جل الخالق!
براي تماشاي يكي از تئاترهاي جشنواره رفته بودم. در ميان جمعيت متجمع در ورودي تالار نمايش استاد سمندريان گير افتادم. آقايان و خانم هاي جوان كه ظواهرشان از شدت هنرورزيشان حكايت مي كرد، محاصره ام كرده بودند. نه راه پيش و نه راه پس داشتم كه هيچ، كم كم نفس كشيدن هم داشت برايم تبديل به امري مشكل و ممتنع مي شد. تا اينكه با حمله مهورانه دوستان – احتمالاً دانشجو – چنان كه «افتد و داني» وارد سالن شدم.
ميزانسن، وسط سالن بود و تماشاگران دور تا دور، روي نيمكت و صندلي نشستم. از نمايش و اجرايش كه بگذريم – كه واقعاً هم گذشتني بود – مي رسيم به يك بدعت خارق العاده و حيرت انگيز در ما بعد پايان اجرا.
وقتي از سالن خارج شدم با اجساد ولو شده بازيگران روي زمين در راهرو و پله هاي خروجي دانشكده هنرهاي زيبا مواجه بودم!
پسرها و دخترهاي نمايشگزار، روي زمين به حالت مردگان دراز كشيده بودند و من مجبور بودم طوري عبور كنم كه بدن آنها زير پايم له و ماليده نشود! حالت چندش برانگيز و تكان دهنده اي بود!
حسي از وحشت و ترحم و زير پا گذاشته شدن حرمت انساني به من دست داده بود. من نمي فهمم اين كارها و حركات عجيب و غريب يعني چه! تئاتري كه در اصل اجرايش ابتدايي ترين اصول نمايشي را رعايت نكرده و معجوني مزخرف را تحويل تماشاگر از همه جا بي خبر خود داده، غلط مي كند اين بدايع و اعوجاج را به اين شكل افتخاري و مهورانه به عرضه عمومي مي گذارد!
ظاهراً دوستان ما زده اند به سيم آخر! صد رحمت به فيلم فارسي ها و تئاترهاي روحوضي قبل از انقلاب! به خدا قسم شرف داشت به اين لجن كاري هاي هذياني و ادا اطوارهايي كه انسان را ياد گروه هاي منحرف شيطان پرست مي اندازد.
نوعي از مسخ شخصيت و هويت انساني را در اين اثر و امثالش شاهد بودم. اين جمله و اين حس آنقدر تكان دهنده و خطرناك و وحشت انگيز است كه جا دارد انسان بميرد!
آهاي مسئولان! آهاي دستگاه هاي عريض و طويل فرهنگي و هنري! بيدار شويد! هرچند خفته را مي توان بيدار كرد، ولي كسي را كه خودش را به خواب زده .../انتهاي پيام/