درامی به نام «ژانر وحشت»
محمدرضا محقق - گروه ادب و هنر؛ بنا داريم در سلسله نوشتارهايي به سينماي ژانر وحشت در ايران و جهان بپردازيم، ژانري كه مخاطبان قابل توجهي در سراسر جهان دارد؛ اين مجموعه را با نگاهي به اثر جنجال برانگيز فريدون جيراني آغاز مي كنيم:
عناصر ساختاري در فيلمنامه «پارکوي» در مجموع و بدون در نظر گرفتن نوع اجرا، يک «کل» در هم تنيده و منسجم است که در شمايي مجموعي، با رعايت مؤلفههاي خاص فيلمنامه و مضمون و تم اصلي آن که برگرفته از شاخصههاي «ژانر وحشت» است، فيلمنوشتي قابل تامل و قبول پديد آورده است.
نوع چينش شخصيتهاي داستان، متناسب با بستر روايي آن، شکلي منتظم را پديد ميآورد که حاصل تلاقي داستان، کشمکشهاي دروني و بيروني شخصيتها و در عين حال کشش فضاي مضموني و محتوايي فيلم است. که در واقع تلاشي در جهت خلق موقعيتي از نوع «روانشناختي وحشت و خشونت» است.
پيوند شخصيتهاي اصلي داستان يعني مادر و فرزند روانپريش و عروسشان، حامل فراز و فرودهايي است که در مجموع توانستهاند نوعي بدهبستان روايي و عاطفي را بوجود آورند.
روان پريشان و فرسوده مادر که گويي سالها خاک غربت و گرفتگي به خود دارد و در کنارش جسارت و جوانانگي پسر که در هالهاي از پريشاني لحظهاي به تکاپويي عاشقانه – روانپريشانه دست مييازد و دختر جوان که با پرتاپ شدن معجل به اين فضاي غير قابل پيشبيني، در گير و دار ميان عشق اول و اضطراب و ترس فوقالعاده حاکم بر اوان زندگي، تنها به فرار ميانديشد.
در اين مثلث عاشقانه، جوانانه و در عين حال آلوده به روانپريشي، تلاقي و مواجهه اين سه شخصيت به نوعي به مرور زمان از حالت مکمل به موقعيت خطر و خشونت تبديل ميشود.
مادر با شخصيتي اساساً پريشان در ساحتي ساديسمي و مازوخيسمي نوعي حکمراني و آزارنده را پيشه ميسازد و در اين عرصه بازي را ميان فرزند و عروسش به شکلي فرسايشي و در عين حال داغ و «قرمز» دنبال ميکند.
کاميار اما محل مقابله دو عنصر وجودي خويش است، عشق و جنون. نوع شخصيت پردازي کاميار به لحاظ ايجاد زمينه ظهور و بروز عواطف انسانياش، دقيق و درخور تأمل است. شايد اگر عنصر رندانه و ظريف «عشق»، از وجه جنونآميز او حذف ميشد و يا بالعکس، او صرفاً جواني عاشقپيشه ميبود که در حصار مرگآلود مادري روانپريش گرفتار آمده، اين بعد از جلوههاي دقيق عاطفي در او متصور نبود. ارزشهاي شخصيت پردازانهي کاميار، در واقع مرهون در همبافتگي اين دو وجه است که او را در موقعيتي خاص که منشأ از عشق و جنون است قرار ميدهد.
اين موقعيت باعث ميشود که او، هم به لحاظ عاشقپيشگي و هم به جهت پريشاني خاطر، در مقابل دو ضلع ديگر مثلث زندگياش، مادر و همسر، رفتارهايي درهم و به نوعي محصول خلط و درهمآميختگي اين دو موقف دوگانه و متناقض، عشق و جنون، از خود بروز دهد.
نکته ديگري که به مناسبت در اين محل بحث، نيازمند اشاره است، انتخاب «موضع عشق» است. جنون چه در ادبيات کلاسيک و چه در آثار متأخرينِ ادبا – بيشتر – منبع و منشأ عشق خاص و به تعبير ديگر افراطي است که اتفاقا خلق آثار بعضاً در خوري را هم در پي داشته است (ترديدي نيست که اثر اول و در عين حال تجربه جالب توجه و خوشفرم و منزه جيراني، يعني «قرمز» در جمله همين محصولات ميگنجد.)
گرچه، چه در ادبيات و چه درساير انگارههاي هنري و ادبي، اين مرز و امتداد و حرکت پر فراز و نشيب ميان عشق و جنون، در آمد و شد و هر يک محصول ديگري معرفي شده است.
اما شخصيت سوم فيلم، دختر جوان و در عين حال «نه چندان خاص»ي است که به نظر ميرسد در حالي که زندگي نرمال و عادي خود را ميگذراند، در مرز يک اتفاق، به دنبال ايجاد موقعيتي کاملاً اتفاقي، در فضايي جديد قرار ميگيرد. که گرچه خود آن را انتخاب کرده است، اما ترکشهاي سهمگين و پيشبينيناپذير آن، او را تلاطمي ناخواسته و غريب مياندازد.
فيلمنامه «پارک وي» گرچه در بيان تصويري و خلق سينمايي دو شخصيت ديگر، به انسجام و نگرهاي قابل قبول دست يافته اما در مورد دختر جوان فيلم، به نوعي دچار انفعال گشته که شايد نتيجه محذورات و محصورات بيان خاص سينماي ايران و متريال عادي آن است.
از زماني که دختر جوان در چنگ مادر و پسر روانپريش و – حالا ديگر ميشود گفت «جاني»اش – گرفتار ميشود، صرفاً ريآکشنهاي او که جلوه ترس، استيصال و بازخورد مقابله با مرگ و تلاش و تکاپوي براي فرار است ديده ميشود، که ميتوانست در اين حيطه خلاصه نشده و مثلاً عنصر متلاقي «عشق و جنون» در اين بخش از فيلمنامه و فيلم هم ادامه يابد و دختر با استفاده از ظرافتهايي که همين علاقه جنونآميز ميتواند براي او به همراه داشته باشد، در صدد ايجاد فضاهايي دراماتيک و حتي اکشن جديد برآيد./انتهاي پيام/