از «آرمان هاي زخم خورده» تا «زخم هاي آرمان خورده»
محمد رضا محقق:
كجايند بندگان حقيقي و گمنام خدا تا در برابرشان از اين روزگار و اين دنياي دون شكوه كنم؟ زمين تهي است ز رندان همي تويي تنها... از رنج اين سياره چرخان، انديشه اي ندارم و نه تلخند و تمسخر و نيش اين و آن شكوه اي نه برادر! دلم گرفته همين!
سال هاست كه جز اين قلم نحيف و شكسته همدمي ندارم. غم هاي بي شمار و شادي هاي كم مايه و كوچكم بر دوش اين قلم، خانه به دوش دل تنهايم بوده تا بوده. حالا اما در سومين دهه از زندگي، پا به پيري گذاشته و دل در گرو يار نهاده ام تا زودتر به منزل برسم!
بعد از رفتن پيرمرد، ادامه زندگي لكه ننگي شد بر گذشته معصوم و روشنم؛ بر گذشته اي كه اينك ديگر گذشته و از آن جز نامي و يادي و دلتنگي و دردي چيزي نمانده ...
آه از سرخي شفق، آه از خونرنگي غروب صحرا، آه از باران بي بهار، آه از كوه و دريا؛ اين سال هاي بي بهار اين همه پاييز بي هياهو، بدون پيرمرد كه چشم ما بود، چطور گذشت و پيرمان كرد!
بعد از سال هاي نوجواني و جواني ام كه در كار آب و گل اين قلم و اين بازي كلمات گذاشتم، اكنون بي هيچ توشه و مكنت مالي، بي هيچ پشتوانه مادي، دلخوش به همين يك سرمايه و ره توشه هميشگي ام دل در دامنه گرم جاده عشق دارم: «دل سوخته» ام!
اينك اما چون بيد بر ايمان خود مي لرزم؛ در اين زمين و زمان و زمانه تهي از رندان و نعره كشان عالم عشق بازي، در اين روزگار كه تشييع تابوت عشق را روي دستان شهوت و ابتذال شاهد و ناظريم، دلم گرفته است، دلم هواي جايي و كسي را دارد كه ديگر نمي دانم كجا و كيست، فقط مي دانم آن طرف مرز كودكانگي هاي من، آن سوي خيال معصوم من، آن طرف عصمت مظلوميت هاي من سنگر گرفته است و مرا مي نگرد؛ مي نگرد!
دستم تهي است برادر، دستم از استدال ها و بهانه ها و مايه هاي بي مايه امروزي تهي است؛ چيزي براي دفاع از خودم ندارم، به همان اندازه كه مولايم در مصاف با عمر و عاص ها دستش از نيرنگ و فريب كه هرگز اهلش نبود، خالي بود و به همان اندازه که پدرم يحيي بن زکريا، با سري بريده بر تشتي در دستان آن روسپي بي حيا و به همان قدر كه تمام شهيدان راه خدا در جلوه ظاهر و در چشم پيروان ظاهر مكتب و اهالي مكتب ظاهر، بي چاره و ناگريز و ناگزير بودند و هستند و خواهند بود، من هم ... ما هم!
اهالي دنيا سخت مشغولند به رفت و روب كار و بارشان و مديران و مسئولان فرهنگ و هنر هم عزمشان را براي خفه كردن هر صداي حقي در نطفه، جزم كرده اند، من و ياران بسيجي ام در اين مهلكه، سر در گريبان و مشت بر سندان، آب در هاون و چشم بر سراب، گاه بر ايمان خويش مي لرزيم و گاه از شدت عقده و بغض شيعي مان فريادي برمي آوريم، گاه به مصلحت فراخوانده مي شويم و گاه به اتهام افراط از درگاه، رانده.
آه برادر! سوز اين هجر و زجر اين حرمان و شرح اين حيراني، تاب و تواني نگذاشته تا حرفم را حداقل بي واسطه الفاظ حائل، برايت بگويم، بدان زبان كه تو داني.
روزگار غريبي است؛ اهالي دنيا و مديران اين دنيا، هر يك سر كار خويش گرفته اند و ردي هم بر جا نمي گذارند تا رديابي شوند، چه يكي از ويژگي هاي اين عالم، آموزاندن زرنگ و زرنگي است؛ آن چنان كه هم دستت در دستان يزيد باشد و هم با آن حال، بتواني پشت سر امام(ره) نماز گزاري!
فرمود دنيا و آخرتتان به يك مو بند است؛ مرز در كفر و ايمان، تاريك و به تاريكي يك تار موست.
فرمود: نگهداشتن دين در دوران آخر، سخت تر است از نگهداشتن آتش بر كف دست.
فرمود: اگر به اندازه يك ليوان آب برايم ارزش قايل بوديد، بخدا قسم هر آينه ظهور مي كردم.
فرمود: ....
بگذر! برادر از من تازه مسلمان بگذر. از رد نوراني و سبز و سرخ اين پيمان، كه روزي خورشيد به راهش رشك مي برد، جز سايه اين باقي نمانده؛ از من بگذر!
از روزگار آرمان هاي زخم خورده، به روزگار زخم هاي آرمان خورده رسيده ايم و من خوب مي دانم كه سرشت و سرنوشت ما گرچه عزت است و «عزيز»، اما...
مي داني عزيز يعني چه؟ در عرب به سنگ سخت و سترگي كه در مقابل هجوم امواج مهيب و شكننده تاب مي آورد و همچنان مي ماند، عزيز مي گويند؛ به نشانه استواري و صبر و شكيب و مانايي.
سرشت و سرنوشت ما هم به شهادت گرفتن تاريخ و زمان و زمانه است از بهر استيفاي حق؛ كه اين آخرين نقطه دعواي ماست كه «آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين»...
زمين تهي ست ز رندان، همي تويي تنها! /انتهاي پيام/