از خاک تا افلاک
از کجا بايد شروع کنم؟ راه رسيدن به اشاره اي است که نشانم مي دهيد منتظر بودنم چيزي را عوض نمي کند بايد نشانه ها را خوب ببينم ،غربت؛ آرزوهايم را سامان دهيد.
اگر خدا بخواهد امشب يکي از بهترين شب هاي زندگي ام مي شود، مي شود شب انتظار قبل از رسيدن ! دلم شور مي زند براي فردا! وقتي يکي بخواهد دعا کند حرف براي گفتن دارد و انتظار برآورده شدن آن راهم مي کشد من اينجا نشسته ام براي اينکه حرفي براي گفتن ندارم در واقع اگر بخواهم بگويم من اينجا در اين سکانس از زندگيم بنده خوبي بودم يا همچو چيزي که نيست؛ اما راهي که پيش رويم قرارداده ايد چقدر مي تواند حقيقت پيدا کند.
با اين اينکه خودم خوب مي دانم پله هاي زندگيم را چه رنگي زده ام پس پيش داوري نمي کنم اين را مي گذارم براي فردا ، توي دلم فقط خدا خدا مي کنم تا براي درد هاي دلم مرهمي بيابم, مي دانم قبل از اين سفر چيزي بايد بنويسم شايد کمي هم گريه کنم اما با اين همه شادي توي دلم , باران اشک هايم نمي بارد دريغ.
تمام نمي شوند ناگفته هايم توي اين سطرها، پايان ناگفته ها مي دانم به چه چيزي ختم مي شود که دليل نوشتنم هستند و من دل به همين ناگفته ها خوش کرده ام...
به اميد ديدار قدمگاه شهدا... ساعت00:2نيمه شب
باز هم شب 12اسفند است و من قدري از دل تنگي هايم کم نشده, هنوز هم نمي دانم چطور به اين سفر دعوت شده ام و امروز خيل دلتنگي هايم را آورده ام براي شهيد دانشمند دلم برايش لک زده بود, مي داند که چقدر وابسته اش شده ام ،مي داند دوريش را نمي توانستم تحمل کنم شايد براي همين بود که سر به بيابان گذاشته بودم.
اين راه قسمت من نبود, اصلأ باورم نمي شود, اين روزها که دلم را خاکستري رنگ زده بودم از اينکه مي گويم خاکستري واقعا خاکستري بوده ام و هستم و به لطف خودشان دعوت شده ام وهيچ چيز ديگري نيست که بخواهم شکسته نفسي يا همچو چيزي هايي بگويم نيست ، باور کنيد تمام اين کلمات را از همان اولش صادقانه مي نويسم.
براي نوشتن سطرهايي که پيش رويم هستند هراس دارم ، هراس از اميدي که فيض ظهور را برايم به نااميدي تبديل کند تا آن هنگاميکه نيامده بودم نمي دانستم به بارگاهي خوانده شده ام که مي توان توسل جست, توسلي که به صحن و سرايي ختم نمي شود اما حال و هواي خود را دارد توسل به مقدس ترين خاک ها که چشم دل، دل مي سپارد به آن ...
در کنار همين خاک هم که هستم بي تابي مي کنم؛ به سفري آمده ام که لياقت داشتنش را نداشتم، مي دانم براي پشيمان شدنم بايد کاري کرد آنچه به ذهنم مي رسد توسل است؛ آنهم به خاکي که شايستگي خود را ثابت کرد.
- بچه ها توي سرويس مرا به وجد مي آورند سرود اي ايران را با عشق زمزمه مي کنند.
همان سرودي را که مي دانم حک شده بود توي سالن انتظا رشقايق ها، تک تک اين کلمات را قبل از رفتنشان از بر کرده بودند که رفتند؛ به ياد دست نوشته اي از شهيد احمدي که نوشته بود "با اتوبوس تعاوني شماره 16 از بندر عباس راهي اهواز شديم ..." مي افتم ، او خيلي ساده مي نويسد شام را چه خورده و ازصندلي پيش رويش مي نويسد.
نمي خواهم ادامه دهم اما خيلي دلم مي خواست ببينمش، بارها چشم دوخته بودم به تصاويري از شهدا که به در وديوارآيخته شده بودند، مي آيند اما هيچ کدام شهيد احمدي نيستند، براي ديدنش تلاش کردم اما پيش نيامد شايد اين ديدار را براي اين مناسبت خاص گذاشته بودند، براي روزي که ناگفته هايم را نيز با آن بياورم ...
و باز سلام به روزهاي قشنگي که دست بردند توي دلم که راه نمودند به راستي ها ، ارتباط با دنيا را نشانم دادند که به اين آساني ها اين کودک 2سال وسه ماهه درونم درک نمي کند و بزرگ وبزرگ شدنش را به رخم مي کشد بايد بدانم اين دنيا را آنجايي از دلم مخفي کنم براي آينده که شکفته شود ، مي ترسم از راهي که نشانم داده اند ومن راه به جاي نبرده باشم و با قدم هاي شکسته براي رسيدن به دياري که سالها پيش شقايق ها رفته اند.
براي من راه کوتاه نبوده که برسم به شماهايي که قدم گذاشته ايد به کعبه عشق و زدوده بوديد ناخالصي ها را از خودتان ... .
براي اين خط ها ازهمه وجودم گذاشتم تا از بهترين احساس ها را بنويسم و با خود ارمغان بياورم، با اينکه مي دانم وجودم شوره زده اما دست گريه هايم را بگيريد اينها تنها چيزهايي هستند که دارم.
به فدايتان کلمات ذهن من نه! بلکه تمام لغات عالم ياراي گفتن ذره اي از بزرگي هايتان را ندارند همين ياد به سينه ام فشار مي آورد. من با اين دست هاي خالي و توشه اي از سياهي ها، دلم شور مي زند که نتوانم بيايم و قصه ناگفته ام را تمام کنم همان قصه اي که تا آخرش را خوانديد. مي ترسم! واين گريه ها گريه به حال زارم است چشم هايم را براي هر آنچه ديدني ايست ، شستشو داده ام، دلتنگي هايم توي اشک ها و کلمات جا نمي شوند ، اين ها تمام آنهايي که براي نوشتن انتخاب کردم نيستند, اما اين راه طولاني نيست به اميد رسيدن بهترين ها.
سلام به روز دومي که در سرزمين عاشقان الله سپري مي شود ساعتي را بعد از برنامه صبحگاهي براي رسيدن به اروند با اتوبوس راه افتاديم؛ بس شايسته است که بنويسم اين روزها سرهنگ با تمام تجربياتي که دارد به همه سوال هاي ما پاسخ مي دهد و حال وهواي آن روز بچه ها را زيبا به رخمان مي کشد.
واين هم اولين تصويري که خودش را به ما نماياند اينجا گزهاي اروند را مي بينم ، مي بينم از دوري آروزهايشان بيمار گونه اند، ناخواسته دلم برايشان مي سوزد نمي دانم چرا اما بوي دلتنگي آن روزها را به دوش مي کشند ...
شايد اين خاک ها که توي هوا بي قراري مي کنند به دنبال بوي ياران به خود مي پيچند تا دوباره بوي شهادت نامه اي را بيابند. باد دست به دل خاک ها مي دهد بلکه بتواند آرام شان کند و بوي يار را برايشان به ارمغان بياورد.
گاهي براي هرکسي پيش آمده که بي هيچ دليلي فقط دلش بخواهد گريه کند براي من که اين اولين دفعه نبود، اين موقع فقط دلت مي خواهد يک جوري نفله بشوي نه اينکه بماني و اين درد را تحمل کني ، اين احساس همراه با گريه آنقدر به آدم فشار مي آورد که هر طور شده مي خواهي از دست آن خلاص بشوي، اينجا يک حس شرمندگي هم مي آيد،براي همين نمي خواهم باشم. با اين همه احساس دوست داشتني است يک همچو حسي که من پيدا کردم نمي دانم ديگر کي به سراغم بياييد...
بگذريم ؛ از نيزازها که مي گذشتم هيچ حس دلشوره اي نداشتم شايد حسي شبيه به آن احساسي که سال ها پيش رزمنده ها داشتند ازآن دل واپسي ها براي همين کمي هم حسوديم شد آنوقت شد که بيشتر پاپي اين احساس شدم همان يک ذره احساس بقيه فکرم را به خود آورد و به دنبال راه چاره گشتم چه کاري مي توانم براي نبودنم و حضور نداشتم بکنم ازحرف هاي آقاياني که از خاطرات آن روزها و شهدا گفتند چيزي به ذهنم رسيد: مي خواهم بيشتراز شهداي زنده بپرسم تا جايي که امکانش باشد...
صبح جمعه - اروند رود ، پادگان دژ ساعت : 12:50دقيقه
اين لحظه ها که سپري شدند حتي براي همين يک بار تجربه هم که باشد آنچنان تاثير خود را مي گذارد، همچو تاثيري را نمي تواني انکار کني وهر جايي تجربه اش بکني اما اين يکي از بهترين هاست، اين سرزمين رزمنده هاي ما را رو سفيد کرد که شدند سربازان گمنام مهدي فاطمه (س) .
و اين کلمات براي آن جايي از برگ هاي زندگي ام مي نويسم که فراموشي به سراغم مي آيد و من در آن بهبوبه جز ديدار اين کلماتي که در اين نوشته آمده اند حکمتي ديگري نداشته باشم؛ انگار اين لحظه کوله باري از امانت را بر دوشم کشيد خدا کند آنچه مرا در اين سرا مشروط مي کند، دور شود تا به سرانجام برسم...
بايد بار ديگر براي شرايطي که رب کعبه لياقت من دانسته تا هم کوي زيبا رويان عالم شوم و راه زندگي را رهنمود کرده سجده بگذارم کنار شط دوستان وقف نامه هاي را به آقايم تقديم کردند.
قرارگاه -اتاق نيايش - ساعت: دقيقه 13:47 ؛ در انتها تصويري از اين نما را به يادگاري برمي دارم
سلام بر حسين؛ سلام بر ياران حسين؛ سلام به شلمچه؛ با اين شروع مشخص مي شود که بعد از ظهر کجا رفته بوديم! مقصد سفر را وقتي که خواسته بوديم ثبت نام کنيم شلمچه بود، شلمچه با همه سر و صدايي که به راه انداخته رابه را حتي توي تصورم هم نگنجانده بودم تا بي هيچ تصوري قدم بگذارم و اولين تصوير را شلمچه خودش گوشه قلبم حک کند، براي اين تصوير نيت کردم و بهترين ها را براي راهنمايي دلم را صدا کردم.
مالکان واقعي شلمچه؛ دوستاني که مي دانستم آن جا هستند. نمي دانم چطوراز شلمچه بگويم که حق مطلب را ادا کرده باشم بهتر است با همان نيتم شروع کنم خواستم که درک کنم فضا را خواستم عظمت شلمچه به سراغم بياييد, مي خواستم به شهر عاشقي شهيد (دانشمند) بروم که ارمغاني از کبوتر حرم را برايم آورده بود، من خواستم درکي به سراغم بياييد تا کربلاي ياران راه به دلم ببرد، براي ياد ياران باد بوي خاک هاي نيمه خيس را آورد واين اولين تلنگرشد ، بايد يک جوري شروع اش مي کردم کلمات اوليه اي که راوي ازشهيد آويني برايمان گفت حاکي از آن بود و دل هاي هوايي شده همسفران عاشق ام...
حسين جان اينجا که دست بردي توي تصور دلم که خواسته اي که خواسته ام حک شد، بار ديگر پا بگذار ماندگار کن پا قدمت را روي دلم، بگذار با غرورگوشه دلم قدمگاهت شود! بنمايانم آن را به ناکسان به آنها که دل هايشان بي رنگ است.آنها که هنوز طلايي گنبدي آرام قرارشان را بر هم نزده که بدانند انتظار را کجا بايد خرج کرد آنوقت بي تعليق راه مي ابند به سوي بارگاهت.
اين خط ها که ننوشتم براي اين بود که مي دانستم ازعهده اش برنمي آيم پس نوشتن از شلمچه را براي وقتي موکول مي کنم که بتوانم بهترين داستان را از شهداي شلمچه بنويسم انشالله ...23:13
امروز روز سومي که با دوستان عاشق ولايت به سراغ عمليات هاي خيبر و بدر به سراغ شهيد همت ها مي رويم . پادگان حميد را بدرود گفتيم و راه مي پايم به سمت صبح طلائيه.
طلائيه شلمچه دلها بود ، بعضي روزها مي شود که بخواهي لحظه هايش کش بيايند يا همچو چيزي مثل سيراب شدن از فضا مي شود برايت و زمان انتظارت را مي کشد اما خيلي زود بي تابي مي کند و تو مجبور مي شوي دل کوچکش را نشکني و ما دل مان را به هويزه مي زنيم که نور اميدي شود براي رسيدن.
شنيده ام وقتي يکي گم مي شود توي آن حال وهواي گم شدنش دلش يکي را صدا مي زند که به او نزديک تر باشد من هم آمده ام به دنبال گم شده ام؛ به دنبال کسي گشتم که موقع سختي و درد کنارم باشد و آن هنگام که فرياد برمي آورم از تنهاي درونم حديث عشق را بارور کند ، يافتم و اميدوارم توي شلوغي هاي درونم يافته ام را دوباره گم نکنم...
سلام بر هويزه؛کمک کن تا کلمات را کنار هم بنشانم و ريشه بدوانم به آنچه حسين و يارانش انديشيدند که هويزه شد کرب و بلاي ياران...
به دهلاويه که برسي سوي چشمانت تورا مي برد سوي بلندي هايي که چمران دل به دل دادگي اش سپرد. چه زيبا از چمران شنيدن تو را راه مي نمايد، به بزرگي آسمان. اين همه حکمت که از او مي شنوي، بايد به خودت بيايي که اينجا نه جاي نشستن است بايد بروي تا برسي به آنچه که گفت،به همه آنهايي که چمران رسيد ،اينکه بايد همه ما بجنبيم براي آقاست که ديگر چمراني ندارد اما فرزنداني از او متولد شده که براي چمراني شدن خود را آماده مي سازند اين خالي نشدن دل رهبر آزاده را به درد نمي آورد و وقتي او دلخوش ازفرزندانش بشود حاجتي نخواهد داشت.
با اين بهانه سربه آشيانه اش مي گذارم و آغوش خسته ام را به پنجره هاي حرمش مي فشارم و از حضورش خرسند خواهم شد، با همه مهرباني هايش آرامش مثال زدني را توي سينه ام مي کارد و باز تشنه ام که مي شود براي گرفتن قطره هاي روشنايي دوباره سرمي گذارم بر روي زمين خشک و ترک خورده...
و اما ميشداغ ؛ ميشداغ را با هيچ کجاي دنيا نمي تواني جايگزين اش کني و من حالا از ترس به خود لرزيدن رامي دانم , بوي جنگ به باورم آمد، وقتي از حرارت همه آنچه مي دانستم نمايشي است، به گرما رسيدم به باورم تف فرستادم که آسان دلم را اين چنين به بازي نگيرد ...
براي وداع بايد دلم را آماده کنم از اين شب از اين سياهي هراس نمي کنم مي مانم تا آخرين لحظاتکه به دادم برسند مرا برساند به آقاي خوبان بر حناي دستم بوسه مي زنم مي دانم هر چه مرا به فراموشي برساند اين رنگدانه ها بي هيچ رنگي مرا فراموش نمي کنند، امشب يابن الحسني ها باريدند آنقدر اين شور شيريني دارد که شب را به سحر دلم رساند، کاش بودي تا مي دانستي اين کلمات به هيچ وجه نمي تواند رزم شب بياورد.
دست نوشت هايم شرمنده اند که نتوانستند آنچه را بايد مي نوشتند ميان سياهي هايم گم شد و به چشمم نيامد واين هم از آخرين تصاوير ارسالي از چشمانم، ازاولين تصويراي که از اروند تا فکه به دالان دلم رسيد.
حالا دل خسته من براي رسيدن به شهر ياري ام نمي کند، پاهايم را فرومي کنم در ماسه هاي فکه هيچ کس نمي داند من حتي به ريشه هاي بابونه حسادت مي کنم اين ريشه ها استوارشان کرده است مي خواهم همين جا استوار شوم ؛ اينجا بابونه بودن هم لياقت مي خواهد، اينجا وداع آخر با ياران مهدي يست همچو وداع آويني با فکه...
مي خواهم مشتي از ريگ هاي فکه را بردارم نمي شود، هر چه بيشترمچ دستم را مي فشارم ريگ ها با سرعت بيشتري از دستم فرو مي ريزند مي خواهم زمان برايم بماند تا لحظه ها را نگه دارم اما مي گذرد چاره اي نيست صلواتي مي فرستم براي سفري دوباره و اين تنها کاري است که از دستم بر مي آيد...
فائقه زارعي ؛ دانشگاه آزاد اسلامي بندرعباس
/انتهاي پيام/