مخملباف؛ عبور از سطحيت مذهب به سطحيت روشنفكري!
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ در بخشهاي پيشين اين نوشتار، سينماي دهه 60 را به مثابه يكي از فرازهاي تاريخي و مهم هنر هفتم در تعامل با موقعيت اجتماعي كشور مرور و بررسي كرديم و در همين موقعيت و فراز تاريخي يادآور شديم كه يكي از پديدههاي مهم سينماي ايران در دهه 60 حضور شخصيتي است كه در آن سالها به نماد و نموداري از سينماي انقلابي و آرماني تبديل شد و با صدور مانيفيستهاي شداد و غلاظ در پيرامون سينماي اسلامي و ايراني چشم همگان را - از مديران گرفته تا سينماگران و علاقه مندان به سينما - به خود خيره كرد و خويش را با عنوان سمبلي از انقلابيگري و آرمانگرايي در سينماي ايران معرفي كرد.
آن شخص كسي نبود مگر محسن مخملباف با آن اوركت خاكستري و چهره مذهبي و رفتارهاي بشدت آرماني و گفتارهاي بشدت آرماني تر كه هالهاي از انقلابيگري و هويت جويي را به دور خود پديد آورد و اين موقعيت سبب شد كه نام او در اولين دهه سينماي پس از انقلاب بر تارك حوزه انقلابي و اسلامي هنر هفتم در كشور ما به طرز خيره كننده و عجيب و غريبي بدرخشد.
مرور تاريخ سينماي ايران پس از انقلاب و بويژه مطالعه و پژوهش در سير انديشگي و رفتاري كسي همچون محسن مخملباف گوياي حقايقي تكان دهنده و تلخ و البته عبرت آموز است و البته لحظات خاطره انگيز و گاه حتي تعجب آوري را نيز به همراه دارد؛ ضمن اينكه در عين همه اين ويژگيها گوياي موقعيتي غيراستاندارد، سرطاني و دچار افراط و تفريط است كه از دل آن پديدههايي همچون مخملباف بيرون مي آيد؛ كساني كه كار خود را در سينماي ايران با امثال «استعاذه»، «توبه نصوح» و «دو چشم بي سو» آغاز كردند و فرجامشان به فيلمهايي مثل «فرياد مورچگان» و «جنسيت و فلسفه» رسيد!
مخملباف همان كسي است كه در اوان كارگرداني و آغاز راه سيطرهاش بر سينماي انقلاب و صدور مانيفيستهاي سينماي اسلامي در نامهاي به مديران سينمايي كشور بشدت آنها را مورد نكوهش و سرزنش قرار داده بود كه چرا به امثال داريوش مهرجويي اجازه فيلمسازي و اكران فيلمهايش را دادهاند و يادآور شده بود كه ممكن است با بستن نارنجك به خود مهرجويي را با خود نابود كند!
كارنامه كارگرداني مخملباف معجوني در هم جوش و عجيب و غريب است؛ به نحوي كه دو سر آن به دو طيف فيلمهاي كاملاً متفاوت، متناقض و بلكه متنافر مي رسد كه فاصله ميان آنها بسيار بعيد و بلكه ابعد است «و من المشرق الي المغرب».
او از «استعاذه» شروع كرد و بعد به «توبه نصوح» رسيد و بعد به «فرماندار» و بعد به فيلمهايي مثل «ناصرالدين شاه آكتور سينما» و «هنرپيشه» و سرانجام با خروج از كشور به آثار مشعشعي همچون «فرياد مورچگان» و «جنسيت و فلسفه» رسيد كه گوياي اوج گرفتن يك بيماري مزمن و وخيم شدن يك حالت سرطاني عجيب و غريب در كارگردان سابقاً انقلابي بود.
شايد بهترين عبارتي كه از قول يكي از اهالي هنر و قلم بتوان درباره محسن مخملباف به كار برد همان عبارتي است كه در عنوان اين نوشتار نيز به آن اشاره شده است و آن اينكه مخملباف از سطحيت مذهب به سطحيت روشنفكري نقل مكان كرده و كارنامه و زندگي هنري او گوياي اين حقيقت تلخ و وخيم و فاجعه بار است و شايد به عبارتي ديگر بتوان گفت مخملباف دچار بدفهمي و بيماري مزمن بوده است كه مهمترين آنها سينما را نه به عنوان يك مديوم و قالب هنري، بلكه به عنوان يك بوق تبليغاتي در دست خود مي دانسته و مي داند و تنها آنچه در اين بوق مي دمد تفاوت كرده است و الا بوق همان است كه بود.
زماني اين بوق تبليغاتي به قشر و ظاهر مذهب، انقلاب و اسلام مي پرداخت و اينك اين بلندگويي تبليغاتي در دست كسي افتاده است كه دچار نهيليسم و اومانيسم شده است و همه چيز را نسبي مي بيند و به هيچ حقي به صورت مطلق اعتقاد ندارد و كارش به جايي رسيده كه آن اوركت ساده و خاكي را با استهجان و عرياني كاراكترهاي فيلمش جا به جا كرده و به همين ترتيب در ساير عناصر و مولفههاي فكري و سينمايياش هم تغيير و تحول رخ داده است.
در واقع مي توان گفت مخملباف از ابتدا نه ايماني به آرمانها و انقلاب و اسلام و مكتب و مذهب داشت و نه اصالتي براي سينما قائل بود، بلكه هر چه به دست مي گرفت و هر چه مي گفت و هر چه مي كرد، صرفاً ابزاري بود براي رسيدن به ذهنيتهاي ماليخوليايي خودش و ديگر هيچ.
سيد مرتضي آويني سالها پيش و به مناسبت يكي از فيلمهاي مخملباف با اشاره به شخصيت و منش او در دهه 60 به خوبي وجوهي از موقعيت شخصي سينماگر سابقاً انقلابي و اكنون پوچ گرا را به تصوير مي كشد:
«مسئله مخملباف از «دستفروش» به بعد، صبر و عدالت بوده است بي آن كه جواب را پيدا كند و آدمي مثل او هرگز به جواب نخواهد رسيد، شكاك است، اما اين شك را مقدمه رسيدن به يقين و بعد هم قطعيت و قاطعيت قرار نمي دهد، فقط شك مي كند و ديگران را به شك مي اندازد و بعد هم رهايش مي كند؛ چرا كه خودش هم به جواب نرسيده است. وقتي كه به سينماي مخملباف مي رويم بايد قبول كنيم كه يك ساعت و نيم از زندگيت را در يك فضاي آكنده از بدخلقي، عصبانيت، ظاهرگرايي، ترديد، نهيليسم مزمن بدخيم، سياه انديشي، سرگرداني و عوام فريبي سر كني. اشكال كار اينجاست كه وقتي كسي به اينجا مي رسد باز هم هيچ چيز مانع از آن نيست كه امكانات سينما در اختيارش قرار بگيرد و فيلم بسازد، فيلم اكران عمومي پيدا كند و آدمهاي بسياري فيلم را تماشا كنند و بيماريهاي فيلمساز به آن كساني كه آمادگي دارد، سرايت كند ...»
مرور و بررسي سير تحولات روحي و رواني پديدهاي همچون محسن مخملباف در عرصه سينما نيازمند يك آسيب شناسي جدي، معتبر و حرفهاي و حقيقت ياب است تا ضمن واكاوي اطلاعاتي كه چنين افرادي در اين حيطه و حوزه به آن گرفتار مي شوند، آموخت كه چگونه بايد فضايي فراهم كرد تا بار ديگر و در موقعيتهاي مشابه، امثال مخملباف آن هم با چنين موقعيت وخيم و تكان دهنده و بدعاقبتي بازتوليد نشوند و سينماي ايران شاهد ظهور مخملبافهاي ديگر نباشد.
اين موضوع را به همراه بررسي تكميلي سير تحولات كارنامه هنري مخملباف در بخش بعدي اين نوشتار و در ادامه مرور و بررسي سينماي ايران در دهه 60 ادامه خواهيم داد.