کد خبر:۱۹۹۷۴۸
به بهانه مراسم افطاری در بهزیستی؛
اینجا خدا نزدیکتر است
به گمانم اینها ستارههایی هستند که شبهای تاریک شهر را با دل پاکشان روشن میکنند؛ دور از هیاهوی شهر. اینجا شبها حال و هوایی دیگر دارد و خدا نزدیکتر است.
گروه فرهنگی«خبرگزاری دانشجو» - سمیرا حمیدی؛ اینجا آسایشگاه بهزیستی است، افطار میهمان ستاره ها هستیم، مسیر طولانی بود، تا برسیم اذان را گفته بودند، وارد که شدیم نگهبان برایمان دست تکان داد، انگار با هر میهمانی که وارد می شود ذوق می کند.
به جلوی مجتمع که رسیدیم، میز افطار چیده شده بود و بچه ها در حال خوردن افطار بودند، کنارشان نشستیم و مشغول خوردن افطار شدیم. چند دقیقه بعد یکی از بچه ها با گفتن سلام کنارم نشست، نامش سینا بود به سختی راه می رفت و وقتی می خواست حرف بزند به دوردست نگاه می کرد نمی دانم به کجا؟
خیلی زود شروع به حرف زدن نمود و خودش را معرفی کرد، گفت: نام مادرش سحر است.
پرسیدم چند ساله ای؟ گفت: 10 سال؛ به یکباره بلند شد و روی صندلی رفت، گفت: ببین چقدر قدم بلند است، اما سنش بیشتر بود شاید 15 سال.
آدم های پشت میز از همه رده های سنی بودند از چهار سال به بالا؛ کوچکترینشان مائده چهار ساله بود؛ دختری با چشمان درشت مشکی که از زیبایی کم نداشت، هر چقدر سعی می کردم بدانم مشکل کار از کجاست که او روانه بهزیستی شده، متوجه نشدم، پرستارشان می گفت: سرپرست ندارد.
آدم های پشت میز قابل قیاس با هم نیستند و هیچ شباهتی با هم ندارند، اما وجه اشتراک همه آنها این است که دلشان پاک است که می خواهند لقمه های نیم خورده شان را با ما تقسیم کنند.
به گمانم اینها ستاره هایی هستند که شب های تاریک شهر را با دل پاکشان روشن می کنند؛ دور از هیاهوی شهر، اینجا شب ها حال و هوایی دیگر دارد و خدا نزدیکتر است.
چقدر پرستارانشان زحمت می کشند، کار خیلی سختی است.
یکی از بچه ها که تقریباً 37 ساله است، صورت بزرگ و خشنی دارد؛ نامش رضاست، با نگاه اول احساس کردم كه خیلی خشن است، اما با پرستارش که حرف زد، دیدم چقدر احساساتی و با محبت است و صدای ظریفي دارد.
لحظه ای در خودم فرو رفتم که چقدر نعمت از طرف خدا بر ما سرازیر است و ما قدردان این نعمت ها نیستیم، گاهی سر زدن به این مکان ها تلنگری است برای روح مان که به روزمرگی ها عادت کرده است.
آنجا با دختری آشنا شدم که پرستاری بچه ها را می کرد٬ مائده پابرهنه را بغل می کرد و از طرف دیگر حواسش به آقا رضا بود و هوای سینا را داشت.
از او خواستم تا چند دقیقه ای وقت بگذارد تا با هم صحبت کنیم. خانم چگینی به من گفت که دانشجوی اتاق عمل دانشگاه علوم پزشکی قزوین است و دو سال است که به این مکان رفت و آمد دارد.
اولین بار توسط طرح ضیافت اندیشه که برای بازدید به این مکان آمدیم، با اینجا آشنا شدم و با بچه ها انس گرفتم، هفته ای یک بار می آیم و داروهایشان را برایشان می چینم و لحظاتی با آنها سپری می کنم.
اگر اول صبح بیایی همه از خواب بیدار شده اند و شادند، نرمش می کنند و صبحانه می خورند، اما اگر ظهر بیایی بچه ها ناراحتند؛ چون باید بخوابند، اگر مثل امشب در زمان جشن بیایی همه خوشحال هستند فقط به اسم اینکه جشن است؛ هر چند اگر برنامه خاصی نباشد.
نیمه شعبان اینجا برنامه داشتیم؛ بچه ها دعا می کردند كه امام زمان (عج) ظهور کند تا شفا پیدا کنند.
دیروز یکی از بچه ها که دو ساله بود، فوت کرد، بسیار ضعیف بود و معلولیت شدید و سوء تغذیه داشت، از وقتی پدر و مادرش او را به اینجا آوردند، دو روز بیشتر زنده نماند، قبل از مرگش با مادرش تماس گرفتم و گفتم این بچه زیاد زنده نمی ماند، بگذار پیش خودت باشد، گفت: همسرم اجازه نمی دهد؛ وقتی خبر مرگ فرزندش را دادیم با گریه آمد و سر و صورت بچه اش را می بوسید.
چهار نفر از خیرین می آیند و برای بچه ها کلاس قرآن و نقاشی برگزار می کنند.
اوایل برایم خیلی سخت بود. روز اول که آمده بودم چند نفر از دانشجو ها با دیدن بچه ها شروع به گریه کردند، بچه ها با ديدن گریه آنها ناراحت شدند و عکس العمل بدی نشان دادند؛ باید اینجا تلاش کنی تا برای لحظه ای شاد شوند.
و در آخر گفت: من حرفی با پدر و مادرها دارم؛ به نظر من چنین فرزندانی نعمت هستند شاید نگهداری از آنها در این دنیا سخت باشد، اما آخرتتان را آباد می کند، عده ای از پدر و مادرها در بعضی از شب های خاص رمضان (لیالی قدر ) چند مدل غذا می آورند، اما در شب های دیگر سال هیچ خبری نیست؛ اینجا به همه جور امکانات احتياج دارد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰