«زندگي با چشمان بسته»؛ اثر كارگرداني باتجربه اما با چشمان بسته!
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ ... و همچنان سقوط آزاد سينماي ايران در همه عرصه ها با جلوه هايي متنوع و متعدد ادامه دارد و نمونه آخرش شايد رسيدن كارگردان پرسابقه اي همچون رسول صدرعاملي باشد در فيلم «من ترانه 15 سال دارم» به معجوني براي «زندگي با چشمان بسته.»
مرور كارنامه پيشين صدرعاملي موجب ايجاد حسي اميدوار كننده در انسان مي شود و البته ديدن فيلم آخر او اين اميد را تبديل به ياس و افسردگي خيره كننده اي مي كند. چه اتفاقي مي افتاد كه كارگردان فيلم هاي خوبي همچون «دختري با كفش هاي كتاني» و «من ترانه 15 سال دارم» به اثر بد و ضعيفي همچون «زندگي با چشمان بسته» مي رسد.
چرا سينماي ايران به جايي رسيده كه استعدادهاي نوشكفته را مي پژمراند و انسان هاي پرسابقه را به چنين نتايجي منتهي مي كند اين همه پس رفت نشانه چيست به راستي اين بيماري مسري و سرطاني از كجا نشات مي گيرد و آيا راه حلي دارد يا نه؟!
براي مخاطب جدي و آگاه سينماي ايران بسيار موقعيت تعجب آور و تلخي بوده با سقوط آزاد يك كارگردان خوش فكر و كار بلد كه در كارنامه اش آثار درخشان و قابل دفاعي داشته روبه رو شود و شايد باشد كه او در ادامه روند فيلم سازي و تجربه هاي سينماورزانه اش به جاي اينكه سمت پختگي و زيبايي شناسي بهتر و بالاتري برود به يك سقوط آزاد وحشتناك و تكان دهنده نائل مي آيد و ناگهان همه چيز از دست مي رود و تمام خاطرات روشن و دوست داشتني سابق محو مي گردد.
فيلم «زندگي با چشمان بسته» در واقع به نوعي دور شدن و فاصله گرفتن جبري كارگردان از سنت هاي پيشين كارگردانيش محسوب مي شود سنتي هايي كه شايد مهمترين آنها داستان پردازي خوب و روايت گرم و گيرايي باشد كه در فيلم هاي خوب رسول صدرعاملي شاهدش هستيم فيلم هايي همچون «دختري با كفش هاي كتاني» و به ويژه اثر درخشان و استثنايي او يعني فيلم «من ترانه 15 سال دارم.»
اما در «زندگي با چشمان بسته» با فضايي كه از قصه به آن معنا و با آن شكل و شمايل و مختصات دوري مي كند به نوعي به فضاي پست مدرن روي مي آورد البته بي آنكه مدرنيزم را تجربه كرده باشد فيلمي با فضايي كه ساخته نشده و كاراكترهايي كه به درستي براي مخاطب تعريف نمي شود علاوه بر اينكه فيلم از در آوردن درست ساير مولفه هاي روايي و بصري اش هم عاجز است و همه چيز را به شكلي فرماليته، دم دستي و سمبل شده برگزار مي كند خواسته آنكه شخصيت هاي داستان به هيچ وجه قدرت باور پذيري ندارند و مخاطب را با خود درگير نمي كنند.
فيلم «زندگي با چشمان بسته» دچار همان مشكلي است كه امثال و اركانش كه تعدادشان در سينماي ايران فراوان است بدان مبتلا هستند. فيلمي كه خيلي از موارد را مفروض مي گيرد و بنا را بر اين مي گذارد كه مخاطب از آنها آگاه است بنابراين فيلم هيچ تلاشي براي جا انداختن بصري و داستاني آنها نمي كند و همين دليل لحن و بيان فيلم الكن و غير قابل دفاع است و نهايتا فضاي بصري آن گونه كه بايد و شايد فراهم نمي آيد و همه چيز سيكلي تلخ و غير سينمايي به خود مي گيرد چيزي شبيه داستان هاي ميني مال يا شعر نو در حالي كه مديوم سينما تفاوت ذاتي و ماهيتي با قالب هايي همچون داستان هاي ميني مال و شعر نو دارد.
و اين نكته اي است كه كارگردان ما يا بدان واقف نبوده كه البته بعيد است و يا به شكلي خودسرانه از آن عبور كرده و ناديده اش گرفته كه در هر صورت كاري است غير قابل دفاع كه ضربات و آسيب هاي جدي و غيرقابل جبراني به فيلم وارد آورده است لطماتي كه نه با شعارهاي دهان پر كن قابل رفع كردن است و نه با عناوين مختلفي كه كارگردان به فيلمش وصله و پينه مي كند.
حقيقت آن است كه فيلم خودش بايد از خودش دفاع كند و مخاطب صرفا با تصاويري كه بر روي پرده مي بيند روبه روست و نه با چيز ديگري؛ زيرا هر چيز ديگري خارج از اين هر چي كه باشد زائد و به عنوان تزيين و پيرايه و خارج از محدوده سينماست در حالي كه ما بناست با اثر سينمايي رو به رو باشيم و لا غير.
فيلم «زندگي با چشمان بسته» آخرين ساخته رسول صدر عاملي حقيقتا يك نااميدي تمام عيار را براي علاقه مندان به اين كارگردان و از جمله نگارنده اين مطلب رقم زد.
جاي بسي تاسف دارد و البته اميد به آنكه شايد وقتي ديگر با فيلمي ديگر از اين كارگردان متعلق به همان فضاي آشنا و صميمي فيلم هاي خوبش روبه رو شويم.