کد خبر:۱۶۳۷۵۳
وصیتنامه دانشآموز شهید ستمی//
همه بدانند که این راه را کورکورانه انتخاب نکردم!
دانش آموز شهید غلامرضا ستمي در فرازی از وصیتنامه خود گفته است: از برادران و خواهران خود میخواهم که دستانم را از تابوت بیرون آورده، تا دنیا و شما بدانید که من نه وابسته دنیا بودم و نه چیزی با خود به سرای باقی میبرم...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، بهزاد همتی؛ قلب های سرشار از سپاس و قطرات اشکمان را از قلب زندگی نثار می کنیم به شهدای آسمانی و به گمنامي مزار همه شهدايي که کران تا کران و صحرا به صحرا، فریاد آزادی و عزت و شرافت بر می آورند که فرزند ایرانی اند.
هر زمان که نام و یاد شهدای وطن را بر زبان می آوریم، تمام وجودمان سرشار از غرور و تمام تلاطم درونی دنیوی مان به آرامش ضمیر و صفای باطن می رسد.
غلامرضا ستمی، بسیجی و دانش آموز شهید در سال 1347 در روستای لیکک از بخش بهمئی چشم به جهان گشود.
با گذر زمان در کنار تحصیل در دوره های دبستان تا دبیرستان به کار و تلاش جهت امرار معاش خانواده خود مشغول بود؛ صفای وجود و حسن خلق، از وی جوانی محبوب و برازنده ساخت که بی قرار و مداوم در پی کسب صفات عالیه انسانی بود و برای خدمت صادقانه به دیار و وطن خود، حضور پر رنگ و مداومی در مساجد و سپاه پاسداران داشت و هر جا که سخن از عشق به ولایت و رهبر بود، همچون پروانه ای به دور ولی و رهبر خود پرواز می کرد.
شهید ستمی تا زمان شهادت، هرگز در راهی که در پیش گرفته بود، کمترین تردیدی نکرد و راه خود را برای خشنودی معبودش و لبیک به امام و مقتدای خود، خمینی بت شکن تا به آخر رساند و آنجا که جوانی رشید، کوهی مقاوم و انسانی آسمانی بود و آنجا که چون شمعی در سوز و گداز بود، از دام دنیا و زمین رهید و با تقدیم جان خود - كه آن زمان تنها 17 بهار از عمر خود را گذرانده بود - برای دفاع از وطن و ناموس و خاک پاک وطن در عملیات والفجر 8 به وصال معبود خود نايل آمد و شربت شیرین شهادت را نوشید.
در این دنیای فانی و در تب و تاب اضطراب و وحشت دنیای ظلمات، سلامی گرم و جانانه دارم به برادر شهیدم، غلامرضا ستمی، گلی که هرگز پژمرده نشد و صفای وجودش همچنان در جسم و جان ما جوانه می زند.
گذر زمان و دلدادگی حقیرانه به دنیای فانی، مختصر غفلتی به جانمان انداخت و آنجا که در اوج وحشت و اضطراب، دام های ناتمام و شیطانی دنیای فانی به دورمان تنیده شد، نام و یاد تو همواره آرامبخش وجودمان گرديد و اینک در نهایت دلتنگی و سکوت، دل به دریا زده و سفره دل را با تو باز می کنم، باشد که قدری وجودمان آرام گیرد.
خوب می دانم که می شنوی آنچه زمزمه می کنم و می بینی آنچه بیان می کنم.
در آخرین نامه ات برای ما، قلمت را چه زیبا با نام معبود خود آذین بستی. در آغاز از دلتنگی و عشق به مادر گفتی، از سلامی که با همه گرمی وجودت به پدر هدیه کردی، و از دعا و محبتی که بر همگان نثار کرده و خدای خود را بابت همه خوبی ها شکر نمودی.
نامه ات را همچنان با عشق می خوانیم، از جان و از دل، نامه ای که هنوز که هنوز است رنگ و بوی صفا و اخلاص تو را می دهد.
هر روز می خوانیم آنچه را که به ما درس انسان بودن و خدایی بودن می دهد، می خوانیم از مکتب عشق به آفریدگار همه خوبی ها، عشق به وطن، عشق به ناموس، عشق آتشین به رهبری که تو، او را حسین زمان نامیدی، و او به راستی که حسین زمان بود، که چنین وجودت را از عشق آتشین حسین لبریز ساخت و قلب و جانت را شیفته کربلا و کربلايیان نمود.
سخن گفتی از راهی که باید رفت، از زنده بودن شهدا نزد معبود خود، و از بودن در جوار خیمه گاه سیدالشهدا، آسمانی شدی و به آنچه خود یقین داشتی، به مرگ افتخارآمیز، به شهادت در جهاد فی سبیل الله نايل آمدی.
راه آسمانی بودن، راه گریز از ظلمات شوم دنیا را به ما نشان دادی، در آن فریاد بلند و آتشینت که «ای ملت آگاه ایران! از شما می خواهم که پشتیبان ولایت فقیه و نظام مقدس جمهوری اسلامی باشید و ادامه دهنده راه شهدا» نهایت عشق و دلدادگی ات را به امام و مراد خود یافتیم، و این را به ما آموختی که این ستون تسخیرناپذیر، ارزشی دارد به وسعت تمام جان ها و تمام عالم هستی، و فریاد آتشین همه انسان های آزاده و فریاد مظلوم نواز و ظالم گداز همه مستضعفان جهان است.
«پدر و مادر عزیزم! من با رویی سفید و وجودی سرشار از نور به خدای خود رسیدم، خوشحال باشید و اشک نریزید و غم و اندوه به خود راه ندهید؛ چرا که روز دامادی من روزی است که شتابان و بی قرار به سوی معبود خود می شتابم، همه ما به سوی خدا خواهیم رفت.
پدر و مادر مهربانم! همه برادران عزیزم! ذره ای در راهی که گزیده ام، تردید نکنید، به خدایم قسم که من مرگ با افتخار در راه خدا و وطن را به مرگ ذلت بار در رخت خواب ترجیح می دهم؛ من عاشق شهادت و جان بازی ام، پس خوشحال و مفتخر باشید که پاره تن خود، این امانت خدایی را به صاحب اصلی خود سپرده و به سوی حسین (ع) رهنمون ساختید.»
چه شور و حرارتی دارد کلامت برادر، به عشق حسین، مشتاق و عاشق، از بیخ و بن کندی همه ریشه های دنیایی، همه زیبایی و لذت فریبنده این عالم خاکی را، با آن که زمینی بودی، اما دل آسمانیت برای عروج به سوی حق، تاب و توان و آرام و قرار را از تو ربود، برادر تو را چه شده است؟ به کجا چنین شتابان؟ چرا چنین بی قرار و آشفته ای!؟ جانت سلامت، دمی آهسته تر، بگذار بینیم نگاه آخرت را، چرا که بی قراری ات، حکایت از پرواز دارد و گویا خیال بازگشت نداری.
چشم هایت باز است، چشمانی باز که چراغ راهت بود در تاریکی های دنیای ظلمانی، چشمانی که تنها به آسمان ها نظر می کند و خدای خود، و مولای خود، حسین (ع) را می جوید.
« ... از برادران و خواهران خود می خواهم که دستانم را از تابوت بیرون آورده تا دنیا و شما بدانید که من نه وابسته دنیا بودم و نه چیزی با خود به سرای باقی می برم، چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که این راه را کورکورانه انتخاب نکردم، من حقیقت را یافتم، راه ما راه حسین است و به کربلا ختم می شود و حال اگر دلتنگ من شدید، کربلا خانه من و میعادگاه من است.»
این دل نوشته های تو هنوز بر در و دیوار خانه می درخشند و با وجود گذشت زمان بسیار، باد و طوفان ها هم نتوانستند نوشته هایت را ذره ای کمرنگ كنند، این ها همه حکایت حضور فعال و توام با اخلاص و نگرانی تو در بسیج و سپاه پاسداران و تسکین بخش وجود بی قرارت بود، خواستی که در صحنه باشیم و هرگز سنگرهای اسلام را رها نکنیم.
«مساجد و نماز و قرآن و دعاها را هرگز فراموش نکنید، چرا که ما هرگز بی نیاز از معنویت نبوده ایم و باید تلاشمان این باشد که معنویت خالص را پرورش دهیم و سعادت خود را تضمین کنیم. در راهپیمايی ها حضور و علیه صدام و صدامیان و همه کسانی که راه باطل را برگزیده اند، قیام کنید و هرگز نگذارید که مکر دشمنان اسلام و انقلاب، کم لطفی شما به انقلاب و وطن را باعث شود، قدر خون شهدا را بدانید، پرچم سبز و عاشورایی بر بلندای خانه مان نصب کنید و آرامگاهم مآمن و سرای سینه زنان عاشق سیدالشهدا باشد.»
حضورت در صحنه های انقلابی مایه قوت قلبمان بود، بیان محکم و کلامت آتشینت، اخلاص و انقلابی بودن در هر زمان را به همگان توصیه می کرد. با اندیشه پاک و نگاه انقلابی و اسلامی خود، با امر و نهی، فریاد زدی که «ای ملت آگاه ایران! هستند کسانی که وقتی در نظام مقدس جمهوری اسلامی نفعی به آنها می رسد، خشنود می شوند، اما زمانی که فرمان امام را در مورد فرايض دینی و جهاد می شنوند خود را کنار کشیده و شروع به خیانت می کنند. این ها ارزش دوستی ندارند، چرا که موجب گمراهی و فسق و فجورند، و از رحمت خدا به دورند، لذا باید آنه را شناخت و با آنها مبارزه کرد.»
کلامت چه راسخ و چه شهد گوارایی است برادر، ارادت و شجاعت و جان بازی و ایثار ستودنی ات ما را به وجد آورده و هنوز که هنوز است، جسم و جانمان از گفتن و درک این شعر زیبایت ناتوان است:
«حاضرم در راه دین از تن جدا گردد سرم/ من بمیرم باک نیست، اما بماند رهبرم»
اين تنها یک شعر نبود، ارادت بود، اخلاص بود و ایمان، صفا و مردانگی بود، عشق به رهبری بود که همه فرزندان خود را عاشق و دلداده کاروان کربلا و جهاد فی سبیل الله ساخت و چنین است که فرزندان روح الله چون پروانه ای گرد شمع وجودش می گردند.
برادر شهیدم! اینک از فرسنگ ها فاصله با تو سخن می گویم، تو در اوج آسمان ها و ما در قعر دنیای ماتم زده وحشت آلود، تو را صدا می کنیم که همچنان نام و یادت در قلب های ما زنده است، لحظه ای از تو غافل نبوده ایم، در اوج بی قراری و دلتنگی راه ایمان و حق و حقیقت را که تو به ما نشان دادی، همچنان می پیماییم، به امید آن که که پایان این راه وصال و دیدار تو باشد.
هرگز صفا و پاکی، اخلاص و ایمان، سادگی و صداقت و همه خوبی هایت را فراموش نخواهیم کرد و تا نفس آخر، راه و هدف الهی ات را با جان و دل ادامه خواهیم داد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰