بازهم همان دريغ و حسرت هميشگي...!
آخرین اخبار:
کد خبر:۵۲۴۲۵
نگاهي به فيلم كافه ستاره اثر سامان مقدم

بازهم همان دريغ و حسرت هميشگي...!

روايت مدرج و اپيزوديك سه زن با متن و حواشي زندگي شان در بستر جغرافيا و تاريخي يگانه كه توانست تصويري تاثيرگذار و جذاب و دوست داشتني براي مخاطب ايراني بيآفريند.

فيلم «كافه ستاره» در كارنامه سامان مقدم اثر شاخص و قابل توجهي است.

روايت مدرج و اپيزوديك سه زن با متن و حواشي زندگي شان در بستر جغرافيا و تاريخي يگانه كه توانست تصويري تاثيرگذار و جذاب و دوست داشتني براي مخاطب ايراني بيآفريند.

درست مثل مكس كه آنهم در حوزه كمدي و طنز سياه در نوع خود فيلمي تحسين برانگيز و منحصر به فرد بود.

واقعيت اين است كه در طول تاريخ سينماي پس از انقلاب و حتي پيش از آن به ندرت شاهد آثاري مثل مكس بوده ايم كه هم بياني طنازانه و سرورآميز داشته باشند و هم به ورطه ابتذال و اباحه گري نيفتند.

اما كافه ستاره با آن نريشن تكان دهنده پاياني اش:

«سالومه چه با حسرت از دريا ميگفت؛ از امامزاده­اي كه وسط آب بود و آدمها با قايق مي رفتند طرفش، كه اگه دريا بود، گياه بود و باد بود و هواي تازه. با دريا، دل ها بزرگتر مي شد و آرزوها كوچكتر... شايد اگه دريا بود...»

ممكن است آدم در زندگي فيلم هاي خوب زيادي ببيند. اما بعضي فيلم ها براي هميشه در ذهن باقي مي­ماند. براستي  «كافه ستاره» يكي از اين فيلمها بود.

روايتي غم­انگيز از زندگي سه زن. فريبا، سالومه و ملوك. هريك را اندوهي در دل. هركدام را سودايي در سر و پايان قصه هركدام غم­انگيزتر از ديگري. فريبا رنجديده است.

بار سنگين يك زندگي را به دوش مي­كشد و اسير بي خيالي­ها و خودخواهي­هاي مرد هوسباز خويش است. سالومه عاشق است. لطافت عشقش را در تمام سكانس­هاي فيلم حس مي كنيم. دل در گرو محبوب دارد و در فكر رؤياهاي دوست­داشتني و شايد دست نيافتني­اش.

ملوك هم عاشق است. عشق او شايد از ديدگاه مردمان زمانه نامتعارف باشد اما پاك و صادقانه رقم خورده. فريبا و سالومه و ملوك، هر يك در آرزوي چيزي هستند.

فريبا خسته از اين همه رنج و سختي در آرزوي آرامشي پايدار و امن است. سالومه جوان است و آرزوهايش رنگ جواني دارد. او در آرزوي زندگي بهتري است. اگرچه در همان محله خوشان.

همان محله قديمي اما صميمي فيلم با امامزاده­اي كه آرزو مي كند وسط دريا مي­بود :«... دلم مي خواست امامزاده وسط دريا بود با قايق پارو مي زديم مي رفتيم اون تو. قشنگه نه؟...»

ملوك زن ثروتمندي است. به لحاظ مالي چيزي كم ندارد. اما درد تنهايي دارد و در آرزوي كسي است تا درد تنهايي­اش را درمان كند. پايان قصه هركدام از اين سه زن با مرگ و ناكامي پيوند مي خورد.

«كافه ستاره» داستان غم­انگيزي است. سرشار از نرسيدن­ها و تنها ماندن­ها. داستان جذاب در كنار ساختار هنرمندانه اپيزوديك و در عين حال، تو در تو و متداخل، از كافه ستاره فيلمي ماندگار ساخته است.

همچنان كه فيلمي اينچنين غم­انگيز و داستاني آنقدر تلخ، سرشار از صحنه­هاي طنزآلود و ظريفي است كه هنر سازندگان آن را به تصوير مي كشد.

به علاوه همه اينها، بازي بازيگران هم نقطه قوتي در فيلم محسوب مي­شود. چه بازي هنرمندانه افسانه بايگان در نقش فريبا و يا هانيه توسلي در نقش سالومه كه هردو از عهده نقششان به خوبي برآمده­اند.

و البته رؤيا تيموريان در نقش ملوك (كه ويژگي هاي خاص خودش را داشت) عالي ظاهر شده و به اعتقاد نگارنده، بهترين نقش­آفرين اين فيلم بوده است.

از صحنه­هاي فال گرفتن و سعي كردن بر استتار عشق گرفته تا صحنه­هاي تمرين جلوي آينه و يا عشقبازي با خسرو (حامد بهداد) و يا صحنه­­ انجام حركات ورزشي در مقابل تلويزيون!

البته بهتر بود اگر سازندگان فيلم در برخي موارد مانند صحنه­هاي مشترك در اپيزودهاي سه­گانه كمي دقتمندتر عمل مي كردند، هرچند كه اين چندان خدشه­اي به كليت هنرمندانه اثر وارد نمي كند.

كافه ستاره يكي از خوش­ساخت­ترين فيلم­هاي سينماي ايران است./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار