کد خبر:۲۰۶۸۹۸
روایت دلاورمردان سرزمین «بهشت خاکی» از دوران دفاع مقدس؛
ناخدا دوم رضایی و كشتن يك عراقي كه پنج اسم داشت
اسمش عمرخالدجاسم فاضل راشدی بود، گفتم پدرسوخته پنج اسم هم داره. هميشه این خاطره توی ذهنم موند و بار دیگر خوشحال بودم كه...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ هیکل او چند برابر هیکل من بود طوری که شماره پوتین من 6 و شماره پوتین او 11 بود. یک لحظه چاقویش را ...
این صحبت ها گوشه ای از خاطره های بیادماندنی ناخدادوم بازنشته نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، علی اصغر زارعی است.
این یادگار دوران دفاع مقدس در گفتوگو با خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» در شیراز گفت: اوایل روزهای آغازین جنگ بود. روز بیست و هشتم، جنگ تن به تن آغاز شده بود و آن موقع با عراقی های به صورت تن به تن درگیر می شدیم.
آن روز تمام تکاوران ارتش، برادران بسیجی جان برکف و سپاه در حال دفاع از مرزهای میهمن اسلامی در خرم شهر بودند.
هنگام جنگ تن به تن، ضربه ای به پای چپم اصابت کرد و آن نیز بر اثر اصابت کارد بود که از سوی یک نیروی سودانی بود. وضعیت جراحتم بالا بود. حال خوشی نداشتم.
بعد از این اتفاق، غلام بسترآهنگ و شهید کورش بی ریا مرا به طرف 100 دستگاه خرم شهر بردند و در خانه ای گذاشتند و گفتند: ما می رویم و فضا که آروم شد برمی گردیم تو را به درمانگاه می بریم.
یوزی دستم بود. در اتاقی که پنجره های آن کوچک بود مرا گذاشتند و رفتند. 20 دقیقه از رفتن همرزمانم نمی گذشت که یک نفر از روی در داخل خانه پرید. ترس وجودم را فراگرفته بود با خود گفتم ایست می دهم؛ اگر ایرانی بود که هيچ و اگر عراقي بود، می کشمش.
با اینکه خون و جراحت در بدنم بود با مچ پیچ محل زخم و ترکش را بستم و به طرف حیاط حرکت کردم. یک عراقی بود؛ قدبلند و هیکلی. هیکل او چند برابر هیکل من بود؛ اگر شماره پوتین من 6 بود شماره پوتین او 11 بود.
یک لحظه چاقویش را به طرف من پرتاب کرد؛ جاخالی دادم اما به من اصابت كرد و زیربغلم را پاره کرده بود.
با رگبار یوزی اونو به گلوله بستم. 32 تیرخشاب را روی بدنش خالی کردم. دیگر تکان نمی خورد. وقتی جلو رفتم از بس که سیاه بود می ترسیدم و فقط سفیدی چشمانش مشخص بود تا اینکه چشمانش را با دستانم بستم.
لگد به او زدم که نکند مواد منفجره همراه داشته باشه و ضامن آن را کشیده باشد. وقتی اسلحه او را نگاه کردم حتی یک فشنگ هم نداشت.
اسمش عمرخالدجاسم فاضل راشدی بود. گفتم پدرسوخته پنج اسم هم داره. هميشه این خاطره توی ذهنم موند و بار دیگر خوشحال بودم كه با کشتن یک عمر، تاریخ اسلام برایم تکرار شد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰