کد خبر:۱۶۳۵۲۷
چهارم ديماه، سالروز شهادت حبيبالله بداغي؛
شهيدي كه حتي در سنگر نبرد هم فرصت آموختن را غنيمت ميشمرد
چهارم ديماه مصادف با سالروز شهادت دانشجوي شهيد، حبيبالله بداغي است؛ شهيدي كه حتي در سنگر نبرد هم فرصت آموختن را غنيمت ميشمرد.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ چهارم ديماه مصادف با سالروز شهادت دانشجوي شهيد حبيبالله بداغي، دانشجوي دانشكده تربيت معلم تهران و ساكن شهرستان شاهرود است.
وي در سال 1342 در شهرستان شاهرود متولد شد و در عمليات كربلاي 4 پس از 7 ماه و 25 روز حضور در جبهههاي نبرد، دعوت حق را لبيك گفت و به وصال معبود رسيد.
پدرش ميگويد: يك سال بود در تربيت معلم تهران درس ميخواند كه ساكش را بست و آماده رفتن شد و دنيا را با همه زيبايياش طلاق داد.
گفتم: پسر جان تو الان داري درس ميخوني، لااقل امتحانت رو بده و تابستون برو؛ جنگ كه تموم نميشه.
يك مشت باغ و محصولمون روي زمين مونده؛ داداشت كه گذاشته رفته جبهه بايد يكيتون پيشم بمونه و كمكم كنه، اما دست بردار نبود؛ هر چي ميگفتم جوابم را ميداد.
گفتم: پس حالا كه اين طوره بيا با هم بريم سپاه، تعهد ميدهم جاي تو برم جبهه، مثل تو نميتونم تفنگ دست بگيرم و بجنگم ولي كارهاي تداركاتي از دستم بر ميآيد؛ ميتوانم يك لقمه آب و غذا به بچهها برسونم.
گفت: بابا! ميترسی برم شهيد بشم؟ تا خدا نخواد هيچ اتفاقي نميافته؛ آخر سر عصباني شدم و گفتم: ميخواي بروي برو! دو ساعته با من كلكل ميكني.
يكي دو روز قبل از اعزامش كمكم كرد و كارهاي خانه را سر و سامان داد.
شهيد حبيبالله بداغي در دوستي و رفاقت هم نمونه بود؛ برادرش در خصوص فعاليتها و ارتباطات اجتماعي اين شهيد توضيح داد: هم درس مي خواند و هم در پايگاه بسيج فعاليت ميكرد و با بزرگترها براي جبهه كمكهاي مردي جمع ميكرد.
در ايام محرم و ماه رمضان، در هيئت ابوالفضل حضور پيدا ميكرد و هر كاري كه لازم بود انجام ميداد؛ اگرچه بچه آرام و سر به زيري بود، ولي در رفاقت و حتي در همسايگي سنگ تمام ميگذاشت.
بعد از شهادتش زماني كه برايش مجلس گرفته بوديم، يكي از دانشجويان هم دورهاياش با خبر شده بود و به منزلمان آمد؛ شير فراواني تهيه كرده و با خود آورده بود و گفت: اين بزرگوار آنقدر به گردن ما حق دارد كه هر كاري بكنيم نميتوانيم محبتهايش را جبران كنيم.
اشتياق به دانستن و آموختن در هر شرايطي و به معناي واقعي دانشجو بودن حتي در جبهه، از ديگر ويژگي هاي اين شهيد است.
حسين خاني، همرزم وي در اين باره خاطرهاي نقل ميكند: سنگرمان با هم خيلي فاصله نداشت و هر وقت فرصتي پيش ميآمد، به ديدن هم ميرفتيم و يك بار جلوي سنگرشان رسيدم و ياالله گفتم و رفتم داخل؛ چند تا از بچهها بيدار بودند؛ او هم روي كتاب خوابش برده بود.
پس از حال و احوال و خوش و بش با بچهها، ديدم هنوز خواب است و بيدار نميشود به شوخي گفتم: مثل اينكه مرگ موش خورده و اين همه سر و صدا را متوجه نميشود.
يكي از بچهها گفت: ديشب پست بوده و صبح تا حالا هم نخوابيده و كتاب ميخونده، فكر كنم آنقدر خسته است كه به اين زودي بيدار نشود.
خيلي گپ زديم و موقع رفتن گفتم: بهش بگين فلاني اومد ديدنت، خواب بودي، اما قبل از اينكه به سنگر خودمان برسم صدايي من را برگرداند، خودش بود؛ چند لحظه پيشش نشستم و از توي ساكش خوراكي كه مادرش فرستاده بود آورد و خورديم.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰