از «روزگار پس رفته»
آخرین اخبار:
کد خبر:۵۱۸۱۰
نگاهي به كتاب «اين هم بهار» مجموعه داستان محمد رحيم اخوت؛

از «روزگار پس رفته»

بيان فخيم و در عين حال روان و بسيار جذاب و پركشش اخوت، جابه جا در تلاقي خاطرات كسي كه احساس مي كنيم آنقدر با شور و شيدايي نويسنده نزديك و هم پيمان است كه گويي ترجمان حقيقي و واقعي اوست و اين حسي است كه قطعا رگه هايي از واقعيت را در خود پنهان كرده تا در سطرهاي «اين هم بهار» هم مثل ساير آثار اخوت، هويدا شود و به رخ كشيده.

محمد آرمان - گروه ادب و هنر؛ محمد رحيم اخوت را با همان زبان گرم و بيان نرم و تداعي هاي نوستالژيك و گاه تراژديك «اصفهان»ي اش مي شناسيم و حضور خلوت انس او در رگه اي از شعر و شعور و شرف و شور و شيدايي شيرينش كه در تب و تاب گذشته اي از دست رفته و آينده اي مبهم در انتظار، به نظاره مي نشينيم.

مجموعه داستاني «اين هم بهار» از آثار متاخر اوست كه در بردارنده نه داستان كوتاه به نام هاي «خانه»، «شغال»، «اين هم بهار»، «دل تاريكي»، «روزگار پس رفته»، «بودن يا نبودن»، « قصه شاداباد»، «بازگشت به عقب»و «كليد» است.

نشانه هاي آشنا و مولفه هاي «مكتب» نوشتاري و احساسات دوست داشتني اخوت را مي توان كم و بيش دراين مجموع هم جست و يافت.

بيان فخيم و در عين حال روان و بسيار جذاب و پركشش اخوت، جابه جا در تلاقي خاطرات كسي كه احساس مي كنيم آنقدر با شور و شيدايي نويسنده نزديك و هم پيمان است كه گويي ترجمان حقيقي و واقعي اوست و اين حسي است كه قطعا رگه هايي از واقعيت را در خود پنهان كرده تا در سطرهاي «اين هم بهار» هم مثل ساير آثار اخوت، هويدا شود و به رخ كشيده.

«با كف دست باز اشاره مي كرد به روبه رو؛ طوري كه انگار بهار آنجاست در اتاق، كنار ديوار، روي مبل ها يا روي ميز و كنار ظرف هاي انجير و خرما و نان برنجي ها كه هرمي چيده بودنشان روي هم. يا جلو نجاري و آن شعله هاي آبي لرزان. باز از سر شروع مي كند و با آن صداي دود آلود مي خواند:

- اين هم بهار! /آمد و بگذشت/ يك روز صبح زود/ ديديم خاك ترك خورده است/ و شاخه علفي، چيزي/ در كار سرزدن است/ گفتيم فرد است كه .../ اما بهار آمد و بگذشت/ پي اين كه...»

خاطره، آدم هاي دور و دير، نويسنده، روايت اول شخص، تراژدي، نوستالژي، اصفهان، دريغ و درد، جدايي، هجران، شعر و شادي نهان و نحيف و ... نشانه هاي گذشته اي دور و ... اينها در بستر روايتي شيرين و همراه كننده با يك همذات پنداري قهري و مستحكم، براي تمام آنها حسي مثل محمد رحيم اخوت دارند، حالا يا در اصفهاني بودن يا پير شدن، يا تنها ماندن، يا نوستالژيك بودن و يا ... هر چيز ديگري كه اندك پيوندي با او برقرار سازد و دلربايي دنياي داستاني اش كارساز شود و خواننده را ببرد به دنيايي كه آرامشي غريب و قريب نصيب او مي كند.

« آقاي صفات، با مادر و برادرش «آقا مجد» و‌آن بانوي كهن سالي كه با آن نگاه تند و اندام ستبر، همه را به احترام وا مي داشت، هر كدام در گوشه اي از آن خانه بزرگ زندگي مي كردند.

آقا بدر، در اتاق بزرگ كنار خلوت كوچك زندكي مي كرد، و همان جا بود كه مي نشستيم دور هم و شعر مي خوانديم و داستان و مقاله، ترجمه و تاليف، و انگار نه انگار كه بيرون، شهر مثل ديگي رو‌ي اتش جنگ و بمباران مي جوشيد.

«غار كهف» اسم با مسمايي بود براي آنجا. دور از عالم و آدم هيچ كس حرفي از وقايع بيرون نمي زد. غريبه اي تازه وارد هم اگر بود و اشاره اي مي كرد به وقايع روز، آقاي صفات باز همان شعري را كه ان روزها تازه سروده بود و شده بود ورد زبان همه، مي خواند و مي رفت سراغ شعرهاي خودش و ديگران.

- اين هم بهار! آمد و بگذشت.»

* عنوان نوشتار، نام يكي از داستان هاي مجموعه «اين هم بهار» /انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار