آینده را ما میسازیم/ به یاد مردی که باور داشت معلم، سرنوشت یک ملت را مینویسد

به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری دانشجو، هشت سال گذشته بود؛ اما هنوز وقتی دانشجومعلمهای قدیمی دانشگاه فرهنگیان دور هم جمع میشدند، کافی بود کسی فقط بگوید «دیدار نوزده اردیبهشت نود و هفت…» تا سکوتی عجیب همهجا را بگیرد. همان سکوت سنگینی که پر بود از صدای نفسهایی که بند آمده بودند و چشمانی که ناگهان دور میشدند توی خاطرهای که هیچ وقت رنگ کهنه شدن به خودش نگرفت. انگار زمان همانجا متوقف شده بود؛ در همان صبح بهاری که رهبر شهید انقلاب وارد دانشگاه شد و هزاران جوان، با دلی لرزان و چشمانی تشنه، منتظر آمدن او بودند.
آن روز دانشگاه رنگ دیگری داشت. رنگ شوق، رنگ باور، رنگ آن لحظه ناب که تاریخ در قامت یک مردِ آشنا، از پشت درهای تشریفات بیرون زد و آمد توی حیاط خاکی خوابگاه. از شب قبل خوابگاهها بیدار بودند. بعضیها با پتو به نمازخانه رفته بودند تا نزدیکتر بایستند، بعضیها دستنوشتههایی را بارها بازنویسی میکردند با خطی که از هیجان میلرزید، و بعضیها فقط در خلوت اتاقشان اشک میریختند بیآنکه بدانند چرا. آن روز، خیلیها اولینبار بود از نزدیک مردی را میدیدند که سالها نامش را از تلویزیون و کتابهای تاریخ شنیده بودند؛ مردی که نگاهش مثل یک آیه روشن بود و لبخندش، به قول یکی از دانشجوها، «مثل نوید یک صبح دور، اما قطعی».
هیچکس فکر نمیکرد آن دیدارِ پر از نور، سالها بعد تبدیل به یکی از تلخترین خاطرههای نسل معلمها شود. تکرار تاریخ آن دیدار در سال ۱۴۰۵، اما نه از جنس حضور که از جنس خبر شهادت، تصاویر را دوباره زنده کرد. تصویر دستهایی که در آن صبح بهاری بالا رفته بودند؛ نه برای شعار تکراری، که برای سلامی که از ته دل میآمد. تصویر لبخندهایی که از عمق باورِ یک راه درست میجوشید و نگاههایی که پر بود از فردایی که حالا دیگر بدون سایه آن مرد، غریبتر از همیشه به نظر میرسید.

این روزها دوباره فضای دانشگاه فرهنگیان بوی همان صبح را گرفته؛ اما نه از جنس آن شور بهاری، از جنس دلتنگیِ تلخی که جانِ آدمی را میفشارد. راهروهای خوابگاه خلوتتر شده، اما دلها شلوغتر از هر زمان دیگریست. دانشجوها هنوز سر کلاسهای تربیت معلم از او میگویند؛ از آن روز و از آن نگاه. بعضیها دفترچه خاطرات پدرانشان را ورق میزنند که دانشجوی آن دیدار بودند. بعضیها هم فقط سکوت میکنند و به عکس سیاه و سفیدی که روی تخته کلاس نصب شده خیره میشوند؛ عکسی از همان مرد، با همان لبخند.
اما گذر زمان، حتی از میان این دلتنگی عمیق، چیزی دیگر هم با خودش آورده؛ عزمی آرام، اما محکم دانشجومعلمهای امروز، شاگردانِ شاگردانِ آن روزند. آنها دیگر فقط در حسرت تماشا نمیسوزند؛ دارند با تمام وجود یاد میگیرند که یک روز پشتِ همین تخته سیاههای ساده بایستند و راه او را ادامه بدهند؛ نه با شعار، که با نگاه مهربان یک معلم روستا، با نجابت یک کلاس بیگرمایش، با صبوری یک صبح دشوار و با امیدی که او در دل هزاران جوان کاشت. آنها راهی را ادامه میدهند که آن شهیدِ بزرگمرد اولین گامش را در میانشان برداشت؛ و شاید به قول یکی از دانشجوها: (ما خودمان یک تکه از آن صبحیم؛ تکهای که هر روز در کلاسهای درس این سرزمین، تکرار میشود.)

هشت سال گذشته از ان دیدار، خیلی از آن دانشجوهای روز دیدار، حالا معلماند؛ بعضی در روستاهای دور، بعضی در مناطق محروم و بعضی هم در آسمانها مهماناند. ولی هر بار که وارد کلاس میشوند، هنوز جملهٔ او را مثل نوری در دلشان حس میکنند که گفت: «شما فقط درس نمیدهید؛ شما آیندهٔ کشور را میسازید.» این جمله حالا برایشان نه یک شعار، که یک مسئولیت مقدس است.
شبِ بعد از اعلام خبر شهادت، خوابگاه دانشگاه فرهنگیان دوباره شبیه سال ۹۷ شده بود؛ اما این بار نه از جنس هیجان، از جنس بغضی عمیق و عشق پنهان. فیلم همان دیدار روی پردهٔ کوچکی در سالن پخش میشد. صدای جوانترها با بغض دانشجو-معلمهای قدیمی گره خورده بود. بعضی بیصدا اشک میریختند، بعضی فقط خیره مانده بودند به تصویر مردی که هنوز میان دلها راه میرود.
یکی از دانشجویان دختر که آن موقع دانشآموز دبیرستانی بود و حالا خودش دانشجو-معلم شده، با چشمانی خیس از دلتنگی میگوید:
«ما آن دیدار را فقط در ویدیوها دیده بودیم. همیشه فکر میکردیم نسل ۹۷ دانشگاه فرهنگیان خوششانسترین نسل تاریخ بود. حالا که ایشان شهید شدهاند، آن تصاویر برای ما مثل یک میراث نورانی شدهاند؛ یادگار روزهایی که مردی از جنس باور، میان ما راه میرفت. دلمان برایش خیلی تنگ است، اما این دلتنگی به ما انرژی میدهد که راهش را ادامه دهیم.»

در میان جمع، استاد بازنشستهای که سالها در دانشگاه فرهنگیان تدریس کرده، آرام پشت تریبون میایستد. صدایش میلرزد، اما پر از افتخار است:
«او دانشگاه فرهنگیان را فقط یک دانشگاه نمیدید. میگفت اینجا کارخانهٔ انسانسازی است. بعضی شاید این جمله را شعار بدانند، اما ما که سالها با نگاهش زندگی کردیم، میدانیم او واقعاً با تمام وجود به معلم و آیندهٔ ایران باور داشت. دلمان برایش تنگ شده، اما با همین دلتنگی، مصممتر از همیشه درس میدهیم و راهش را ادامه میدهیم.»
یکی از دانشجویان همان سال با لبخندی که بغض پشت آن پنهان است گفت: هشت سال گذشته، اما هنوز هم وقتی صبحِ نوزده اردیبهشت نود و هفت را به یاد میآورم، لرزش عجیبی در وجودم حس میکنم. آن روز، دانشگاه فرهنگیان نفس نمیکشید، نفسها را حبس کرده بود. از شب قبل خوابگاه بیدار بود. یادم میآید یکی از بچهها دستنوشتهای را چنان محکم گرفته بود که انگار اگر رهایش کند تمام آرزوهایش از دست میرود.
وی در ادامه گفت: غیرممکن است کسی آن لحظه را فراموش کند. وارد حیاط شدند؛ آرام، متواضع، با آن لبخند همیشگیشان. در آن لحظه هیچکس به فکر فیلم و عکس نبود؛ همه فقط میخواستند این لحظه را با تمام جان نفس بکشند. صدایش میلرزد، اما محکم میایست و میگوید دلتنگی... دلتنگیای که در هیچ کلاس لغتی نمیشود معنی کرد. شب خبر شهادت، خوابگاه دوباره پر شد از بغضهایی که هشت سال توی سینه جمع کرده بودیم. فیلم همان دیدار را دوباره پخش کردند. این بار، اما هیجانی نبود؛ یک سکوت طولانی و سنگین بود.
این دانشجو در ادامه بیان میکند: با کلاسهای درس با همان کلاسهای سادهٔ روستایی، با همان نیمکتهای شکسته، با همان تختهسیاههای گچگرفته. او همیشه میگفت: «شما آیندهٔ کشور را میسازید.» ما الآن نه به خاطر اینکه کسی ببیند، نه به خاطر شعار و عنوان، بلکه به خاطر عهدی که با آن نگاه پدرانه بستیم، سر کلاس میرویم. بعضی از همکلاسیهایم در مناطق محروم درس میدهند بعضی در حاشیهٔ شهرهای بزرگ، هرکداممان تبدیل شدهایم به یک تکه از آن صبح بهاری. ما دلمان برایش خیلی تنگ است، خیلی...، اما همین دلتنگی به ما میگوید جای تو خالی نیست، چون ما خودمان ادامهٔ تو هستیم.
سالها پس از آن دیدار، حرفهای رهبر شهید انقلاب دربارهٔ دانشگاه فرهنگیان فقط بخشی از یک سخنرانی قدیمی نیست؛ بلکه یادآور نگاهی است که آیندهٔ کشور را در دستان معلمها میدید. حالا برای بسیاری از دانشجومعلمها، ادامه دادن راه ایشان یعنی حفظ همان باور؛ اینکه ساختن ایران، از کلاس درس و از معلمی آغاز میشود.