شفای یکی از اسرا توسط امام رضا(ع)
آخرین اخبار:
کد خبر:۲۰۱۳۸۴

شفای یکی از اسرا توسط امام رضا(ع)

گفت: در حال مريضي كه بودم ديدم آقايي با پوشش سبز آمده به محض اينكه متوجه شدم ايشان امام رضا(ع) هستند، سريع دامنشان را گرفتم و شفاي خود را از ايشان خواستم.
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از سمنان، امروز 26 مرداد ماه سالروز آزادگان به میهن اسلامی است. به همین مناسبت سراغ محمد رضا اميني، مسئول سازمان بسیج دانشجویی سمنان رفتیم و به گفتگو با وی پرداختیم که در زیر می خوانیم:
 
در بهمن سال 64 جزيره ماهي با توجه به ماموريتي كه داشتم در خاك عراق محاصره شده بودم. بعد از پنج روز بدون آب و غذا بودن در نهايت سنگري از عراقي ها را كه احتمال مي دادم در آن خوراكي وجود دارد، شناسايي  كرده بودم. در حالي كه رمقي در بدنم وجود نداشت به سختي در حال رفتن به سمت آن سنگر بودم كه به اسارت نيروهاي عراقي در آمدم و مدت اسارتم پنج سال به طول انجاميد.

ايستادگي، مقاومت و ايثار آن چيزي بود كه مي توانست اسرا را در زير شكنجه هاي بعثي ها نگه دارد و ديدن شكنجه شدن پيرمردها و نوجوانان نحيف كه تنها ذكر ائمه مي گفتند درس استقامت را به اسرا مي داد.

بعد ولايت پذيري بچه ها آنها را به سوي جبهه ها روانه كرده بود و در اسارت نيز خود را نشان مي داد، در فضاي سخت و شرايط حاكم عطيه اي كه از جانب خداوند به ما داده شده بود، نعمت ولايت فقيه بود كه براي امر ولايت بچه ها شكنجه ها را تحمل مي كردند.

سير معنويتي كه در رزمندگان وجود  داشت به همه انتقال داده مي شد و با توجه به شرايط موجود آمادگي اسرا از نظر معنوي بسيار بالا بود و آنها سعي مي كردند در همه حال  روحيه خود را حفظ كنند. براي بالا بردن روحيه اسرا سلسه برنامه هايي در اين خصوص در موقعيت هاي مختلف وجود داشت.
 
در كنار اينها نمازخواندن و نماز جماعت در دو سال اول به صورت مخفي و با نگهباني بچه ها انجام مي شد، به طوري كه شايد در يك روز چند بار نماز جماعت را مي خوانديم تا اينكه بالاخره نماز كامل خوانده مي شد.
 
عزاداري هايي كه براي سالار شهيدان برگزار مي شد كاملا غريبانه بود و به صورت زمزمه هاي دو نفره و خيلي آهسته برگزار مي شد؛ به طوري كه اگر عرقي ها از كنار ما مي گذشتند متوجه ذكر مصيبت نمي شدند و در آن ايام حالات حزن و اندوه در چهره بچه ها به وضوح ديده مي شد.
 
روز آزادی
 
وقتي وارد استان شديم به استانداري رفتيم و شب در آنجا استراحت كرديم، قرار بود صبح به شهرمان برويم، از برنامه ها زياد خبر نداشتيم. استاندار وقت همراه ما بود. در اين حين نزديك غروب بود كه خانواده ام از شهرستان آمدند.
 
من هم در ميان استقبال همه بچه ها را بغل مي كردم و در آن ميان فرزند پنج ساله ام را نيز بوسيده بودم ولي نشناخته بودم، زيرا فرزندم بعد از اسارت به دنيا آمده بود و او را نديده بودم. بعد از مدتي تازه به من گفتند كه يكي از آن بچه ها فرزند من بوده است و وقتي متوجه اين قضيه شدم، فرزندم را تا رفتن به منزل از خودم جدا نكردم.
 
 احساسات  گرم مردم مرا غافل گير كرده بود به طوري كه در ميان استقبال مردم از هوش رفتم و وقتي به هوش آمدم، در گوشه اي دراز كشيده بودم، بعد از آن اولين جايي كه رفتم در سر مزار شهدايي بود كه عمري با آنها خاطره داشتم و از دوستان صميمي من قبل و حين جنگ بودند، به طوري كه شهادت آنها براي من خيلي سنگين بود.

اگر به صورت خاص بخواهم از عنايت ائمه اطهار بگويم به ذكر خاطره اي مي پردازم.
 
سيد حسيني در زمان اسارت مريضي سختي گرفته بود به طوري كه ما هميشه در كنار او بوديم. با توجه به شدت مريضي وي پرستاران عراقي هيچ رسيدگي به او نمي كردند، به طوري كه به حالت اغما رفته بود هر لحظه احتمال شهادت او مي رفت.

يك شب موقع خواب ديدم حركاتي مي كند، احساس كردم در حال جان دادن است كه يكدفعه ديدم از خواب بيدار شد و گفت: يا امام رضا (ع) به او گفتم چه اتفاقي افتاد؟ گفت: هيچي و خوابيد و شروع كرد به گريه و نجوا كردن و فرداي آنروز راه افتاد، كسي كه تا شب قبل بيهوش بود، حالا نماز جماعت مي خواند.
 
روزي در حال مداحي بودم كه به من گفت :توسل به امام رضا(ع) كن، گفتم چرا؟ گفت: در حال مريضي كه بودم، ديدم آقايي با پوشش سبز آمده به محض اينكه متوجه شدم ايشان امام رضا(ع) هستند، سريع دامنشان را گرفتم و شفاي خود را از ايشان خواستم.
پربازدیدترین آخرین اخبار