کد خبر:۱۶۸۲۸۴
روایت آیتالله خامنهای از شهید باقری:
هر چه بيشتر صحبت ميكرد من چهرهام بازتر ميشد ...
... مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش ميخواهد به منبر برود نگران است كه آيا ميتواند از عهده اين منبر برآيد يا نه؛ من چنين حالي داشتم، ولي هر چه بيشتر صحبت ميكرد، من چهرهام بازتر ميشد.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ حسن باقري غلامحسين افشردي فقط 28 ماه در جنگ هشت ساله حضور داشت، اما هر گاه كه صاحب نظران دفاع مقدس درباره آن دوران به گفت و گو مي پردازند، از اين فرمانده با عناويني چون نابغه، درشت مغز، بسيار باهوش، استراتژيست و ... نام مي برند.
اين القاب چنان با نام او عجين شده كه هيچ گاه درباره كس ديگري اين گونه صحبت به ميان نمي آيد؛ او كه بود و چه كرد كه امروز دو دهه پس از خاموش شدن آتش توپخانه ها، نامش همچنان برده مي شود؟
بني صدر خائن هيچ وقت اين جوان لاغراندام را باور نكرد
رحيم صفوي خاطره اي از برخورد بني صدر با شهيد حسن باقري در زمان جنگ دارد كه به این شرح است:
در آغاز جنگ كه بنيصدر ملعون و خائن به جبههها ميآمد، بنده، فرمانده عمليات خوزستان بودم. ما را به جلساتي كه راجع به جنگ بود، راه نميدادند! من با شهيد بزرگوار حسن باقري با تلاش مقام معظم رهبري كه نماينده وقت حضرت امام (ره) بودند، وارد جلسه شديم.
وقتي نوبت به صحبت كردن ما رسيد، ابتدا قرار بود وضعيت دشمن گزارش شود و بعد وضعيت جبهه خودمان.
به شهيد بزرگوار اشاره كردم و گفتم «شما اين مطلب را توضيح بدهيد»؛ مقام معظم رهبري بعد از آن جلسه به من گفت كه «تا شما اشاره كردي كه حسن بلند شو، ديدم كه يك جوان لاغراندام و كوچولو بلند شد، بدون اينكه سر و ريشي، محاسني داشته باشد (البته ته ريش كمي داشت)، دلم ناگهان ريخت.
گفتم حالا بنيصدر و اينها نشستهاند، اين جوان چه ميخواهد بگويد، تا آمد پاي تابلو، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح كرد كه دشمن اينجا چند تانك دارد، اينجا چه تيپ و لشكري مستقر است، آنجا خاكريز زدند، اينجا ميدان مين و آنجا سيم خاردار ايجاد كردهاند، هر چه زمان ميگذشت، قلبم روشن تر و چهرهام بازتر ميشد؛ مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش ميخواهد به منبر برود نگران است كه آيا ميتواند از عهده اين منبر برآيد يا نه. من چنين حالي داشتم، ولي هر چه بيشتر صحبت ميكرد، چهرهام بازتر ميشد.»
شهيد باقري در آن جلسه چنان گزارش دقيق، مصور و خوبي ارائه داد كه همه حضار حتي خود بني صدر به شگفت درآمد كه اين جوان اين اطلاعات جالب را از كجا آورده است.
شهيد محلاتي: بنيصدر وقتي شهيد باقري را ديد پوزخند زد اما ...
«وقتي خرمشهر نزديك به سقوط بود و بنيصدر سلاح سنگين براي دفاع از شهر نميداد، داوطلب شد كه همراه من به ديدار فرماندهان ارتش بيايد و وضع جبهه را براي آنها روشن كند. با هم به ستاد فرماندهان ارتش رفتيم.
او با پوشهاي در زير بغل، به دنبال من ميآمد. به دليل كوچكي چثهاش، كسي توجهي به او نميكرد و چند جا هم با فكر اين كه او محافظ من است، جلويش را گرفتند و ميخواستند اجازه ورود ندهند كه من گفتم اين آقا هم بايد بيايد.
وقتي پيش بنيصدر رفتيم، او رو به من كرد و گفت: خب آقاي محلاتي، مطلب خود را بفرماييد. توجهي به حسن باقري نداشت.
گفتم: من حرفي ندارم، ايشان بايد صحبت كنند. همه مطالبي كه شما لازم داريد و همه گفتنيها پيش ايشان است. بنيصدر و ديگران با تعجب به او نگاه كردند و بنيصدر پوزخندي زد. اما حسن باقري با درايت و شجاعت، نقشهاش را باز كرد، خودكارش را درآورد و شروع كرد به توضيح دادن.
ديدم كمكم اخمهاي بنيصدر تو هم رفت، چون باورش نميشد كه در سپاه، كسي چنين اطلاعاتي داشته باشد. فرماندهان ارتش هم از وسعت اطلاعات او در مورد مواضع دشمن تعجب كرده بودند و گويا يكي از فرماندهان گفت: من فكر كردم كه ايشان با اين همه اطلاعات از دشمن، از آن طرف جبهه هستند، نه اين طرف!
لینک کپی شد
گزارش خطا