کد خبر:۱۹۷۳۳۸
سفرنامه اردوی جهادی؛
بالاتر از آسمان
... آسمان بارید و مردم روستا شادمان که برکت ورود شما بود و چقدر غافلند که این برکت از خودشان است که این چنین میزبانی هستند.
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، سمیرا حمیدی؛ داخل جاده خاکی سوار بر تویوتا و یک راه خاکی پر پیچ و خم دفترچه ام را در آوردم تا خاطرات را ثبت کنم نمی دانستم از آوینی شروع کنم یا از جنگ و جهاد حاج عبد الله والی.
اما می نویسم از دوستم که ابتدای سفر خواب مانده بود و ساعت 12 و 25 دقیقه با صدای زنگ تلفن من از خواب بیدار شد، گفتم: پس چرا نیامدی ؟ گفت مگر ساعت حرکت ساعت 1 بعد از ظهر نیست و من هم گفتم نه یک شب الان همه آمده اند و ما منتظر توایم. وقتی رسید چشمانش خواب آلود بود و گفت: که نمی دانم تمام وسایلم را برداشته ام یا نه و ما راهی سفری شدیم که تا به حال تجربه اش را نداشتیم.
تمام راه را فکر کردم به خودم و بشاگرد به نخل و سعی داشتم تصویری مبهم را از این منطقه در ذهنم ترسیم کنم، اما هر چه بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق شدم. من مستندهای آوینی را دیده بودم و دائم یک کپر در ذهنم نمایان می شد که جوانی را مار زده است و زهر آن مار اثر کرده است و به خاطر نداشتن مرکز بهداشتی همه منتظرند تا این جوان بمیرد.
به راه آهن تهران که رسیدیم منتظر شدیم تا مابقی دوستان هم از راه برسند و ما راهی استان یزد شدیم خیلی زودتر از انتظار به یزد رسیدیم؛ شهری که بافت سنتی و مذهبی اش و آب و هوای کویری اش نمایان بود.
ساعت 6 بعد از ظهر بود که سوار قطار شدیم هوا کم کم در حال غروب بود و ما به مقصد نزدیکتر می شدیم صبح هنگام اذان به راه آهن بندر عباس رسیدیم و بعد هم با اتوبوس راهی میناب شدیم و از آنجا هم راهی خمینی شهر.
خمینی شهر برای ما روستایی می نمود که نام آن را شهر گذاشته اند، یک مغازه کوچک بقالی و نزدیک آن هم یک حوزه علمیه خواهران، در فلسفه حوزه علمیه که وارد شدم متوجه شدم که حاجی والی مسبب آن بوده است و دختران زیادی از روستاهای اطراف را به خود جلب کرده است؛ دو اتاق از خوابگاه دختران بشاگردی به همراه آشپزخانه شان یک روز میزبان ما بود.
می دانستم که راه طولانی است و امروز 6 فروردین است. یک صبحگاه و بعد هم ورزش اما می دانستم که وارد روستای محل اسکان که شویم دیگر از این خبر ها نیست. نگاهی به برنامه ریزی هایمان کردم و وسایلمان را جمع کردیم و به دو گروه تقسیم شدیم خداحافظی کردیم برای 7 روز و سوار مینی بوس هایمان شدیم نمی دانستیم که روستا آن قدر دور است، اما راه پر پیچ و خم را با جان و دل خریدیم هر از گاهی عده ای را پیاده در حال تردد می دیدیم و نم نمکی بز که از لاغری استخوانهایشان نمایان بود.
یکی از دوستان یاد آور شد که تا به حال به رنگ پوست حیوانات این منطقه توجه کرده اید که رنگ تیره دارند و همه حرفش را تایید کردند، گفت: به علت گرمی هوا رنگ اکثر آنها تیره است.
رسیدیم به روستایی که نامش دستگرد درگاز بود. همه سرها و به تبع آن چشم ها به شیشه چسبیده بودند و منطقه را وارسی می کرد پیاده که شدیم وقت نماز ظهر بود و ما ایستادیم به جماعت، روستاییان هم آمدند بعد از نماز و تعقیبات دست زنان و بچه های روستا را گرفتیم و ذکر قبول باشد را. نمی دانم چرا ولی از همان ابتدا مهرشان به دلم نشست دستم را که جلو می بردم دستم را می کشيدند تا دستم را ببوسند و شرمندگی من دو چندان می شد. یاد روستایی افتادم که قبل از خمینی شهر به آنجا رسیدیم و نماز ظهر خواندیم ما صف جلوی نماز بودیم و من هم طبق عادت همیشگی ام با بغل دستی ام دست دادم و این همینطور ادامه پیدا کرد نگاه که کردم دیدم من وسط مسجد هستم و نیم دیگری از جمعیت مانده است.
بعد از نماز هم میهمان نهار مردم روستا شدیم و ما هم شرمسار از اینکه مزاحم شده ایم و برایمان غذای پر رنگ و لعاب پخته اند.
برنامه مان را گفتیم و محل اسکان را هم دیدیم و اما روح نا ارام من لحظه ای قرار نداشت می خواستم زیر و بم روستا را دربیاورم به ناچار لختی را استراحت کردیم که عده ای از خانم های روستا برای عید دیدنی و خوش آمد گویی وارد منزلمان شدند وسیله پذیرایی نداشتیم، اما با همان یک کم هم پذیرایی کردیم قدری آجیل بود که برایشان آوردیم و اما بعد از این موضوع بود که سوالهایمان پرسیده شد.
اینجا چند خانوار دارد؟ اسم روستایتان چیست ؟ اینجا همه داخل کپر زندگی می کنند؟ کپر را چگونه می سازید؟ این لباس هایی که پوشیده اید چقدر قشنگ است، خودتان دوخته اید؟ آداب و رسوم ازدواج در اینجا چگونه است؟ و ... و اما یک به یک سوالهایمان را جواب دادند و ما هم دوباره به خونگرمیشان پی بردیم؛ اینها چقدر مهربانند و چقدر پایبندند به حجاب، گفتم از بعد از ظهر کلاس ها را شروع کنیم.
اولین کلاس ها را دایر کردیم. مهد قرآن و احکام برای خانم های روستا. گفتند اولین بار است که خانم ها در قالب اردوی جهادی به این منطقه آمده اند و چقدر از این بابت خوشحال بودند. گفتم بعد از پایان این کلاس، هرکس مشاوره ای دارد دوستان در خدمتشان هستند خیلی زودتر از آنچه فکر می کردیم صمیمیت ایجاد شد و ما هم غرق در سادگی نگاهشان شدیم.
آسمان بارید و مردم روستا شادمان که برکت ورود شما بود و چقدر غافلند که این برکت از خودشان است که اینچنین میزبانی هستند، دایره دوستانم در این روستا زیاد شدند و چقدر دانا و فهمیده اند، خواستند که از این پس خصوصی با هم حرف بزنیم و من هم گفتم چشم.
گفت: بشاگرد را باید بشاگردی بسازد و من هم تاییدش کردم اول دبیرستان بود و می خواست درسش را ادامه دهد و گفت که می خواهد پزشک شود تا به مردم روستایش خدمت کند و از برق چشمانش مشخص بود که عزمش را جزم کرده است. گفت: در خانه برادرهایم من را خانم دکتر صدا می کنند. گفتم: کتاب می خوانی؟ گفت تا جایی که به دستم برسد. از ایمان اهالی روستایش گفت که بسیار پایبند به نماز اول وقت هستند از ماه رمضان ها گفت که از بچه تا پیرمرد و پیرزن روزه می گیرند.
از او که خداحافظی کردم تا به محل اسکانمان بروم آسمان را نگاه کردم ستاره ها نمایان شده بودند و چقدر سبک بودم خدا نزدیک بود بیشتر از هر جای دیگر و چقدر حضور امام زمان احساس می شد، یاد حرف دخترک افتادم یک بار برای یک مسابقه به خمینی شهر رفتیم نمی توانستم چشمانم را باز کنم احساس می کردم غرق گناه شده ام دوست دارم همیشه در روستایمان و بین مردم روستا بمانم اینجا هرکس مریض می شوند تمام مردم روستا به عیادتش می روند. اینجا ...
دلم گرفت خوش به حال اهالی بشاگرد چقدر با صفا هستند و ما باز هم بعد از 8 روز باید راهی شهر شویم دیگر خبری از صمیمیت نیست دیگر از دعای فرج زیر آسمان پر ستاره خبری نیست. دیگر ...
صبح که شد نشاط در روستا موج می زد هرکس پی کار خودش بود خانم ها پوشیه زده در حال پخت نان بودند کنارشان جای گرفتم و از پخت نان پرسیدم و از پوشیه شان گفتند هم محافظ آفتاب است و هم از نامحرمان حجاب می گیریم، خمیری را باز کردم و لذت نان پختن را لمس کردم.
بعد از پخت نان خانمی که نان می پخت ما را به کپرش دعوت کرد، کمی دورتر کپرشان قرار داشت، وارد که شدیم همه جا تاریک بود بعد که نشستیم کم کم چشمانمان عادت کرد، یک صندوقچه که لباس هایشان را داخل آن می گذاشتند و یک مقدار پتو و بالش یک تلویزیون و یک طاقچه ای که روی آن قرآن بود و یک کتاب دعا به دیوار کپر هم دو قاب عکس که تمثالی از حضرت عباس و امام حسین (ع) بود به چشم می خورد دختر خانه در حال بافت دلیم بود و ما با او و مادرش هم صحبت شدیم از حاج عبدالله والی و از پیشرفت بشاگرد تا غریبی رهبرمان می گفتند تمامی اخبار را پیگیری می کنند و از فتنه 88 و اشک های رهبر گفتند و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود بحث به ازدواج کشید، گفتم چرا انقدر مخارج ازدواج بالاست 18 میلیون خرج عروسی در روستا آن هم برای کسانی که بعد از ازدواج داخل یک کپر زندگی می کنند؟
گفتند اینجا یک پسر از نوجوانی سر کار می رود تا برای عروسی اش پول جمع کند در عروسی هم تمام روستا های هم جوار به مدت 7 شبانه روز دعوت هستند، 5 شب حنابندان و 2 شب عروسی بعد هم با یک جهیزیه مختصر وارد کپری می شوند که برایشان تهیه دیده اند. دوست داشتند که این سنت ها شکسته شود، اما کسی نمی توانست در مقابل آن بایستد.
ادامه دارد...
اما می نویسم از دوستم که ابتدای سفر خواب مانده بود و ساعت 12 و 25 دقیقه با صدای زنگ تلفن من از خواب بیدار شد، گفتم: پس چرا نیامدی ؟ گفت مگر ساعت حرکت ساعت 1 بعد از ظهر نیست و من هم گفتم نه یک شب الان همه آمده اند و ما منتظر توایم. وقتی رسید چشمانش خواب آلود بود و گفت: که نمی دانم تمام وسایلم را برداشته ام یا نه و ما راهی سفری شدیم که تا به حال تجربه اش را نداشتیم.
تمام راه را فکر کردم به خودم و بشاگرد به نخل و سعی داشتم تصویری مبهم را از این منطقه در ذهنم ترسیم کنم، اما هر چه بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق شدم. من مستندهای آوینی را دیده بودم و دائم یک کپر در ذهنم نمایان می شد که جوانی را مار زده است و زهر آن مار اثر کرده است و به خاطر نداشتن مرکز بهداشتی همه منتظرند تا این جوان بمیرد.
به راه آهن تهران که رسیدیم منتظر شدیم تا مابقی دوستان هم از راه برسند و ما راهی استان یزد شدیم خیلی زودتر از انتظار به یزد رسیدیم؛ شهری که بافت سنتی و مذهبی اش و آب و هوای کویری اش نمایان بود.
ساعت 6 بعد از ظهر بود که سوار قطار شدیم هوا کم کم در حال غروب بود و ما به مقصد نزدیکتر می شدیم صبح هنگام اذان به راه آهن بندر عباس رسیدیم و بعد هم با اتوبوس راهی میناب شدیم و از آنجا هم راهی خمینی شهر.
خمینی شهر برای ما روستایی می نمود که نام آن را شهر گذاشته اند، یک مغازه کوچک بقالی و نزدیک آن هم یک حوزه علمیه خواهران، در فلسفه حوزه علمیه که وارد شدم متوجه شدم که حاجی والی مسبب آن بوده است و دختران زیادی از روستاهای اطراف را به خود جلب کرده است؛ دو اتاق از خوابگاه دختران بشاگردی به همراه آشپزخانه شان یک روز میزبان ما بود.
می دانستم که راه طولانی است و امروز 6 فروردین است. یک صبحگاه و بعد هم ورزش اما می دانستم که وارد روستای محل اسکان که شویم دیگر از این خبر ها نیست. نگاهی به برنامه ریزی هایمان کردم و وسایلمان را جمع کردیم و به دو گروه تقسیم شدیم خداحافظی کردیم برای 7 روز و سوار مینی بوس هایمان شدیم نمی دانستیم که روستا آن قدر دور است، اما راه پر پیچ و خم را با جان و دل خریدیم هر از گاهی عده ای را پیاده در حال تردد می دیدیم و نم نمکی بز که از لاغری استخوانهایشان نمایان بود.
یکی از دوستان یاد آور شد که تا به حال به رنگ پوست حیوانات این منطقه توجه کرده اید که رنگ تیره دارند و همه حرفش را تایید کردند، گفت: به علت گرمی هوا رنگ اکثر آنها تیره است.
رسیدیم به روستایی که نامش دستگرد درگاز بود. همه سرها و به تبع آن چشم ها به شیشه چسبیده بودند و منطقه را وارسی می کرد پیاده که شدیم وقت نماز ظهر بود و ما ایستادیم به جماعت، روستاییان هم آمدند بعد از نماز و تعقیبات دست زنان و بچه های روستا را گرفتیم و ذکر قبول باشد را. نمی دانم چرا ولی از همان ابتدا مهرشان به دلم نشست دستم را که جلو می بردم دستم را می کشيدند تا دستم را ببوسند و شرمندگی من دو چندان می شد. یاد روستایی افتادم که قبل از خمینی شهر به آنجا رسیدیم و نماز ظهر خواندیم ما صف جلوی نماز بودیم و من هم طبق عادت همیشگی ام با بغل دستی ام دست دادم و این همینطور ادامه پیدا کرد نگاه که کردم دیدم من وسط مسجد هستم و نیم دیگری از جمعیت مانده است.
بعد از نماز هم میهمان نهار مردم روستا شدیم و ما هم شرمسار از اینکه مزاحم شده ایم و برایمان غذای پر رنگ و لعاب پخته اند.
برنامه مان را گفتیم و محل اسکان را هم دیدیم و اما روح نا ارام من لحظه ای قرار نداشت می خواستم زیر و بم روستا را دربیاورم به ناچار لختی را استراحت کردیم که عده ای از خانم های روستا برای عید دیدنی و خوش آمد گویی وارد منزلمان شدند وسیله پذیرایی نداشتیم، اما با همان یک کم هم پذیرایی کردیم قدری آجیل بود که برایشان آوردیم و اما بعد از این موضوع بود که سوالهایمان پرسیده شد.
اینجا چند خانوار دارد؟ اسم روستایتان چیست ؟ اینجا همه داخل کپر زندگی می کنند؟ کپر را چگونه می سازید؟ این لباس هایی که پوشیده اید چقدر قشنگ است، خودتان دوخته اید؟ آداب و رسوم ازدواج در اینجا چگونه است؟ و ... و اما یک به یک سوالهایمان را جواب دادند و ما هم دوباره به خونگرمیشان پی بردیم؛ اینها چقدر مهربانند و چقدر پایبندند به حجاب، گفتم از بعد از ظهر کلاس ها را شروع کنیم.
اولین کلاس ها را دایر کردیم. مهد قرآن و احکام برای خانم های روستا. گفتند اولین بار است که خانم ها در قالب اردوی جهادی به این منطقه آمده اند و چقدر از این بابت خوشحال بودند. گفتم بعد از پایان این کلاس، هرکس مشاوره ای دارد دوستان در خدمتشان هستند خیلی زودتر از آنچه فکر می کردیم صمیمیت ایجاد شد و ما هم غرق در سادگی نگاهشان شدیم.
آسمان بارید و مردم روستا شادمان که برکت ورود شما بود و چقدر غافلند که این برکت از خودشان است که اینچنین میزبانی هستند، دایره دوستانم در این روستا زیاد شدند و چقدر دانا و فهمیده اند، خواستند که از این پس خصوصی با هم حرف بزنیم و من هم گفتم چشم.
گفت: بشاگرد را باید بشاگردی بسازد و من هم تاییدش کردم اول دبیرستان بود و می خواست درسش را ادامه دهد و گفت که می خواهد پزشک شود تا به مردم روستایش خدمت کند و از برق چشمانش مشخص بود که عزمش را جزم کرده است. گفت: در خانه برادرهایم من را خانم دکتر صدا می کنند. گفتم: کتاب می خوانی؟ گفت تا جایی که به دستم برسد. از ایمان اهالی روستایش گفت که بسیار پایبند به نماز اول وقت هستند از ماه رمضان ها گفت که از بچه تا پیرمرد و پیرزن روزه می گیرند.
از او که خداحافظی کردم تا به محل اسکانمان بروم آسمان را نگاه کردم ستاره ها نمایان شده بودند و چقدر سبک بودم خدا نزدیک بود بیشتر از هر جای دیگر و چقدر حضور امام زمان احساس می شد، یاد حرف دخترک افتادم یک بار برای یک مسابقه به خمینی شهر رفتیم نمی توانستم چشمانم را باز کنم احساس می کردم غرق گناه شده ام دوست دارم همیشه در روستایمان و بین مردم روستا بمانم اینجا هرکس مریض می شوند تمام مردم روستا به عیادتش می روند. اینجا ...
دلم گرفت خوش به حال اهالی بشاگرد چقدر با صفا هستند و ما باز هم بعد از 8 روز باید راهی شهر شویم دیگر خبری از صمیمیت نیست دیگر از دعای فرج زیر آسمان پر ستاره خبری نیست. دیگر ...
صبح که شد نشاط در روستا موج می زد هرکس پی کار خودش بود خانم ها پوشیه زده در حال پخت نان بودند کنارشان جای گرفتم و از پخت نان پرسیدم و از پوشیه شان گفتند هم محافظ آفتاب است و هم از نامحرمان حجاب می گیریم، خمیری را باز کردم و لذت نان پختن را لمس کردم.
بعد از پخت نان خانمی که نان می پخت ما را به کپرش دعوت کرد، کمی دورتر کپرشان قرار داشت، وارد که شدیم همه جا تاریک بود بعد که نشستیم کم کم چشمانمان عادت کرد، یک صندوقچه که لباس هایشان را داخل آن می گذاشتند و یک مقدار پتو و بالش یک تلویزیون و یک طاقچه ای که روی آن قرآن بود و یک کتاب دعا به دیوار کپر هم دو قاب عکس که تمثالی از حضرت عباس و امام حسین (ع) بود به چشم می خورد دختر خانه در حال بافت دلیم بود و ما با او و مادرش هم صحبت شدیم از حاج عبدالله والی و از پیشرفت بشاگرد تا غریبی رهبرمان می گفتند تمامی اخبار را پیگیری می کنند و از فتنه 88 و اشک های رهبر گفتند و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود بحث به ازدواج کشید، گفتم چرا انقدر مخارج ازدواج بالاست 18 میلیون خرج عروسی در روستا آن هم برای کسانی که بعد از ازدواج داخل یک کپر زندگی می کنند؟
گفتند اینجا یک پسر از نوجوانی سر کار می رود تا برای عروسی اش پول جمع کند در عروسی هم تمام روستا های هم جوار به مدت 7 شبانه روز دعوت هستند، 5 شب حنابندان و 2 شب عروسی بعد هم با یک جهیزیه مختصر وارد کپری می شوند که برایشان تهیه دیده اند. دوست داشتند که این سنت ها شکسته شود، اما کسی نمی توانست در مقابل آن بایستد.
ادامه دارد...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰