کد خبر:۳۱۸۴۱۹
گاف نامه-8؛

«گاف» و تجارت از طریق اصول MBA

القصه همان روز همایون را دیدم که رفته بود توی کار دلالی و اسمش را گذاشته بود تجارت از طریق اصول MBA و گمان می کرد من نمی فهمم وسط این دلالی ها حسابی جیبش چاق و چله شده .
«گاف» و تجارت از طریق اصول MBA

گروه اجتماعی «خبرگزاری دانشجو»؛ همه چیز زیر سر همان موبایل قدیمی بود که هر وقت قصد می کردم عوضش کنم به نحوی جیبم مثل جگر زلیخا ریش ریش می شد و عاقبت دوباره بر می گشتم سر خانه ی اول و رضایت می دادم به همان گوشت کوب ضاقارت و دلم را خوش می کردم به پروژه ی دانشجویی ماه بعد که بگیرم و انجامش دهم و با پولش یکراست بروم بازار موبایل و یک گوشی هایگ کلاس که در شان دانشجوی با پرستیژی مثل خودم باشد ، بخرم .


القصه همان روز همایون را دیدم که رفته بود توی کار دلالی و اسمش را گذاشته بود تجارت از طریق اصول MBA و گمان می کرد من نمی فهمم وسط این دلالی ها حسابی جیبش چاق و چله شده . حیف نان هنوز یکی از قانون های MBA را هم بلد نبود درست بلغور کند اما می گفت در فلان دانشگاه ته نقشه ی جغرافیایی مدیریت MBA قبول شده و از همان وقت اوضاع زندگی اش زیر و رو شده و حسابی کار و بارش سکه شده . وسط همین حرفها بودیم که عزیزجان از روستای پدری زنگ زد و هرچه خواستم صدای قارقارک گوشی را خفه کنم که جلوی همایون تریپم با مدل گوشی سه نشود ، نشد و هی پشت بند هم قار قار کرد . آخرش وسط حرفهای صدتا یه غاز همایون عذرخواهی کردم و دست بردم توی جیبم و طوری گوشی را وسط دستم گرفتم که مدل و قاب شکسته اش مشخص نشود و بعد گفتم الو ؟


عزیز جان پشت سر هم خط و نشان کشید که با پدر فلانی صحبت کرده و قرار خواستگاری گذاشته و هر چه من خواستم بی سر و ته جواب بدهم که هم عزیز متوجه بشود و هم همایون دوزاری اش نیفتد نشد و آخر سر حواله اش دادم به وقتی که برسم خوابگاه و بعدا صحبت کنیم.


خلاصه خیلی تمیز باز گوشی را که وسط مشتم قایم کرده بودم بردم سمت جیبم که ناغافل همان موقع صدای دلبرم دلبر گوشی همایون بلند شد و یک گوشی به قاعده ی آینه بغل پرادو از جیبش بیرون آورد و یک دستی روی صفحه اش کشید و شروع به صحبت کرد .


داشتم فکر میکردم که عرض و طول جیبی که این گوشی داخلش برود باید هم بزرگ باشد . یحتمل یک میلیونی قیمتش باشد به عبارتی می شود سه چهار تا پروژه ی دانشجویی که پشت بند هم تحویل بدهم تا با پولش بشود یکی از همین ها خرید .


صحبتش که تمام شد دوباره از خوبی های رشته اش در همان دانشگاه ته نقشه گفت و نطقش که تمام شد سریع دستم را بردم جلو ودست دادیم و دیدار را قیچی کردم که مخم از آن همه چاخان در امان بماند .


بدو بدو رفتم که به کلاس برسم و فکر گوشی را از ذهنم دور کردم و مدام به خودم نهیب زدم جیبی که خالی است نباید برای گوشی موبایلش نقشه کشید !


سه چهار دقیقه ای دیر به کلاس رسیدم و استاد طبق معمول مشغول حضور و غیاب اول جلسه بود و سریع از کنار در خیز برداشتم و روی یکی از همان صندلی ها نشستم .


نزدیک های آخر کلاس بود و حسابی رفته بودم توی هپروت که یک هو صدای قارقار گوشت کوب توی جیبم بلند شد . قدرتی خدا دهنه ی جیب ما از اندازه ی گوشی مان هم کوچکتر است و وقتی نشسته بودم دستم نمی رفت داخل که گوشی را بکشم بیرون . تا آمدم کمی ازجایم بلند شوم که بتوانم گوشی را بیرون بیاورم مذکر و مونث کلاس خیره شدند به من و صدای گوشی و استاد هم که سنسورش حسابی به صدای موبایل حساس است داد زد که 5 نمره از امتحانت کم میکنم و نعره کشید که سریع خاموشش کن . قدرتی خدا انگار که گوشی را با سیریش چسبانده باشند ته جیب اصلا از جایش کنده نمیشد . آخر به هر زحمتی بود آوردمش بیرون و هرچه دکمه ی ریجکتش را فشار دادم که صدایش خفه شودنشد که نشد . اصلا همه ی دکمه هایش قاطی کرده بودند . دست آخر یکی از آن سر کلاس گفت باطری اش را در بیاورد . حالا همین گوشی که هر سری دل و روده اش توی جیب ما پخش می شد و وعده به وعده باید جراحی اش می کردم و امعا و احشاءش را جا می زدم درش باز نمیشد که نمی شد و استاد هم دوباره با صدای بلند گفت که 10 نمره از امتحانت کم میکنم و بجنب آن ماسماسک را خاموش کن .


آخر سر یکی گفت پرتش کن زمین تا ضربه بخورد و خاموش شود . ما هم که تنها وسیله ارتباطی مان با خانواده و عزیز همین یک موبایل بود دلمان نمی آمد همین یک پل ارتباطی را هم با دست خودمان بترکانیم . خلاصه گوشی هی قارقار کرد و استاد دوباره با صدای بلندتر و اعصاب خط خطی گفت که 15 نمره از امتحانت کم میکنم . داشتم فکر میکردم خب اگر 15 نمره از 20 کم شود می ماند 5 نمره که هیچ بنی بشری با5 نمره نمی تواند واحدش را پاس کند ! پس حالا که ما واحد را بسلامتی و به برکت این گوشی افتادیم چه کاری هست که بزنمش زمین تا بترکد و توی این اوضاع وانفسای بی پولی گرفتار شوم ؟ پس بگذار بروم از کلاس بیرون و ترم بعد این درس را دوباره بردارم که ضرر مالی هم نداده باشم . عین فنر از جا بلند شدم و پریدم از کلاس بیرون و همانطور که داشتم با خودم فکر میکردم که چه خوب شد گوشی را زمین نزدم نمیدانم چه جلوی پایم گیر کرد که سکندری خوردم و تا آمدم خودم و جزوه ها را جمع و جور کنم گوشی از دستم پرت شد و راه پله ها را گرفت و رفت و رفت و دل و روده اش حسابی از هم بیرون پاشید و باطری اش پرت شد یک طرف و درش یک طرف دیگر و خودش هم بی جان افتاد پایین پله ها و صدایش هم خاموش !


بدو بدو رفتم پایین پله و سریع جمع و جورش کردم و هرچه تلاش کردم دیگر فایده نداشت و مرحوم شده بود و من مانده بودم با یک درس سه واحدی از دست رفته و جنازه ی یک گوشی . راستی همایون گفته بود کجا MBA قبول شده بود ؟؟؟
 

ارسال نظر
captcha
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
نظرات شما
خواننده
-
۲۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۲:۰۷
خيلي عالي بود
0
0
پربازدیدترین آخرین اخبار