کد خبر:۱۷۴۰۹۶
وقتی شهيد عاملو امام زمان(عج) را زيارت ميكند؛
اينجا بوي گلاب ميآيد ...
شهيد عاملو در سخناني خطاب به رفقاي شهيدش ميگويد: اينجا بوي گلاب ميآيد ... و امام زمان (عج) را زيارت ميكند و ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ در سال 1344 در جنوب سمنان و در محله جهاديه كودكي چشم به دنيا گشود به اسم كاظم عاملو، او در خانواده اي بسيار مذهبي و در دامن پاك والديني كه با تازيانه هاي طاقت فرساي اقتصادي زندگي خود را مي چرخاندند رشد پيدا كرد، در كودكي يك دوره سخت بيماري را تجربه كرد كه با عنايت امام رضا (ع) شفا گرفت.
در سال 62 وارد جنگ شد و دو سال سربازي را در جنگ گذراند، از مهمترين خصوصيات شهيد در دوران جنگ اخلاص و مهرباني و كمك به ديگران بود.
در سن 22 سالگي ازدواج كرد، چند ماهي از تشكيل خانواده اش نمي گذشت كه خبر شهادتش را براي همسرش آوردند.
يكي از همرزمانش مي گويد: يك روز در منطقه جنوب از من پرسيد در نماز چه حالتي به تو دست مي دهد؟ گفتم چطور؟ گفت مي خواهم بدانم، گفتم حالت خاصي احساس نمي كنم. او گفت: راستش من در نماز لذتي مي برم كه نمي توانم آن را به زبان بياورم، گفتم چطوري؟ لبخندي زد و با نگاهي كه مخصوص خودش بود به من فهماند هر چه برايت بگويم تو نمي فهمي ...
معمولاً تا نماز نمي خواند غذا نمي خورد، يك روز سر سفره نشسته بوديم، به او گفتم ماشاءالله امروز خوب غذا مي خوري، گفت: با خواندن نماز اول وقت و با حال، اشتهاي آدم باز مي شود.
هميشه تاكيد مي كرد در نماز جمعه شركت كنيم، مخصوصاً در منطقه كردستان؛ با توجه به اينكه منطقه سني نشين بود خودش هم هر هفته در نماز جمعه شركت مي كرد.
يكي از دوستانش مي گفت: يك روز به من گفت، من هميشه موقع نماز اول از امام زمان (عج) كسب اجازه مي كنم و در دلم هميشه نيت اقتدا به آقا را دارم.
يك روز سكه اي را به پيرزن، مستحقي كمك كرد، او هم خيلي دعايش كرد، به پيرزن گفت: مادر مرا دعا نكن، امام را دعا كن كه خداوند عمرش را با سلامت و طولاني گرداند و ما را هم فداي او كند.
به ما سفارش مي كرد براي گرفتن هر حاجتي نماز بخوانيم و خودش هم همين كار را مي كرد، موقع نماز سعي مي كرد چفيه اش را بر گردنش بيندازد و بعد ار نماز هم آن را بر سرش مي انداخت و تا مدتها در سجده بود و وقتي سر از سجده بر مي داشت، چشمانش از شدت گريه سرخ شده بود.
اول اين كارهاي او را به ديده توهم نگاه كرديم، بعد هم به حساب دراويشي گذاشتيم كه توي روستاهاي كردستان مانده بودند. شبهاي بعد به حرفش يقين پيدا كرديم. توي خواب با تكتك دوستان شهيدش حرف ميزد و احوالشان را ميپرسيد. آن شب هم آقايي را ديده بود نوراني كه به او نزديك شده و لبخند به لب داشت. با زباني بريده بريده و حالتي بهت زده براي ما تعريف ميكرد.
همرزمش نحوه شهادتش را اين گونه بيان مي كند: صداي انفجار، بچهها را به آن طرف كشاند. چادر آتش گرفته بود. رفتيم كمك. دو نفر با جراحت زياد به شهادت رسيده بودند. آن طرفتر كاظم دراز كشيده بود. با خودم گفتم: «توي اين گير و دار چه وقت خوابيدنه؟» جلوتر كه رفتم متوجه شدم، تركش خمپاره پشت سرش را برده است.
برادر شهيد بيان مي كند: خبر شهادتش را كه شنيدم، برايم غيرمنتظره نبود. چند ماهي رفتار و گفتارش به كلي تغيير كرده بود و بيشتر توي خودش بود. ميرفت توي اتاق، در را ميبست. نوحه ميخواند و سينه ميزد. گاهي هم صدايش را ضبط ميكرد. اين آخرها حرفهايش همه درست از كار در ميآمد.
در خاطره اي از دوست شهيد آمده است: صورتش خيس شده بود. صداي گريهاش حسينيه را پر کرده بود. هميشه ديرتر از همه بچهها از حسينيه بيرون ميآمد. ميدانستيم قنوت و سجدههاي طولاني دارد، اما اين بار فرق ميکرد. انگار در حال و هواي ديگري بود و هيچ کدام از ما را نميديد. در مسير هم که بايد پياده تا منطقه گردش ميرفتيم، ذکر ميگفت و گريه ميکرد. نزديکيهاي خط مستقر شديم. خمپارهاي نزديک سنگر ما به زمين خورد. ترکشش پايم را زخمي کرد. پس از چند روز، روي تخت بيمارستان فهميدم همان خمپاره کاظم را از جمعمان برده است.
كاظم عاملو در سنين جواني به جايي مي رسد كه امام زمان (عج) در نديدنش دلتنگي مي كند، با 14 معصوم (ع) همنشين و با شهداي كربلا همكلام مي شود و اين حالت تا چهار سال بعد ادامه پيدا مي كند تا اينكه در غروب جمعه، 7 اسفند سال 66 در عمليات بيت المقدس (2) در منطقه سليمانيه عراق با اصابت گلوله توپ به سرش به شهادت مي رسد.
فرازهايي از وصيت نامه شهيد عاملو:
پروردگارا مشتاقان لقايت را بنگر كه چگونه اميد به ديدار تو دارند و در راه حراست دينت، جانبازي و جانفشاني مي كنند. جسم و جان بي مقدارم آن چنان ارزشي ندارد كه براي رضايت آن را فدا كنم.
... اينجا بوي گلاب مي آيد، اين چه لباسيه تنتونه؟ عجب لباسيه؟ يعني منم بيام اين لباسو تنم مي كنم؟... اين ميوه ها همش پيش شماست؟ واي چه ميوه ايه؟ ... اين لباس ها خيلي نورانيه! اين لباسو بدين تنم كنم تا وقتي ميام پيش شما به اين لباس ها عادت كنم، اين لباس مخصوص شماست؟ بابا خيلي مقامتون زياده! اگه من بيام بايد اون آخر آخرها بايستم...
زمان جان! اون كيه اون كه اون گوشه ايستاده كيه؟ آقاست؟ جلوتر نمياد؟ بگو بياد جلوتر، اي آقا جان قربونت برم بيا جلو تا زودتر ببيمنت، آقا يادته ميون لودرها ديدمت جرات نكردم بهت نزديك بشم؟ بيا جلو آقا بيا جلوتر ...
اينها مختصر كلاميست كه رزمنده اي از خطه كوير سمنان، مدتي قبل از شهادتش به زبان آورد، حالت او مكاشفه و مخاطبش شهدا و امام زمان (عج) هستند و اين نقطه شروع اتصال او با آسمانيان بود و در همين ديدار بود كه تاريخ شهادتش را به او گفتند.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۱
اهل #ایمان،بخصوص #علما و #شهدا،از ازل تا ابد، #صلوات.
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
ماروهم شفاعت کن?