بشاگرد؛ آزمونی برای جهادگران
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۸۰۹۴۲

بشاگرد؛ آزمونی برای جهادگران

بشاگرد را دوست دارم. تجربه ای تازه برایم بود؛ از سادگی و نجابت مردمش، از ساده زیستی و قناعتشان، از وفاداری شان به انقلاب، از دعای هایی که خالصانه در حقت می کنند. آنها امام زمان(عج) را بهتر از شهری ها می شناسند.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ خودم را برای آزمون ارشد آماده کرده بودم که از خبرگزاری تماس گرفتند و گفتند باید سه روز آخر بهمن، برای پوشش برنامه «هم اندیشی پیشکسوتان جهادگر» به بشاگرد بروم. از یک سو، استرس داشتم و دوست داشتم به این شهرستان که سال‌های طولانی رنج محرومیت را با خود به یدک کشیده بود، بروم و از سویی ديگر، باید جواب چند ماه زحمتم هم از بین نمی رفت. از خدا می خواستم که سفر عقب بیفتند تا حتما بتوانم بشاگرد را ببینم تا اينكه بالاخره زمان سفر جمعه 29 بهمن ماه اعلام شد و من بلاخره امتحان ارشدم که رشته ارتباطات علوم اجتماعی بود را 28 بهمن دادم و خودم را برای سفر به بشاگرد آماده کردم.
 
شب جمعه: حدودا 9 شب 28 بهمن‌ماه
 
آقای عالی، مسئول گروه بسیج سازندگی با من تماس گرفت و گفت فردا ساعت 9 بندرعباس هستیم و همه با گروه دانشجویی از راه آهن بندرعباس به سمت بشاگرد حرکت می کنیم. اول صبح صبحانه را که خوردم خودم را به ناحیه سپاه بندرعباس رساندم. تعدادی از دانشجوی جهادگر كه از یزد، سیستان و بلوچستان و رشت با اتوبوس و قطار شب قبل آمده بودند، صبحانه خوردند و اتوبوس ها از دم در سپاه امام سجاد (ع) هرمزگان ما را به ایستگاه راه آهن رساندند.
 
کمی در سالن انتظار که ماندیم دانشجویان جهادگر از تهران هم رسیدند. آقای عالی و عکاس «خبرگزاری دانشجو» را دیدیم و همان جا پیش خبری برای خبرگزاری گرفتم و تلفنی ارسال کردم و سفر با 313 پیشکوست جهادگر به سمت بشاگرد برای تدوین طرح نویی از حرکت های جهادی آغاز شد.
 
جمعه: 29 بهمن -نهار و نماز میناب
 
در اتوبوس با دانشجوی علوم پزشکی هرمزگان بیشتر خو گرفتم و با او هم صحبت شدم و از لهجه شیرین قزوینی این پیشکسوت جهادگر آشنا لذت می بردم. موقع نماز و نهار در یک موسسه فرهنگی -آموزشی بسیج اسکان یافتیم.
 
فضا برای این تعداد دانشجو کم بود؛ اما با آن هوای گرم هر طور بود نهار را خوردیم. کمی هم با آقای میرجلیلی مرحوم که آن روز مسئولیت بسیج سازندگی هرمزگان را داشت در خصوص ادامه برنامه ها صحبت کردم. آدم خوش خلقی بود چند باری از او مصاحبه گرفته بودم و با خلق خوبش آشنا بودم.
 
حدودا ساعت 16 
 
به راه افتادیم. خانمی اهل شمال كه دانشجوی کشاورزی بود و از هوای گرم این استان کلافه شده بود، بطری های آب معدنی را روی صورت و لباسش خالی می کرد تا خنک شود، اما پرده را هم می کشید تا نور خورشید به صورتش بخورد. به او گفتم آب می ریزی و هم مشتاق تماشای نور خورشیدی؟! می گفت: آخر تو شمال نور خورشید رو کمتر می بینیم و می خواهم تا اينجا هستم حسابی از نور خورشید استفاده کنم! (با لبخند)
 
هر چی می رفتیم، نمی رسیدم و نزدیک غروب بود که به سردشت مرکز بشاگرد رسیدیم. منطقه زیبایی بود، اما تازه از محرومیت درآمده بود؛ این را از نمای ساختمان ها و تابلوهای نصب شده می شد فهمید. گفتند: نماز مغرب رو روستای بعدی می خوانیم.
 
به مسجد آن روستا که رسیدیم از نجابت زنان و دختران آن احساس لذت کردم. دختران کم سن و سال با چادرها و لباس های محلی آمده بودند نماز جماعت بخوانند. آدم احساس غرور می کرد. زندگی بسیار ساده ای داشتند. نماز که تمام شد سریع سوار شدیم.
 
دیگر فقط کوه ها را می دیدم. هوا تاریک بود و کمی گرم. از راه طولانی خسته شده بودیم، پس کی می رسیم؟ دیگر کسی حوصله صحبت کردن نداشت یا خواب آلود بودند یا چشم به جاده دوخته که بالاخره کی می رسند. مسیر طولانی آن هم برای دانشجويایی که شب قبل را هم در قطار بودند... از اینجا به بعد جاده دیگر آسفالته نبود. حالا احتیاط بیشتری لازم بود چونکه به قدري جاده ناهموار است كه حال بعضي ها منقلب مي شود، حكايتي دارد اين جاده!
 
بلاخره انتظار به سر آمد و ما رسیدیم به خمینی شهر؛ «قلب بشاگرد». روستایی زیبا وسط کوه ها. خنک بود. مراسم شروع برنامه با ادای احترام به شهدای گمنام شروع شد. یاد پادگان حمید بخیر وقتی هر ساله اردوی راهیان نور وارد این پادگان می شد. یاد شهدا تو را به آن دور دست ها می برد که تداعی گر عشق، شهادت و  جوانمردی بود و اینها را فقط در بیابان های خرمشهر، اهواز و خوزستان بهتر می فهمی.
 
دو گروه شدیم؛ خانم ها و آقایان. پشت سر هم از پایین تپه مسیر یادمان شهدای گمنام خمینی شهر (شهدای گمنام در این منطقه دور افتاده هرمزگان واقعا دلت را  شور و نوایی می دهد) را آرام می رفتیم. صدای یا زهرا هم فضا را معنوی تر می کرد. بغض در گلویم مانده بود. آن سو بالاتر، سربند تقسیم می کردند. اينجا هم دعوا سر سربند يا زهراست مگر در خميني شهر هم مي شود شهيد شد؟ آری می شود. گواهی حرفم «حاج عبدالله والی» است. می شود صادقانه برای مردم خدمت کرد و این خود یعنی عشق شهادت.
 
دلم می خواست سربند «یا زهرا» بگیریم که قسمتم یا ابوالفضل شد. به گمانم، به سر بستم و آرام تا بالای تپه رفتیم. با آبمیوه و کیک ما را استقبال کردند و روی سکوهای کنار یادمان نشستیم. راستی این شهداي گمنام را هم عبدالله والي به خميني شهر آورده است.
 
حاج امير والي برادر كوچكتر عبدالله والي (احیاگر بشاگرد امروز) براي خوش آمد گويي آمده است. ته دلش را می توانستی بفهمی. چند دقیقه ای کوتاه را از برادرش و امکاناتی که امروز خمینی شهر را زیباترین شهر بشاگرد کرده است، برایمان گفت.
 
حدودا 9 شب
 
مردم خميني شهر مراسم استقبال برايمان گرفته اند. سردار نقدي را كه مي بينند شعار مي دهند: «بشاگرد بيدار است، از فتنه گر بيزار است». برای مراسم اصلی برنامه به سمت مسجد جامع خمینی شهر حرکت کردیم. پیاده از بالای تپه پایین می رفتم. چقدر لذت می بردم از هوای تازه روستا و آرامش و سکوت آن.
 
سالن پر بود از جمعیت دانشجو، اهالی روستا و البته جمعی از مسئولان. کمی تعجب کردم. تعداد زیادی از نوجوانان خمینی شهری عبا به تن داشتند. بعدا فهمیدم بشاگرد حوزه علمیه دارد. راستش دلم می خواست خمینی شهر که هستم دو تا از دوستانم را که در این منطقه در خوابگاه دختران دانش آموز مسئول بودند، ببینم. آخر یکی شان را چند سالی بود که ندیده بودم؛ اما خوابگاه را برای اسکان دادن ما تعطیل کرده بودند و دوستم برگشته بود شهر خودشان.
 
مراسم با قرائت قرآن و اجرای اسماعیل احمدی، مسئول روابط عمومی بسیج مستضعفین (خواننده سر «یاران») رسما آغاز شد. سردار نقدی سخنران اصلی برنامه بود. سردار خراسانی هم در بخش دیگری از اهداف برنامه هم اندیشی بود. هديه مقام معظم رهبري به جهادگران را هم توزیع کردند. آقا از این جماعت هم غافل نبود؛ یک چفیه و 1000 تومان پول نقد. 1000 توامانی را هنوز دارمش؛ لای قرآنم گذاشته ام. برکت رهبرم است؛ اما چفیه گیرم نیومد!
 
بعد هم برای صرف شام به سمت خوابگاه رفتیم. لب تابم را که تازه خریده بودمش روشن کردم؛ اما فارسی نمی نوشت. هر کاری کردم نشد. فکر کردم برنامه ای نصب نشده است. از یکی از دانشجویای رشته کامپیوتر کمک خواستم؛ اما نشد. ولش کردم. به هر دری زدم یک کامپیوتر پیدا کنم، نشد. کامپیوتر بود؛ اما اجازه اش را نداشتند. اینترنت که هیچ، ایرانسل هم اصلا انتن نمی داد که لااقل اين طوری وصل بشم يا خبر رو با سیستم یکی دیگه بفرستم. خبر برنامه رو حتما باید می فرستادم، زود زود ! بهر جهت هنوز از نظر مخابراتی هم مشکلاتی هست.
 
شنبه: 30 بهمن
 
صبح دل انگیزی بود؛ هوای تازه خمینی شهر. دیگر همه جا را خوب می دیدیم. آن طرف تر، خانه کپری هنوز هست. خوب مردم به این نوع زندگی عادت دارند. تعدادیشان هم خانه سیمانی دارند. یک آبشار آن طرف تر هم بود و در نوع خودش قشنگ بود. روستا رو خوب واکاوی کردم. مردمانی خونگرم، پسران آنجا چقدر باحیا بودند، خواهران پیشکسوت گروه که چند روزی جلوتر برای فضا سازی خوابگاه به خمینی شهر آمده بودند؛ این را می گفتند. دخترانشان محجبه بودند و ظاهرشان مثل شهری ها نبود؛ نجیب بودند و ساده.
 
صبحانه نخورده چند باز زنگ زدم خبرگزاری شايد بچه های تحریریه باشند و خبر رو بنویسند؛ بالاخره دو سه خبری که از شب کار کرده بودم را فرستادم و تاکید کردم زودتر کار شود. اولین روز کاری هم اندیشی ها با کارگروه های مختلف نقش حرکت های جهادی در زمینه سازی ظهور حضرت مهدی (عج)، بصیرت افزایی اجتماعی، الگوسازی اسلامی، نقش رسانه در تحقق چشم انداز حرکت های جهادی و... شروع شد.
 
شنبه: 30 بهمن - ساعت 10 به بعد
 
بین برنامه آقای عالی مسئولان بسیج سازندگی را گیر می انداخت و مصاحبه می گرفتم. بیچاره ها خسته شده بودند؛ یکی دو تا که نبودیم، از خبرگزاری های دانشجو، ایرنا، روزنامه های صبح صادق و ... حتی مستند سازها، آقای سوری مستند ساز سیمای خلیج فارس هم آمده بود. بنده خدا کمکم کرد و تعدادی هم برای مصاحبه برایم معرفی کرد.
 
با سردار خراسانی اول از همه مصاحبه کردم. بندگان خدا هی می خواستند از دست ما فرار کنند از بس کارهای زیادی داشتند. از محمد علی اخوان، رئیس مرکز پژوهش های بنیادی کشور، با محمد مظفری، مدیر فرهنگی و اردویی بسیج سازندگی مصاحبه گرفتم.
 
سه دانشجوی مقیم ایران هم داشتیم از ساحل عاج و ... خنده دار بود. ایکارت جوان طلبه قد کوتاهی بود که به زور آقای عالی راضی شد مصاحبه کند. اولین باری بود با طلبه این چنینی برخورد داشتم. بامزه بود! این طوری خودش را معرفی کرد: «ایکارات جای پونگسای هستم» اهل ... بچه ها بهم میگن حسین، حسین جان! و بعد هم از اهمیت این حرکت های جهادی در ایران گفت. با حسن جارا از ساحل عاج هم مصاحبه کردم. اینها عاشق اردوهای جهادی بودند. یکی شان حتی در اردوهای جهادی ما در اطراف روستاهای تبریز هم شرکت کرده بود.
 
با مریم سرلک، مسئول خواهران اردوی جهادی گروه منتظران خورشید دانشگاه الزهرا هم در خصوص جایگاه بانوان در آینده حرکت های جهادی و الگو سازی اسلامی هم حدود سه بار مصاحبه گرفتم. در بین پیشکسوت های جهادگر با افسانه افراسیابی، مسئول سازندگی بسیج دانشجویی لرستان آشنا شدم  و  یک مصاحبه گرفتم. خسته نمی شدم؛ بشاگرد برایم تجربه ای نو شد.
 
اسماعیل احمدی که سرود یاران و اجرای های متداولش در شهرهای مختلف زبانزد است، مسئولیت کارگروه رسانه را داشت. سرش خیلی شلوغ بود. یک لحظه هم آرام و قرار نداشت؛ حتی سر کلاس! دو جلسه سر کلاس رسانه رفتم. بعضی ها نظرات خوبی می دادند؛ اما این احمدی وقت مصاحبه که می شد گم می شد و یا تلفن جواب نمی داد یا می گفت چشم؛ ولی ازش خبری نبود. طفلی چندین مسئولیت داشت! بلاخره ما مصاحبه هایمان را از این آقا بعد از برگشت به تهران گرفتیم با هر زوری که بود!
 
یک شنبه: 31 بهمن؛ آخرین روز
 
آخرین روز را تا بالای یکی از تپه ها پیاده روی کردیم. صبحانه را روبروی آبشار خورديم؛ آش و چای. بعد هم مداحی کردند و  بعد برای جمع بندی کارگروه ها به مسجد جامع رفتیم. بندی کارگروه ها را مسئول هر گروه تند تند می خواند و اسماعیل احمدی هم تذکر می داد زمان را! خودش بیشتر از همه حرف زد؛ اما سریع خواند و با پایان اختتامیه راه افتادیم و یک چیز دیگر در ذهنم بود؛ چرا قیافه آقای میر جلیلی این قدر عوض شده بود. در مسیر از یکی پرسیدم، گفت: شیمیایی است. مدتی است بیماری اش عود کرده. چقدر خوش خلق بود باز هم. از من تشکر کرد از اینکه آمدم برنامه اردوهای جهادی بشاگرد و چقدر پیگیر بود تا با فردی از اهالی خمینی شهر که آن روز نتوانسته بودم ببینمش مصاحبه کنم. اصرار داشت حتما پیدایش کند و مرا معرفی کند. 
  
بشاگرد را دوست دارم. تجربه ای تازه برایم بود؛ از سادگی و نجابت مردمش، از ساده زیستی و قناعتشان، از وفاداری شان به انقلاب، از دعای هایی که خالصانه در حقت می کنند. آنها امام زمان(عج) را بهتر از شهری ها می شناسند. دعای ندبه فراموششان نمی شود و به کم قانع اند و خود را مدیون حاج عبدالله والی خیری مي دانستند که اهل دولاب تهران بود، اما سرنوشت خود را در کمک به حمایت از بینوایان و مستمندان کشور رقم زد و بعد از سال ها مبارزه علیه حکومت ستم شاهی در سال ۱۳۶۰ به اتفاق چند تن از همکارانش طی مأموریتی از سوی نماینده ولی فقیه و سرپرستی کمیته امداد امام خمینی جهت فقرزدایی عازم هرمزگان شد.
 
عبدالله والی حدود ۲۲ سال و با اجرای طرح های گسترده عمرانی، مردم محروم بشاگرد را از فقرهای مختلف رهانید و بر اثر ۱۲ بار ابتلا به بیماری مالاریا (به دلیل وضع نامناسب بهداشتی منطقه) سلامتی خود را نیز در این راه از دست داد و تا پایان عمر از عوارض ناشی از این بیماری رنج می‌برد؛ تا اینکه پس از حضور ۲۳ ساله‌اش در بشاگرد، در ۸ اردیبهشت  ۸۴ در سن ۵۶ سالگی در اثر سکته قلبی جان باخت و پیکر او در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
پربازدیدترین آخرین اخبار