اي تواناترين مظلوم تو را دوست ميدارم
محمد آرمان-گروه ادب و هنرِ؛ مولايم سيد علي حسيني خامنهاي، مرد ميدان دار عشق و دلاوري و سايه تابناك علي، جاري خلوص و ايمان و ساري استقامت انسان، آنجا كه استقامت حق است و حقيقت نيازمند استقامت كساني كه به اعتقاد و ايمان، هر دو مسلحند و تو ميداني فرق است و فاصله ميان اعتقاد تا ايمان!
کسي که روشنان انديشه، شيوايي بيان، تفوق بر ادبيات و نگاه عميقاً منتقدانهاش در شعر به همراه عقبه زندگي و ساير جذابيتهايش برايم معتبر و متجلي و دوست داشتني بوده است.
کسي که احساس ميکنم هزار سال ميان خاطراتم قدمت دارد و کلامش از لابلاي عطر سحرهاي شيدايي خانهي پدريام برميآيد.
اين يار خراساني که تداعي خاطراتش تلاقي ياد علي شريعتي، مهدي اخوان ثالث، محمدرضا شفيعي کدکني، اميري فيروزکوهي و ديگر ستارههاي پرفروغ آسمان شبهاي مشهد است.
حالا و براي اين متن از پشت خاک و خاطره اين لحظههاي تر و تيره دنبال کلمهاي ميگردم يا حتي سکوتي يا سرشکي شايد، که قدر اين حس کهنه و دوست داشتني را بداند و بر صفحه سپيد اين واحه براند.
حالا که فکر ميکنم، ميبينم هزاران حرف نگفته و نگاه خفته، هزاران بغض نهفته و شيداييِ نشکفته در دلم هست که نميدانم براي کي، براي چه کسي و براي کجا نگه داشتهام.
ميتوانم از حس زلال کودکيام با او يا آلبوم ترانههاي رنگيام براي او يا حتي هزاران نامه که نوشتم و خواندي و نديدي بگويم و گوشي که هر غروب با برخاستن اولين قطرهي اذان يادش مي افتاد که «خدايي هست».
دوست داري چه بشنوي؟! از پشت همهمه و بهت اين خيابانها که گاهي حتي صدا به صدا نميرسد و در ازدحام اين مردم که هي ميدوند و نميرسند يا اين برف سياه که روي طناب دلهاي آويزان، مانده و آشفته و سرخ روي تاريخ صبح مشرقيام چکه ميکند، حتماً بايد ... بايد رفت!
فکر کن! حالا که قرار است درباره دوست بگويم و بنويسم، با اينکه انبوه ستارههاي سياهيِ چشمش، دل از دل خدا ميبرد، نميدانم چه ميخواهم بگويم؛ زبانم در دهان باز بسته است، در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است.
ميشود از خيرش بگذري و بگذاري اين تاريخ شيعي و اين بغض طبيعي و اين غيرت نحيف، مظلوم اما توانا در خزانه پنهان دلم بماند براي خودش ...!؟
ميشود بگذاري براي وقتي ديگر که مَحرم و مقتداي «خدا خدا»ي مادر برگردد و مسافر غربت و «جمکران» مان نگذارد؟!
ميشود به جاي خون گرم اين قلم شکسته من، به همان نگاههاي معصوم و دوستداشتني «علي» پناه ببري؟!
ميشود؟!
حالا که نام مادر، حضرت عشق (عليه السلام) آمد پس بخوان، با من بخوان:
بسم الله الرحمن الرحيم
من همان شبان عاشقم
سينه چاک و ساکت و غريب
بي تکلف و رها
وطن من درياست
تمام حاصلم مشتي ترانه است
من آبستن يک شکوفهام
که همين تابستان گلابي ميشود
لاکپشتهاي مزرعه مرا ميشناسند
بر دامن مادرم اگر گندم ميپاشيديم، سبز ميشد
از بس گريسته بود
...
دنبال سادگي پسرکي ميگردم
که کودکي من بود
...
انساني که
راهکورههاي مريخ را شناخته است
اما هنوز
کوچههاي دلش را نميشناسد
...
صنعت مونتاژ را
و روشنفکري مونتاژ را
به رسم يادگاري
به جهان سوم بخشيدند
...
زمين فقط
پنج تابستان به عدالت تن داد/انتهای پیام/