«رحيم» ي كه «عبدالرحيم» شد
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۷۳۵۸۸
به ياد شهيد رحیم جباری؛

«رحيم» ي كه «عبدالرحيم» شد

از وقتی وارد جبهه شده بود و مداحی می کرد گفت؛ من را عبدالرحیم صدا بزنید، وقتی برای اولین بار برایمان نامه فرستاده بود عبد را به نامش اضافه کرده بود. 
گروه فرهنگي «خبرگزاری دانشجو» - سمیرا حمیدی؛ 
 
رحیم جباری در  31 تيرماه 1347 درقزوین دیده به جهان گشود.

مادر شهید می گوید: پدر من قرآن خوان بود  و علاقه زیادی به خواندن کتاب های مذهبی و ائمه (ع) داشت، رحیم هم از بچگی به این کارها علاقه نشان می داد و پیوسته می خواست روی میز یا صندلی بنشیند و قرآن بخواند همیشه پدرم به من می گفت؛ این بچه تو بچه خوبی می شود گوینده لا اله الا الله می شود، پدرم حاج ابوالقاسم جباری همیشه شب های دوشنبه و یکشنبه در منزل روضه داشتند و رحیم 10 ساله بود که پدرم فوت کرد.

وقتی  که وارد جبهه شد، نیمی از درسش را در مدرسه می خواند و نیم دیگرش را در جبهه، من که می رفتم نتیجه درسش را از مدرسه بگیرم، ناظم مدرسه آقای معیری به من می گفت: خانم جباری اینقدر تلاش نکن آن موقع که طاغوت بود درس نمی خواند، الآن که دیگه یاقوته.

اسمش قبل از رفتن به جبهه رحیم بود ولی بعد از اینکه به جبهه رفت و مداحی کرد، گفت که او را عبد الرحیم صدا بزنند از آن به بعد وقتی نامه می داد عبدش را به نامش اضافه کرده بود.

رحیم در مدرسه راهنمایی شریعتی درس می خواند سوم راهنمایی بود (سن16 سالگی) به جبهه رفت و در سن 20 سالگی به شهادت رسید.

پدرش می گوید: هنوز رحیم به جبهه نرفته بود و در دبستان درس می خواند آن موقع رزمندگان را از نادری اعزام می کردند از یک مداح می خواستند تا هنگام اعزام مداحی کند، یک روز آقای مسعود حاج میری با من تماس گرفتند و گفتند رحیم را به سپاه بفرست تا مداحی کند ولی من به او گفتم تا خودش اجازه رحیم را از مدرسه بگیرد.

دفعه اولش نبود که مداحی می کرد قبلا هم برای مداحی رفته بود چندین نفر بودند که نوبتی می رفتند و مداحی می کردند، آن روز که رحیم با دو چرخه به سمت سپاه می رفت با یک دختر بچه تصادف کرد و مجبور شده بود بچه را به بیمارستان برساند الان که بعد از این همه سال به سر مزارش می روم می گویم چه خوب شد که آن روز دختر را به بیمارستان رساندی و اگر نه من در روز قیامت چطور می خواستم جواب بدهم و تا آن روز شرمنده خدا بودم.

پنج شنبه شب ها برای دعای کمیل همراه با  مداحی محمود میر سجادی جمعیت زیادی در مسجد ملاوردیخان می آمد، یک شب که رفته بودیم آنجا گفتند؛ فردا رحیم می خواهد اینجا دعا بخواند و مداحی کند، گفتم: اینجا جای رحیم نیست میرسجادی و بقیه مداحان هستند فردای آن روز رفتیم و صف جلو نشستیم حاج آقای یزدان پناه آمدند و دست رحیم را گرفتند و به ایشان گفتند نوبت شماست و من هم با تعجب  نگاه می کردم رحیم بلند شد و با پشتیبانی حاج آقای یزدان پناه خواند و اوج گرفت.

قبل از شهادتش یکبار از ناحیه گردن ترکش خورده و مجروح شده بود.
 
رحیم در 8 مرداد 1367 شهید شد و در 18 مرداد تشییع شد، ما تازه دخترمان را نامزد کرده بودیم و سرمان خیلی شلوغ بود آن روز حاج آقا دیر به منزل آمد و چشمانش قرمز شده بود از او پرسیدم که چرا انقدر ناراحتی؟ گفت: رحیم در کوشک شهید شده است، بعد از شهادتش دوستانش در محل شهادتش تابلویی زده بودند و وسایل شهید را گذاشته بودند کنار تابلو که عکس آن هم موجود است.

آن زمان شهیدانی را که برای تشییع  می آوردند مداحانی از جمله رحیم بالای ماشین می ایستادند و می خواندند تا مردم برای تشییع جنازه شهدا جمع شوند و در حالت سینه زنی می رفتند تا شهدا را دفن کنند.

یک بار در خواب دیدم در خیابان سپه رحیم  لباس بسیجی پوشیده و بالای ماشین ایستاده است و می خواند، جمعیت هم به دنبالش هستند من از رحیم 3 الی 4 متری دورتر بودم هرچقدر تلاش می کردم خودم را به او برسانم نمی شد به راستی حقیقت است شهید از ما جلوتر است و فراتر از زمان و مکان است.

فرازی از وصیت نامه شهید عبدالرحیم جباری:

الهی راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر، خدایا؛ اینک بنده ای تنها از قعر ذلتها و سیاهی ظلمت ها و انبوه غربتها با تو سخن می گوید.

خدایا؛ اکنون که گنه کاری دروازه ی قلبش را به رویت باز می کند و مشت چرکین و خروارهای رسوایی را به امیدی بر تو ارزانی می دارد.

ای خدا؛ تو شاهدی که فراوانی گناهم و کثرت عصیانم و شدت طغیانم مرا چنان شرمنده کرده است که خویش را شایسته آن نمی بینم که با تو سخن بگویم.

خدایا؛ از همه چیز و همه کس شرمنده تر من هستم.

خدایا؛ از آفتاب و از ماه و از ستارگان و از جن حتی از شیطان شرمنده ترم که شیطان در کار خود استوار است اما من چه پیمان ها که با تو بستم و شکستم.

خدایا؛ از آن لحظه که تو را شناختم عاشقت شدم و هنگامی که طعم محبتت را چشیده ام دیوانه ات، الهی وقتی که رحمتت را عیان دیدم شیفته ات گشته ام.

خدایا؛ خوشا آن دم که در تو گمم فاصله ها از میان رفته اند و گویی در آغوش تو ام خدایا چقدر فریاد بزنم؟ من را از این قفس آزاد کن من مال تو ام من را پیش خودت ببر.
پربازدیدترین آخرین اخبار