کد خبر:۱۸۲۸۱۶
رضا اميرخاني در همايش «شیدای ولی»:
نيم ساعت خودم را به شارژ حاج عبدالله مي زدم، یک سال کار می کردم
کاری که امثال ما می کنیم این هست که می آيیم می نشینیم در این مجالس از گفته های مرحوم والی نقل می کنیم، واقعیت این است كه بجای اینکه به حاج عبدالله نزدیک تر بشویم مدام در حال دورتر شدن هستيم ...
به گزارش خبرنگار فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، مراسم هفتمین سالگرد ارتحال حاج عبدالله والی با عنوان «شیدای ولی» پنج شنبه، هفتم اردیبهشت ماه در مسجد المهدی برگزار شد.
رضا اميرخاني، نويسنده و منتقد ادبي در اين همايش به سخنراني پرداخت كه متن آن به اين شرح است:
رضا اميرخاني، نويسنده و منتقد ادبي در اين همايش به سخنراني پرداخت كه متن آن به اين شرح است:
این که چگونه ما با کسی مثل مرحوم عبدالله والی آشنا شدیم بر نمی گرده به چیزی از جنس فضل و فضیلتی که در ما باشه؛ جناب زهیر از یاران ارباب و حضرت ابا عبدالله (ع) حکمتی را بیان کرد در صحرای کربلا وقتی شماتتش کردند که این در اين حکمت نکات بسیار درخشانی هست، بلا قیاس که فرموده اند: «نحن اهل البیت لا یقاس» که با اهل البیت مقایسه نکنید. نه، حاج عبدالله افتخارش این بود که سر سفره حضرت اباعبدالله خادمی می کرد.
از آن طرف ما هم می دانیم فلزی که در وجود ما هست نعل اسب امثال جناب زهیر هم نمی شویم. بلکه من می خواهم بگم رابطه زهیر و حضرت اباعبدالله (ع)، در آن یک نکته ای بود که وقتی شماتت کردند اموی ها زهیر را که چه شد که تو به لشکر اباعبدالله پیوستی؟ تو که همراه نبودی، هم فکر نبودی چه شد پیوستی؟ یک جمله کوتاه گفت. سخنرانی نکرد، تحلیل نکرد. یک جمله کوتاه گفت: «راه ما رو به هم رساند، ما راه خودمان را می رفتیم، امام حسین (ع) هم راه خودشان را، راه یک جا من را به امام رساند.»
راه ما را به هم رساند
واقعیت برای روسیاهي مثل من اين است كه نزدیکی ما به مرحوم حاج عبدالله والی، عين همين قضيه بود، من هر چقدر فکر می کنم می بینم راه ما را به هم رساند، ما هیچ ربطی، هیچ نزدیکی ای به هم نداشتیم و من این را می گذارم به پای اون که علما می گویند توفیقات.
بیست سال پیش که ما جوان تر بودیم یک پنجشنبه ای با يكي از دوستانم در میدان ونک ایستاده بوديم و حرف می زدیم. نگفت یك منطقه محرومی هست، نگفت مثلا فرض بفرمایید یک جای دیدنی ای هست. نگفت مثلا یک جایی هست دوستانی هستند که مشغول کار جهادی هستند. نه، گفت یك آدم دیدنی وجود داره، می آيی برویم او را ببینیم؟ گفتم: برویم. گفت: کی؟ گفتم: همین الان (حالا فکر کردیم حداكثر از این سر شهر می رویم آن سر شهر) گفتم کجاست؟ گفت فعلا باید برویم. رفتیم جمکران و قم نماز مغرب و عشا را خواندیم. تابستان بود، تیر ماه بود. نماز صبح را یزد خواندیم و مغرب بعد 17-18 ساعت حرکت از تهران رسیدیم خدمت عبدالله والی در میناب، وب گفت: بچه ها اینجا آمدید چه کار؟ گفتیم آمدیم زیارت شما.
آن چیزهایی که ما امروز در مورد حاج عبدالله والی می گویيم بعد از حدود بيست سال آشنایی، یك قسمتش را نمي گویيم و آن قسمت، دروس زندگی حاج عبدالله والی است. من گفتم آمدیم زیارت شما. وي گفت: می رفتید قم زیارت حضرت معصومه(س).
واقعیت هایی که ما داریم در این مجالس می گويیم همه بعد از شناخت وي بود. والا وي هم آن وجهه جلالی را داشت، هم جمالی را.
من ماشین بیت المال را در اختیارتون نمی گذارم
ما ساعت 12 ظهر رسیده بودیم میناب، گفتیم بشاگرد را هم برویم ببینیم. حاج والی گفت: نه اگر برای دیدن آمدید من ماشین بیت المال را در اختیارتون نمی گذارم. حالا شما تصور کنید ما مهمانیم، بعد هزار کیلومتر و 17-18 ساعت آمدیم ...
با همین صراحت گفت اگه برای دیدن آمدید خودتان باید بروید. گفتیم: از کدام مسیر باید برویم بشاگرد و خمینی شهر؟ مسیر را نشانمان داد. ما سه بعدازظهر راه افتادیم، یک نصفه شب رسیدیم تازه خمینی شهر.
این بار اولی بود که من مرحوم حاج عبدالله را دیدم و واقعیت این است که حالا وقتی می خواهيم آن را نقل کنیم می رسیم به اینکه آن چیزی که آدم را به خودش جذب می کرد آن خلوص و سعه وجودی بود که همه آدم ها را می پذیرفت و در پذیرش آدم ها شیوه و منش و رفتار خود هیچ نکته ای غیر از انسانیت را در نظر نمی گرفت.
من قبل از اینکه حاج عبدالله را ببینم فکر می کردم که آدم باید خیلی بپردازد مثلا به نماز شب يا مثلا باید در روزه مستحبی جدیت داشته باشد تا خداوند توفیق خدمت به خلق را بدهد. بعدا متوجه شدم با دیدن حاج عبدالله که نه. این نماز و روزه دم دستی که مثل من می گیرد ارزشی ندارد، بلکه از مسیر خدمت به خلق هست که خداوند نصف شب آدم را از خواب بیدار می کند كه بلند شو و نماز شب خود را بخوان.
بجای اینکه به حاج عبدالله نزدیک تر بشویم مدام در حال دورتر شدن هستيم
نماز شب حاج عبدالله محصول کار روزش بود. بنابر این حاج عبدالله اصلا با گفته ها حرف نمی زند. کاری که امثال ما می کنیم این هست که می آيیم می نشینیم در این مجالس از گفته های مرحوم والی نقل می کنیم و واقعیت این است كه فکر مي کنم بجای اینکه به حاج عبدالله نزدیک تر بشویم مدام در حال دورتر شدن هستيم.
حاج عبدالله با عمل خودش حرف می زند با رفتار خود حرف می زند. با زندگی خود حرف می زند. اصلا لازم نبود حاج عبدالله حرف بزند. بله گاهی اوقات، آدم چند روزی خدمت وي بود، یک گفته کوتاهی آدم می شنوید که آویزه گوش آدم می شد.
امروز بعد بیست سال من همه گفته های وي یادم هست. این جور نبود که رفته بود بیرون یک جای خوبی را پیدا کرده بود، حرف های خوبی را دور از انسان ها پیدا کرده بود برای زدن. نه! اصلا کار حاج عبدالله والی حرف زدن نبود. حرف مهم نیست. چیزی که مهم هست عمل وي هست، اخلاص وي هست و این را بگويم این ها همه از توفیقات است.
همه دوستانی که این جا هستند خیلی بهتر از من از حاج عبدالله می گویند اما همه می دانیم حاج عبدالله اگر چه جاده های نکشیده را کشید، اگرچه خانه های نساخته را ساخت، اگرچه درخت های غیر شکوفا را شکوفا کرد و اگرچه هزاران هزار نکته ریزی که ما می دانیم نماد توسعه هست را انجام داد در یک منطقه، اما كار حاج عبدالله چيز ديگري بود.
آن چیزهایی که ما به آن می گویيم توسعه یافتگی یک منطقه محروم، عمده آن در بشاگرد انجام شد با توجه به موقعیت جغرافیایی، سختی مسیر، گرفتاری هایی که بود. با توجه به همه این ها می شود گفت که یکی از کارنامه های درخشان سازندگی در نظام جمهوری اسلامی هست.
حاج عبدالله مس وجود آدم ها را به طلا تبدیل مي کرد
اما من فکر نمی کنم حاج عبدالله این کار را کرده باشد. حاج عبدالله کاری که کرد این بود که آدم ساخت. حاج عبدالله کاری که کرد این بود که فلز آدم ها را تغییر داد. کار حاج عبدالله کیمیاگری بود. مس وجود آدم ها را به طلا تبدیل کرد. در هر آدمی گوشه ای را می یافت و در همان گوشه سرمایه می گذاشت و آن گوشه مفرغی را تبدیل به گوشه زرین مي کرد تا آن گوشه زرین رشد پیدا کند و درخشش یابد. این کار حاج عبدالله والی بود.
بله باید برای اینها مدرسه می ساخت، باید درمانگاه هم می ساخت. همه این کارها را هم انجام می داد. اما آن چیزی که امروز در بشاگرد نمایان هست، آن سعه وجودی مرحوم حاج عبدالله والی بود که کارش بیش از هر چیز با خود انسان بود.
یک نجار کارش با چوب هست، یک آهنگر کارش با آهن است. هر شغلی یک سری ابزار و در حقیقت یک سری دست مایه کاری دارد. کار حاج عبدالله نه چوب بود نه آهن، نه درخت نه جاده و نه ساختمان. کار حاج عبدالله انسان بود. او فقط با انسان کار داشت و کار با انسان کار انبیاست، کار پیامبران است. اینکه حضرت امام ره فرمودند معلمی شغل انبیاست از این جهت است که معلم، کار با خود و روح آدم دارد و مرحوم حاج عبدالله این کار را کرد.
آنچه که ما دیدیم تغییر در مردم بود نه صرفا تغییر در شیوه زیست مردم که البته دومی هم در پی اولی آمد.
من در محفل حاج عبدالله والی در یک دوره یک کار کوچک فنی داشتم. داغ آن به دلمان ماند که یک بار حاج عبدالله بیاد تعریف کند و بگويد اینجاي آن خیلی خوب بود، اینجاي آن خیلی بد بود و این دستگاه می تواند این کار را انجام بدهد. برای اینکه كار را تایید کند، می گفت تو می دانی مثلا مشهدی مریم برای جمع آوری هیزم برای آتش چقدر باید زحمت بکشد؟ می دانی برای این زحمتی که می کشد چقدر از زندگی عقب می افتد؟ می ددنی آن دختر مدرسه ای که نمی تواند برود مدرسه برای جمع آوری هیزم چقدر زحمت باید در منطقه بکشد؟ این کار شما می تواند کمک کند به او تا وقت او را تبدیل کنیم به رشد و تعالی آن بچه.
هر چیزی که در محفل و مجلس حاج عبدالله بود عاقبتش انسان تعریف می شد
هر چیزی که در محفل و مجلس حاج عبدالله بود عاقبتش انسان تعریف می شد و به اوج و تعالی انسان متصل می شد. کار مرحوم والی این کارها بود وگرنه آن کارها را ما همه بلد هستیم و می توانیم انجام بدهیم.
کار سختی است که در این جا خاطرات پراکنده از حاج عبدالله را مرتب کنم و به شما ارائه دهم. فقط همین را بگويم، کار آدمی مثل بنده این بود که سالی یک بار عین دستگاه های موبایلی که همه ما داریم می رفت آنجا خودش را می زد به شارژ حاج عبدالله نیم ساعت، یک ساعت. برمی گشت یک سال کار می کرد. والا ما ربطی نداشتیم به کاری که حاج عبدالله می کرد.
نيم ساعت خودم را به شارژ حاج عبدالله مي زدم و یک سال کار می کردم
خوشا به حال آن هایی که دائم کنار حاج عبدالله والی بودند. ما نه، ما سالی یک بار می رفتیم شارژ می کردیم خودمان و بر می گشتیم. می توانستيم یک سال کار کنیم. جایی که به گرفتاری می خوردیم فوری یادمون می آمد که اون مرد در کوران اون همه گرفتاری دارد کار می کند. در کوران اون همه بلا اون همه مصیبت، اون همه حق ناشناسی دارد کار می کند. آن وقت ما داریم بازی می کنیم و می خواهیم برای بازی نگران و ناراحت باشیم.
از مرحوم حاج عبدالله آنچه باقی است این نوع کار بود و این نوع فعالیت بود.
آن سعه وجودی که مرحوم حاج عبدالله پیدا کرد به گمان من در زمینه خدمت به خلق خدا به او داد و خداوند مسیری که برای او گشود مسیری بود که در راه خدمت به خلق و در راه تعالی انسان بود.
من از همان دوره ای که حاج عبدالله را می شناختم دنبال چندتا حاج عبدالله دیگر بودم. خیلی زیاد گشتم، نقاط محروم فراوانی در کشور گشتیم.
پیامبر بشاگرد، مرحوم عبدالله والی هست
اجازه بدهید حالا که این مجلس به نام والی بشاگرد یا به تعبیر من پیامبر بشاگرد، مرحوم عبدالله والی هست، ذکر کنیم که به گمان من محروم ترین نقطه ایران به هیچ وجه بشاگرد نیست. اگر محرومیت و ابعاد محرومیت را بشناسیم قطعا ما نقاط محروم تری داریم. استان هایی در کشورمان هستند که صاحب روستاهایی هستند که اون روستاها تا به حال در نظام جمهوری اسلامی روحانی ندیده.
ما روستا داریم که حمد و سوره مردم درست نیست. ما روستا داریم که دختر 12 ساله و 14 ساله و 20 ساله و شوهردار و غیر شوهر دار باید دست آن خان و آن رئیس قبیله را ببوسه، یعنی هنوز بحث ساده توضیح المسائلی محرم و نامحرمی براي آنها تبیین نشده است.
ما فراوان داریم روستاهایی که دچار فقر فرهنگی هستند. فقر فرهنگی بالاترین فقرهاست. آنوقت ادعا کنیم این روستا آنتن موبایل دارد و همه هم یکی یك موبایل تو جیب هايشان هست. پس دیگه خیلی خوب شده. نه همه فقر این نیست، اصل فقر که حاج عبدالله دنبال ریشه کنی آن بود فقر فرهنگی هست و یقین داشته باشید اگر امروز جاهای مختلف مملکت را قیاس داشته باشیم بشاگرد یقینا جزو مناطق فقیر فرهنگی ما نیست.
بشاگرد اتفاقی که در آن افتاده و همه ما عاشق آن اتفاق هستیم، آن تغییری است که در زمان کوتاهی انجام شد. زمان کوتاه بیست سال در شکل گیری منطقه بشاگرد در طول چند صد سال، یک دوره خیلی کوتاهی است و واقعا جزو دستاوردهای انقلاب اسلامی به حساب می آيد.
حاج عبدالله یک بار که من آنجا بودم گفت شما برويد آمار بگیريد. من فکر کردم یعنی چی؟ این که کار من نیست. رفتیم ببینیم چه می شود. توفیقی بود برای من. برای اینکه رفتم چند روستا را دیدم. اسم پیرزن های روستا، قحطی، آبله، سیل بود. می پرسیدیم در چه سالی به دنیا آمدید؟ به ترتیب قحطی، آبله، سیل در سال قحطی به دنیا آمده ، اسمم قحطیه ...
امروز شما ببینید اسامی فاطمه، مریم، زهرا و علی و حسن، حسین. این تغییری است که ارزشمند هست، والا اینکه اینجا جاده نداشته الان جاده دارد، درمانگاه نداشته درمانگاه دارد، همه این ها خیلی کارهای بزرگی هست، اما تغییر دوم، تغییر انسان هست که تغییر بسیار مهمی هست. مرحوم عبدالله والی از این جنس بود. کار وي با خمیر مایه انسانی مردم بود. در عین حال که به دنبال حل تمام مشکلات بود و برای آن می رفت دنبال متخصص ترین ها. چه برای حوزه علمیه بهترین مدرسین را می آورد، چه برای درمانگاه، چه برای زمین شناسی و چه برای آبخیزداری.
یکی از نقاطی که در ذهن ما مغفول مانده است را بايد در اینجا عرض کنم؛ از جمله نقاط در حقیقت درخشان انقلاب اسلامی که حتما یکی از درخشان ترین آن زندگی حاج عبدالله والی است به عنوان یک الگو و اسوه، این هست که مسائل مربوط به انسان و مسائل مربوط به تعالی در جمهوری اسلامی خیلی مهم بود.
مقصر امثال ما هستيم که برای مردم توضیح نمی دهیم. شما نگاه بکنید اول انقلاب اسلامی ما، غائله های فراوانی در کشور ما رخ می دهد. غائله گنبد، غائله کردستان و غائله های دیگر که بین قومیت ها و کمتر بین مذاهب پیش آمد که گرفتاری های سیاسی برای جمهوری اسلامی ایجاد کرد.
یک بار فقط بروید تحقیق کنید همه شهرهايی که در آنها غائله های اول انقلاب پیش آمد، اگر لیستی تهیه کنیم همه در قسمت های بی سوادتر و کم فرهنگ تر روی داده است. بنابراین بترسیم از روزی که خدای ناکرده کسی بخواهد بگويد جمهوری اسلامی آمده تا سطح مردم را پایین نگه دارد.
نخیر آقا! جمهوری اسلامی آمده تا اینکه مردم را فهمیده تر کند و امثال کار حاج عبدالله والی این بود که عمر گذاشتند تا مردم را از اینی که هستند فهمیده تر کنند. کار همه بزرگان عالم هم همین است.
به گمانم یکی از محصولات دست اول و محصول ناب انقلاب اسلامی و محصول ناب شاگردی حضرت امام خمینی (ره) کاری است که مرحوم حاج عبدالله الی انجام داد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰