کد خبر:۱۶۸۴۵۸
دغدغه شهید صادقی؛
اگر مشکلات اقتصادی مملکت حل شود، تمامی مشکلات جامعه حل خواهد شد
وقتی در دانشگاه امام صادق (ع) شرکت کرد و رشته اقتصاد را انتخاب کرد، به او گفتم چرا رشته حقوق بینالملل را انتخاب نمیکنی؟ گفت: اقتصاد مملکت مشکل دارد، اگر اقتصاد مملکت حل شود مشکلات جامعه حل خواهد شد.
میرسعید صادقی در سال 1339 در خانواده عاشق اهل بیت (ع) پا به عرصه حیات گذاشت. وی پس از اخذ دیپلم به خدمت سربازی رفت و در سال 1361 در آزمون سراسری دانشگاه شرکت کرد و موفق به قبولی در رشته معارف اسلامی و اقتصاد دانشگاه امام صادق (ع) در مقطع کارشناسی ارشد شد.
صادقي علاوه بر حضور در دانشگاه در فعالیت های جبهه حضور داشت و سرانجام در 23 فروردین سال 1366 در عملیات کربلای 8 در شلمچه به درجه شهادت رسید.
فاطمه میر صادقی، خواهر شهید میرسعید صادقی در گفتوگو با خبرنگار «خبرگزاري دانشجو» در قزوين، در خصوص اين شهيد به نقل خاطراتي پرداخت كه در زير به آن اشاره مي شود:
پنج سال کوچکتر از میر سعید بودم؛ در فعالیت های انقلاب و تظاهرات با هم شرکت می کردیم 7 دی سال 57 بود که در راهپیمایی ها شرکت کرده بودیم، از خیابان شهدا به سمت امامزاده حسین می رفتیم که درگیری شدت گرفت نزدیک بازارچه سپه بودیم که نیروهای شاه شروع به تیراندازی کردند، برادرم به همراه دوستش عباس والی به سمت بازارچه فرار کردند؛ احساس کردم دیگر نمی بینمش و سعید شهید می شود وقتی سالم دیدمش جانی دوباره گرفتم.
در زمان سربازي آنقدر پاهایش در پوتین مانده بود که وقتی برای مرخصی آمده بود، دیدم کنار حوض نشسته و پاهایش را با بتادین می شوید تمام انگشتانش زخم شده بود.
وقتی در دانشگاه امام صادق (ع) شرکت کرد و رشته اقتصاد را انتخاب کرد به او گفتم چرا رشته حقوق بین الملل را انتخاب نمی کنی؟ گفت: اقتصاد مملکت مشکل دارد اگر اقتصاد مملکت حل شود مشکلات جامعه حل خواهد شد.
همیشه هدفون گوشش بود و مکالمات به زبان عربی و انگلیسی گوش می داد؛ چون به زبان انگلیسی و عربی تسلط داشت و به معارف اسلامی هم آگاهی داشت، پیشنهاد کار در سوریه به او داده بودند اما قبول نکرد و جنگ را به دنیا ترجیح داد.
یک بار دیدیم ظرف نفت دستش است، گفتم این ظرف نفت را کجا می بری؟ با اصرار جواب داد این نفت را برای پیرزنی نابینا كه در جنوب شهر زندگی می کند، می برم؛ من را فرشته نجات خودش می داند.
در جنگ بود که من ازدواج کردم، وقتی فهمید مهریه من 14 سکه است خیلی خوشحال شد.
برای تعطیلات عید مرخصی آمده بود، اما وسایلش را جمع کرد و در ساکش گذاشت، معترض شدیم مگر مرخصی نیامده ای؟ گفت باید بروم تهران فامیل را ببینم و به جبهه بروم و 12 فروردین رفت.
هربار که به دانشگاه می رفت، دوستانش به شوخی می گفتند که عکست را بزرگ کنیم و او می گفت نه، اما بار آخر به دوستانش گفته بود الان وقتش است، دیگر عکسم را بزرگ کنید و 23 فروردین به شهادت رسید.
همیشه به من می گفت دوست دارم معلم شوی و من هم در خواستش را اجابت کردم.
لینک کپی شد
گزارش خطا