد و پس از مشاهده سقوط بن علی و حسنی مبارک، غربی ها و در راس آنها آمریکا کوشیدند تا بقایای حکومت های دست نشانده خود را حفظ كرده و مهره های همفکر و همسو با غرب را به عنوان گزینه جایگزین مطرح كنند.
حمایت آمریکا از دولت موقت تونس و نخست وزیری عمر سلیمان و شورای نظامی حاکم بر مصر در این راستا انجام می گرفت که با استعفای محمد الغنوشی از ریاست دولت موقت تونس و تحت فشار قرار گرفتن شورای نظامی حاکم بر مصر در پی ادامه اعتراضات مردمی، آمریکا ناچار شد تا سناریوی فرسایشی کردن روند انقلاب را برای فرونشاندن موج اعتراضات مردمی در تونس و مصر که دچار نوعی خلا قدرت شده بود، به کار بگیرد.
آمریکا سناریوی فرسایشی کردن روند انقلاب ها را با هدف کاهش سرعت تحولات و پایین آوردن روحیه انقلابی مردم و نهایتاً مهار موج خشم و اعتراض آنها طراحی و اجرا كرد.
در این سناریو کشورهای خاورمیانه به دو دسته تقسیم می شوند و در واقع یک سناریو در مرحله اجرا به دو شکل متقاوت در دستور کار قرار می گیرد.
دسته اول کشورهایی همچون مصر و تونس بودند که همان طور که گفته شد دچار خلا قدرت سیاسی شده بودند و جریان انقلابی مردم توانسته بود حکومت های این کشورها را ساقط كند و در پی کسب دستاوردهای بیشتری در جهت تحقق اهداف انقلاب هایشان تلاش می کرد.
آمریکا فرسایش نرم را که عمدتاً در حوزه سیاسی شکل می گیرد برای این کشورها مد نظر قرار داد؛ بدین طریق که تلاش کرد با حفظ بدنه رژیم ساقط شده و با بر سر کار آوردن مهره های وابسته، دوران انتقالی را در این کشورها به سمت و سوی دلخواه خود سوق داده و کاری کند که خشت اول ساختار دولت های آینده این دسته از کشورها را به نحوی قرار دهد که به راحتی بتواند طی یک فرآیند کوتاه مدت منافعش را تامین كند.
دسته دوم، کشورهایی را شامل می شود که حکومت هایشان همچنان در برابر خواست مردم مقاومت کرده و برای بقای خود می جنگند.
آمریکا فرسایش سخت را که مبتنی بر نشان دادن چراغ سبز برای به کارگیری ابزار نظامی در مقابله با معترضان از سوی حکام این کشورهاست اعمال می کند؛ به عبارت دیگر آمریکا «سیاست صبر و انتظار و سکوت در قبال سرکوب مردم» را در قبال تحولات کشورهایی همچون یمن و بحرین در پیش گرفته است.
مولفه دیگر آمریکا را تخریب روابط کشورهای منطقه و نیز بحران سازی در کشورها تشکیل میدهد.
تشدید اقدامات خصمانه علیه ایران با طراحی و اجرای استراتژی «نعل وارونه» با هدف ایجاد اغتشاش، ناامنی و بحرانسازی در لبنان به بهانه دادگاه بین المللی ترور رفیق حریری و نیز تحریک و ترغیب سعد حریری، نخستوزیر سابق لبنان و جریان 14 مارس برای حمایت از این دادگاه و مقابله با جریان مقاومت، تشویق عربستان و امارات برای لشکرکشی و دخالت نظامی به بحرین در حمایت از نظام پادشاهی این کشور برای مقابله با انقلابیون از جمله اقدامات آمریکا در این راستاست.
آمریکا با این تحرکات سعی دارد تا به اصطلاح ضمن تضعیف جبهه مقاومت، از ادامه یافتن روند کنونی تحولات در خاورمیانه جلوگیری کند.
مداخله نظامی آخرین گزینه پیش روی آمریکا و کشورهای اروپایی برای حفظ منافع خود در خاورمیانه است.
سناریوی مداخله نظامی برای سرکوب جنبش های مردمي که در مواجهه با بحران لیبی از سوی آمریکا و متحدان اروپاییش در پیش گرفته شده، جبهه سومی را به روی این کشورها در منطقه باز می کند که نتیجه آن بالا رفتن سطح درگیری استراتژیک غرب در خاورمیانه و افزایش هزینه های نظامی آنها خواهد بود که این مسئله با توجه به بحران اقتصادی غرب نشانگر اهمیت لیبی برای غربی هاست.