چرا ساختار جهان اینقدر شبیه مغز است؟

به گزارش گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو؛ در سالهای اخیر، انتشار تصاویر شبیهسازیشده از ساختار جهان، بار دیگر توجه دانشمندان و افکار عمومی را به یک شباهت شگفتانگیز جلب کرده است؛ شباهتی عجیب میان نقشه کیهانی جهان و ساختار شبکهای مغز انسان. این شباهت نه تنها توجه محققان اخترفیزیک و زیستشناسی را جلب کرده بلکه بهطور گستردهای در محافل فلسفی و الهیاتی نیز مورد بحث قرار گرفته است. پرسش اصلی اینجاست که آیا این شباهت صرفاً تصادفی است یا از یک منطق عمیقتر در آفرینش حکایت دارد؟ آیا ساختار جهان و مغز انسان بهطور ذاتی به هم مرتبطاند یا این شباهت به دلیل قوانین علمی و ریاضیاتی است که در طبیعت حکمفرما هستند؟
شبکهای واحد با مقیاسهای متفاوت
بر اساس پژوهشهای اخترفیزیکی، ماده در جهان بهصورت یکنواخت پخش نشده، بلکه در قالب «شبکه کیهانی» شکل گرفته است؛ شبکهای متشکل از رشتهها (فیلامانها) و گرهها که کهکشانها در آن متمرکز شدهاند. این ساختار، که بهطور علمی تحت عنوان «شبکه کیهانی» شناخته میشود، بهصورت یک سیستم شبکهای پیچیده عمل میکند که در آن، کهکشانها و خوشههای کهکشانی در گرهها و اتصالات مختلفی قرار دارند. این شبکه در مقیاس کیهانی، یک نمای گسترده از توزیع ماده و انرژی در جهان است.
جالب آنکه مغز انسان نیز از میلیاردها نورون تشکیل شده که از طریق رشتههایی به نام آکسون و دندریت به یکدیگر متصلاند. این ساختار عصبی که اساس عملکرد مغز را تشکیل میدهد، میتواند شباهتهای زیادی با ساختار شبکه کیهانی جهان داشته باشد. هر نورون در مغز بهوسیله آکسونها و دندریتها به دیگر نورونها متصل میشود، مشابه به نحوه اتصال گرهها و رشتهها در شبکه کیهانی. این شباهت نه تنها از نظر شکل ظاهری بلکه از لحاظ نحوه عملکرد نیز قابل مقایسه است. در هر دو سیستم، ارتباطات پیچیدهای میان اجزای مختلف برقرار است که به آنها امکان میدهد تا بهطور هماهنگ و بهینه عمل کنند.
مقایسه آماری و شباهتهای عملکردی
برخی محققان با مقایسه آماری این دو ساختار به این نتیجه رسیدهاند که الگوی توزیع انرژی و اطلاعات در جهان، شباهت معناداری با نحوه انتقال سیگنال در مغز دارد. در واقع، مطالعات نشان دادهاند که الگوهای پخش سیگنالهای الکتریکی در مغز، مشابه با نحوه حرکت انرژی در شبکههای کیهانی است. البته این شباهتها نه بهصورت دقیق و مشابه در هر مقیاس، بلکه در کلیت سیستمها مشاهده میشود. برای مثال، در هر دو سیستم، اطلاعات و انرژی بهصورت بهینه توزیع میشوند و بهطور دقیق به اجزای مختلف سیستم منتقل میشوند.
با این حال، مقیاسها کاملاً متفاوتاند: یکی در حد میلیاردها سال نوری و دیگری در حد میکرون. شبکه کیهانی بهطور عمده در مقیاسهای بزرگ و کیهانی عمل میکند، در حالی که مغز انسان در مقیاسهای میکروسکوپی عمل میکند. اما با وجود تفاوت مقیاسها، الگوهای عملکردی در هر دو سیستم بهصورت مشابه طراحی شدهاند تا بهترین کارایی را با کمترین مصرف انرژی داشته باشند. این شباهت نشاندهندهٔ یک قانون بنیادی در طبیعت است: سیستمهای پیچیده و دارای اجزای متصل بهطور خودکار به سمت بهینهترین روشهای ارتباطی و انرژیزا حرکت میکنند.
قوانین ساده، ساختارهای پیچیده
کارشناسان تأکید میکنند که این شباهت الزاماً به معنای «مغز بودن جهان» نیست، بلکه ریشه در قوانین بنیادین فیزیک و ریاضیات دارد. سیستمهایی که تعداد زیادی اجزای بههمپیوسته دارند، چه در کیهان و چه در زیستشناسی، معمولاً بهسمت ساختارهای شبکهای بهینه حرکت میکنند؛ ساختارهایی که کمترین مصرف انرژی و بیشترین کارایی را دارند. در حقیقت، این شباهت نشاندهندهٔ «قوانین خودتنظیمی» است که در سیستمهای پیچیده وجود دارد. به این معنا که هر دو سیستم، چه در سطح مغز انسان و چه در سطح جهان، بهطور طبیعی در تلاشند تا خود را با استفاده از منابع محدود بهینه کنند.
به بیان ساده، هم جهان و هم مغز برای بقا و پایداری، مسیر «بهینهترین ارتباط» را انتخاب کردهاند. در واقع، این شباهت نه فقط در سطح ساختاری بلکه در سطح عملکردی نیز بهطور گستردهای مشاهده میشود. این الگوها بهطور مشترک به دنبال دستیابی به هدفهای مشابه هستند: ایجاد ارتباطات مؤثر، انتقال اطلاعات بهصورت کارآمد، و استفاده از منابع بهشکل بهینه.
نگاه فلسفی و الهیاتی به شباهت جهان و مغز
در کنار تبیینهای علمی، برخی اندیشمندان این شباهت را نشانهای از نظم و حکمت در خلقت میدانند. از این منظر، مغز انسان بهعنوان ابزار شناخت جهان، خود بازتابی کوچک از ساختار کلان آفرینش است؛ گویی «شناخت، همسنخِ شناختهشده» آفریده شده است. این نگاه فلسفی بهطور خاص در سنتهای الهیاتی و عرفانی مطرح میشود که در آن، انسان بهعنوان «موجودی دانا» بهعنوان آینهای از کل جهان و آفرینش بهنظر میآید.
در این دیدگاه، شباهتهای میان جهان و مغز انسان بهعنوان نشانهای از یک «طراحی هوشمند» در نظر گرفته میشوند. به عبارت دیگر، ممکن است این شباهتها بهطور تصادفی ایجاد نشده باشند، بلکه نشاندهندهٔ یک «نظم» یا «الگو» در آفرینش باشند که از یک منبع مشترک برمیخیزد. این نگاه، بار دیگر پیوند علم و تفکر فلسفی را یادآور میشود؛ جایی که کشفهای علمی نهتنها پاسخ میدهند، بلکه پرسشهای عمیقتری درباره جایگاه انسان در جهان مطرح میکنند.
در نهایت، این شباهتها از هر دو منظر علمی و فلسفی میتوانند ما را به تفکری عمیقتر دربارهٔ جایگاه انسان در جهان و نحوه تعامل او با دنیای پیرامونش هدایت کنند. این پرسش که آیا این شباهتها بهطور تصادفی یا از طریق یک منطق عمیقتر در آفرینش به وجود آمدهاند، همچنان باقی است و ممکن است در آینده با پیشرفتهای علمی و فلسفی بیشتر، پاسخهای جدیدی برای آن پیدا شود.