مصطفی چمران؛ چریک عاشق
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۹۱۷۳۱

مصطفی چمران؛ چریک عاشق

سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان، چمران کراوات نزد و استاد دو نمره ازش کم کرد و شد 18، بالاترین نمره کلاس.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، سمیرا حمیدی؛ خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاری های خود فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسر نموده ای و همه استعدادهای من، همه قدرت های من، همه وجود من زاده اراده توست، من از خود چیزی ندارم که ارائه کنم از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم؛ تو ای خدای من ناله ضعیف شبانگاه من را شنیدی و بر قلب خفته ام نور تافتی و به استغاثه من لبیک گفتی، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل من را مسلح نمودی؛ خدایا تو را شکر می کنم که من را بی نیاز کردی تا از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشم.« شهید دکتر مصطفی چمران»
 
روایت اول
 
نشسته بود زار زار گریه می کرد، همه جمع شده بودند دورمان، چه می دانستم این جوری می کند، می گویم «مصطفی طوریش نیس، من ریاضی رد شدم، برای من ناراحته» کی باور می کند؟ ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک؛ پشت مسجد به آنها ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.
 
شب های جمعه من را با دوچرخه به مسجد ارک می برد، بعد یک گوشه می نشست و سخنرانی گوش می داد، من هم می رفتم دوچرخه سواری.
 
پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه و یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب، لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.
 
مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به او گفت: برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه می گرفت. دکتر چند سوال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت: پسر جان تو قبولی، شهریه هم لازم نیست بدهی.
 
سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان، چمران کراوات نزد و استاد دو نمره ازش کم کرد و شد 18، بالاترین نمره.
 
روایت دوم
 
می خواستیم هیئت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم. به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم. درست قبل از انتخابات، مصطفی رفت و صحبت کرد، برنده شدیم.

بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد، به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد، بجنگد.

با هم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم، نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره به نتیجه رسید، برایم پیغام گذاشته بود «من رفتم، آنجا یک سکان دارهست » و رفت لبنان.

ما عضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پیگیر شدیم و فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتند انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند «کمونیسته» هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت «من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

روایت سوم

اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود. همه بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت: دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.

بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.
 
چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید، بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیشتر.
 
جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند: دکتر مصطفی چشم ماست، دکتر مصطفی قلب ماست.

غاده شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد. می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه جبل عامل می خواهد ببیندم، تعجب کردم و رفتم . یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.

روایت چهارم

گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده» به دو رفتم دم در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوشگل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها؛ یعنی که اینها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده.

وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

روایت پنجم

ما سه نفر بودیم، با دکتر چهار نفر. آنها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بدو بی راه گفتن. چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخنرانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون. دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم «اجازه بده ادبشان کنیم» گفت: «عزیز، خدا اینها را زده » دکتر را که سوار ماشین کردیم، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود، آمد توی اتاق. حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه، با سلام و صلوات.

وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارتخانه. رفت پیش امام. گفت: «باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید.» برگشت و همه را جمع کرد و گفت: «آماده شوید همین روزها راه می افتیم» پرسیدیم «امام؟» گفت :دعامان کردند.

حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک. بعد از ظهرها، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.

از در آمد تو. گفت « لباسای نظامی من کجاست؟ لباسامو بیارین» رفت توی اتاقش، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق. شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد. ذوق زده بود. بالاخره صبح شد و رفت. فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملیات را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراک. می گفت: «امام فرموده خودتون رو برسونید کردستان» سر یک هفته یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

سر سفره، سرهنگ گفت « دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این همه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.»

کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیشتر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه ها را از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از اینکه وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.

وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت: دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین، بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند. عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند.
 
سر کلاس درس نظامی می گفت: اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی، صدایم کرد و گفت: عزیز برو یه رگبار ببند اون جا و بیا، رفتم دیدم یک دنیا تانک خوابیده. صدا می کردم، می بستندم به گلوله. رگبار بستم و آمدم. می گفت: عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه، نمی تونه بجنگه.
 
هر هفته می آمد، یا حداکثر 10 روز یک بار، از اول خط سنگر به سنگر می رفت، بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم، یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی تنگ می شد.

صبح که مصطفی خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای تو راه. مصطفی اینها را گرفت و به من گفت: تو خیلی دختر خوبی هستی و بعد یکدفعه یک عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یکدفعه خاموش شد. انگار سوخت من فکر کردم یعنی امروز دیگر مصطفی خاموش می شود، این شمع دیگر روشن نمی شود. نور نمی دهد، تازه داشتم متوجه می شدم چرا اینقدر اصرار داشت و تاکید می کرد امروز ظهر شهید می شود.
پربازدیدترین آخرین اخبار