کد خبر:۱۷۸۴۳۷
به بهانه پايان عمر بيبي مجيد / نقد آويني بر سريال قصههاي مجيد -2
آويني: بيبي به اندازه يك آسمان آفتابي، مهربان بود
«بیبی» همان پیرزنی است كه خانهای به اندازه یك غربیل داشت، اما به اندازه یك آسمان آفتابی، مهربان بود؛ همان پیرزنی كه چارقدش بوی عید نوروز میداد.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ پور احمد؛ با نزدیك شدن به روح داستانها، مجید و بیبی و دیگر شخصیتها، فضاها و وقایع را آنسان كه در وجود خود مییافته، باز آفریده است و حاصل كار، یك زندگی است، واقعیتر از آنكه بتوان در وجود آن تردید كرد.
اكنون دیگر هیچكس دوست ندارد باور كند كه مجید و مادربزرگش وجود خارجی ندارند؛ آنها وجود دارند، اما نه در زیر این آسمان و نه درون این خانههای دلگیر. نمیگویم در كجا، اما بیبی واقعاً هست و هنگامی كه مجید ـ كه او هم واقعا وجود دارد ـ در سفر دچار مشكلی میشود و كلاغها قارقار میكنند، با نگرانی به آسمان نگاه میكند.
آقای پوراحمد برای آنكه تا این اندازه به واقعیت نزدیك شود چه كرده است؟ «قصههای مجید» تا آنجا واقعی است كه تماشاگر عادی را به این اشتباه دچار میكند كه هیچ تصرفی در واقعیت انجام نگرفته است. او نمیداند كه دشوارترین كار در سینما دستیابی به این حد از «واقعی بودن و سادگی» است.
واقعیت حیات انسانی نیز چنین است؛ ظاهری ساده دارد و باطنی رازآمیز. هیچ عارفی داعیهی گشودن این راز را ندارد كه هیچ، ذات عرفان همین حیرتزدگی در برابر راز عالم وجود است. نهایت معرفت آن است كه همه چیز را همانطور كه هست ببینیم.
این كار از سینما بر نمیآید، اما سینما میتواند آیینگی كند، تا آنجا كه تماشاگر به این اشتباه دچار شود كه هیچ تصرفی در واقعیت زندگی انجام نگرفته است. این كار مستلزم تسخیر جوهر سینماست، زیرا همه چیز در فراشد تولید یك فیلم داستانی، ساختگی و تصنعی است.
عموم فیلمها قصد دارند كه به چیزی فراتر از واقعیت دست پیدا كنند و سینما نیز از این توانایی برخوردار است كه واقعیتی دیگر بیافریند.
اما در عین حال از سینما بر میآید كه چون آیینهای صیقلی در برابر واقعیت قرار بگیرد. آقای پوراحمد تكنیكی را میجسته است كه او را با واقعیت یكی كند و این تكنیك را یافته است؛ با پرهیز از اسنوبیسم و احتراز از هر نوع مبالغه، و وفادار ماندن به سادگی واقعیت، هرچند بسیار سطحی و غیرسینمایی جلوه كند.
شعرهای بیوزن و قافیهای كه مجید میگوید جزئی تجزیهناپذیر از زندگی او به نظر میرسند، حال آنكه اگر «قصههای مجید» تا این حد به واقعیت سادگی نزدیك نشده بود، این شعرها و بسیاری دیگر از حالاتی كه اكنون با شخصیت مجید در هم آمیختهاند به عناصری غیرسینمایی مبدل میشدند.
مجید شخصیت خارقالعادهای دارد، اما در عین حال قهرمان و یا ضد قهرمان نیست. او با جرأت و شهامت بسیار به همهی تجربیاتی كه نوجوانانی در سن و سال او را به خود جلب میكنند دست مییازد، اما میزان موفقیت او در این تجربههای شجاعانه درست به اندازهی تماشاگرانی است كه فیلم را میبینند، نه بیشتر و نه كمتر.
او شخصیت درخشان و بسیار دوستداشتنی و شگفتانگیز خود را از میان وقایعی بسیار بسیار ساده كه در نظر اول مضامینی غیرسینمایی جلوه میكنند ظاهر میسازد، و همین است كه زیباست.
مجید در برابر زندگی تنهاست و جز بیبی كسی را ندارد، اما در عین حال میزان موفقیت و یا شكست او درست به اندازه دیگران است.
دیگر بازیگرها نیز در «قصههای مجید» ادا در نمیآورند؛ آنها در نقش خویش زندگی میكنند. زشتیها و ناملایمات وظیفه دارند كه واقعیت زندگی را به مجید نشان دهند، واقعیتی كه در عین سادگی، بسیار پیچیده و رازآمیز است.
آقای پوراحمد واقعیت را با زندگی روزمره اشتباه نگرفته است و در عین حال تلاش نمیكند كه راز واقعیت را در فیلمهایش كشف كند و بنابراین، در دام پیامزدگی نیز نیفتاده است.
شاید حرف او این باشد كه: «من داعیه بیان معانی بزرگ ندارم، اما میدانم كه راز، هرچه هست، در همین واقعیت هستی نهفته است كه ما در آن حضور داریم.
بنابراین، خیلی ساده تلاش میكنم همه حجابها و موانعی را كه مانع از مشاهده واقعیت میشوند كنار بزنم و به واقعیت محض دست پیدا كنم.» «قصههای مجید» ریتم آرامی دارد و سالهای سال از عالم «پلنگ صورتی» و «تام و جری» دور است.
زیباییاش در سادگی است و نزدیكی به واقعیت، و مثل آیینهای است كه در برابر زندگی خودمان قرار دادهاند.
و با اینهمه، سخت جذاب است. طاق ضربی، هشتی، حوض، پاشویه، باغچه، بهار خواب... و لهجه شیرین اصفهانی كه مثل كاشیهای مسجد شیخ لطفالله زیباست.
میبینم كه با «قصههای مجید» همانهمه انس دارم كه با خانهمان، با برادر كوچكترم و با مادربزرگم كه همه وجودم، حتی خاطرات فراموششدهام را در چادر نمازش مییابم، در صندوقخانه و در ته صندوقچهاش كه مكمن رازِ ایران زمین است. و در درون بقچهای كه بوی تربت كربلا میدهد و مرا نه به گذشتههای دور، كه به همه حضور تاریخیام پیوند میزند.
«بیبی» همان پیرزنی است كه خانهای به اندازه یك غربیل داشت، اما به اندازه یك آسمان آفتابی، مهربان بود؛ همان پیرزنی كه چارقدش بوی عید نوروز میداد. «یادت باشه، آقا مجید! مقصد همینجاست.» و این سخن را «محمود آقا» میگوید كه شغلش رانندگی است، یعنی شغلی كه اقتضای طبیعیاش، شتابزده از مقصدی به مقصدی دیگر رفتن است.
چقدر ایرانی است! چقدر شبیه پدر من است كه اتومبیلش را در گاراژ میگذارد و صبحها پیاده سر كار میرود تا از بوی كوچهها محروم نماند، كوچههایی كه بعد از یكصد و پنجاه سال غربزدگی هنوز از بوی یاسِ درختی و اقاقیا خالی نشدهاند... و من همان مجیدم.
و مجید هم «ملك محمد» است و هم «حسن كچل». دلم میخواهد «قصههای مجید» را تنهای تنها تماشا كنم تا ناچار نشوم كه جلوی گریهام را بگیرم. دوستت دارم، ایران!»
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰