بازهم همان دريغ و حسرت هميشگي...!
فيلم «كافه ستاره» در كارنامه سامان مقدم اثر شاخص و قابل توجهي است.
روايت مدرج و اپيزوديك سه زن با متن و حواشي زندگي شان در بستر جغرافيا و تاريخي يگانه كه توانست تصويري تاثيرگذار و جذاب و دوست داشتني براي مخاطب ايراني بيآفريند.
درست مثل مكس كه آنهم در حوزه كمدي و طنز سياه در نوع خود فيلمي تحسين برانگيز و منحصر به فرد بود.
واقعيت اين است كه در طول تاريخ سينماي پس از انقلاب و حتي پيش از آن به ندرت شاهد آثاري مثل مكس بوده ايم كه هم بياني طنازانه و سرورآميز داشته باشند و هم به ورطه ابتذال و اباحه گري نيفتند.
اما كافه ستاره با آن نريشن تكان دهنده پاياني اش:
«سالومه چه با حسرت از دريا ميگفت؛ از امامزادهاي كه وسط آب بود و آدمها با قايق مي رفتند طرفش، كه اگه دريا بود، گياه بود و باد بود و هواي تازه. با دريا، دل ها بزرگتر مي شد و آرزوها كوچكتر... شايد اگه دريا بود...»
ممكن است آدم در زندگي فيلم هاي خوب زيادي ببيند. اما بعضي فيلم ها براي هميشه در ذهن باقي ميماند. براستي «كافه ستاره» يكي از اين فيلمها بود.
روايتي غمانگيز از زندگي سه زن. فريبا، سالومه و ملوك. هريك را اندوهي در دل. هركدام را سودايي در سر و پايان قصه هركدام غمانگيزتر از ديگري. فريبا رنجديده است.
بار سنگين يك زندگي را به دوش ميكشد و اسير بي خياليها و خودخواهيهاي مرد هوسباز خويش است. سالومه عاشق است. لطافت عشقش را در تمام سكانسهاي فيلم حس مي كنيم. دل در گرو محبوب دارد و در فكر رؤياهاي دوستداشتني و شايد دست نيافتنياش.
ملوك هم عاشق است. عشق او شايد از ديدگاه مردمان زمانه نامتعارف باشد اما پاك و صادقانه رقم خورده. فريبا و سالومه و ملوك، هر يك در آرزوي چيزي هستند.
فريبا خسته از اين همه رنج و سختي در آرزوي آرامشي پايدار و امن است. سالومه جوان است و آرزوهايش رنگ جواني دارد. او در آرزوي زندگي بهتري است. اگرچه در همان محله خوشان.
همان محله قديمي اما صميمي فيلم با امامزادهاي كه آرزو مي كند وسط دريا ميبود :«... دلم مي خواست امامزاده وسط دريا بود با قايق پارو مي زديم مي رفتيم اون تو. قشنگه نه؟...»
ملوك زن ثروتمندي است. به لحاظ مالي چيزي كم ندارد. اما درد تنهايي دارد و در آرزوي كسي است تا درد تنهايياش را درمان كند. پايان قصه هركدام از اين سه زن با مرگ و ناكامي پيوند مي خورد.
«كافه ستاره» داستان غمانگيزي است. سرشار از نرسيدنها و تنها ماندنها. داستان جذاب در كنار ساختار هنرمندانه اپيزوديك و در عين حال، تو در تو و متداخل، از كافه ستاره فيلمي ماندگار ساخته است.
همچنان كه فيلمي اينچنين غمانگيز و داستاني آنقدر تلخ، سرشار از صحنههاي طنزآلود و ظريفي است كه هنر سازندگان آن را به تصوير مي كشد.
به علاوه همه اينها، بازي بازيگران هم نقطه قوتي در فيلم محسوب ميشود. چه بازي هنرمندانه افسانه بايگان در نقش فريبا و يا هانيه توسلي در نقش سالومه كه هردو از عهده نقششان به خوبي برآمدهاند.
و البته رؤيا تيموريان در نقش ملوك (كه ويژگي هاي خاص خودش را داشت) عالي ظاهر شده و به اعتقاد نگارنده، بهترين نقشآفرين اين فيلم بوده است.
از صحنههاي فال گرفتن و سعي كردن بر استتار عشق گرفته تا صحنههاي تمرين جلوي آينه و يا عشقبازي با خسرو (حامد بهداد) و يا صحنه انجام حركات ورزشي در مقابل تلويزيون!
البته بهتر بود اگر سازندگان فيلم در برخي موارد مانند صحنههاي مشترك در اپيزودهاي سهگانه كمي دقتمندتر عمل مي كردند، هرچند كه اين چندان خدشهاي به كليت هنرمندانه اثر وارد نمي كند.
كافه ستاره يكي از خوشساختترين فيلمهاي سينماي ايران است./انتهاي پيام/