کد خبر:۱۶۸۰۵۰
يادداشت//
تا بهشت راهی نمانده ...
در جاده ای هستیم که می گویند به بهشت ختم می شود، بهشتی که کم از فردوس نیست، می گویند انتهای این جاده به تمام خواسته هایت می رسی تنها در یک نگاه و یک جمله و آن هم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع) ...
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ کاروان آهسته آهسته قدم برمی دارد و افراد کاروان با زمزمه «یا رضا جان» حرکت می کنند، هر یک از افراد در دل خود غوغایی دارند، یکی تمام خواسته هایش را در ذهن مرور می کند تا زمانی که به مقصد رسید چیزی را از قلم نیندازد و دیگری می اندیشد که کدام یک را زودتر از دیگری بیان کند، قدم برمی دارد و نمی داند که اکنون ساعت هاست که در حال راه رفتن است، نمی داند و یا شاید فراموش کرده است.
سردی هوا دست هایش را به کبودی و پوست صورتش را به خشکی نزدیک می کند اما بیمی ندارد چون حاضر است بیشتر ازاین ها برای رسیدن به مقصود از دست دهد، بوی بهشت چنان مستش کرده که گام هایی سریع تر و محکم تر از روز اول حرکت بر می دارد، انگار می داند که چند کیلومتر تا بهشت فاصله ندارد.
خستگی، گرسنگی، سردی هوا، تاول های پا همه و همه از عزم او نمی کاهد با شور و شعفی عاشقانه گام بر می دارد و با دیدن «تا بهشت راهی نمانده» بیشتر جان می گیرد.
گه گداری صدای کودکی از میان کاروان شنیده می شود و زمزمه مادر که راهی نمانده الان می رسیم به گوش می رسد.
در مسیر کاروان میزبان، خادمانش را به استقبال فرستاده بود، افراد کاروان لباس سبز بارگاهش را برتن خدام می بینند انگار دلش بیشتر به سوی ضریح می کشد نگاهش می کند تا سیر شود اما می داند که از این عطش سیراب نمی شوند.
خادمان جلو می آیند و دستش را می گیرند، کفش هایش را از پا در آورده و برایش غذا می آورند، بوی خاصی دارد این غذا انگار تا به حال چنین بویی به مشامش نرسیده است.
برایش قابل درک نیست که تا به حال کجای عالم دیده است میزبانی به این بزرگی خادمانش را به فرسنگ ها دور از بارگاهش بفرستد تا از میهمانانش میزبانی کند ... این مهمان نوازی بیشتر نمک گیرش می کند و بیشتر مشتاق دیدن میزبان می شود.
درد پا و تاول خونی در زمزمه یارضا جان از یاد می رود بی اختیار می گرید و با قلبی آکنده و مالامال از عشق رو به سوی مشهد الرضا دارد.
از همان فاصله با آقا حرف می زند بعد از مدتی که خستگی از تن بیرون می کند دوباره به راه می افتد.
نزدیک حرم که می شود، دیگری سردی هوا، خستگی و تاول اذیتش نمی کند،
گنبدی طلایی رو به رویش است که عظمت صاحب خانه لالش کرده است، غافل از اینکه راه بارها و بارها خواسته هایش را مرور کرده بود.
چشمانش بی اختیار می بارد، دستانش می لرزد و پاهایش گویی فلج شده است، باورش نمی شود بعد از ساعت ها پیاده روی اکنون مقابل عظمت او ایستاده است دیگر یادش نمی آید که آمده بود چه بگوید ... اما نه انگار به یاد می آورد سرش را خم می کند و دستش را روی سینه اش می گذارد، یادش آمد چه بگوید:
السلام علیک یا ضامن آهو، السلام علیک یا غریب الغربا، یا معین الضغفاء، السلطان ابالحسن علی بن موسی الرضا(ع).
لینک کپی شد
گزارش خطا