از دههنودیِ بیقرار تا بانوی خاطرهدارِ ۵۷

گروه دانشگاه خبرگزاری داشجو_ فاطمه سلمانی؛ هنوز آفتاب رخ نشان نداده بود که میان تاریکی خیابان جمهوری قدم برمیداشتم؛ همانطور که به سمت مقصد حرکت میکردم آرام آرام خیابان رنگ شلوغی به خود میگرفت. هوای اول صبح سوز سردی داشت از همانهایی که استخوانهایت را میسوزاند، اما کسی خم به ابرو نمیآورد. از فاصله چند متری تابلوی خیابان کشور دوست خودی نشان میداد و سیل جمعیت داخل خیابان میشد. این جمعیت دعوت بودند برای روزی که انقلاب اسلامی شکل گرفت برای روزی که امام آمد تا این انقلاب شکل گیرد و برای روزهای بعدش که به مهدی موعود (عج) برسد.
چند دقیقه بعد به حسینیه امام خمینی (ره) رسیدیم. سیل جمعیت خودش را در حسینیه پیدا کرد. بعد از انجام پروتکلها به سمت صفهایی رفتیم که انتها نداشت. گاهی از خستگی روی یک پا میایستادیم، با اینحال جوانان به نوبه خودشان ایثار میکردند و اجازه میدادند خانمهای مسنتر جلو بروند.

یک تکه از قالیچه آبی حسینیه سهم من از این دیدار بود. گوشهای بین جمعیت نشستم. از خدا که پنهان نیست اولین بارم بود که به حسینیه میآمدم. برای همین خوب حال آنها که از استرس تپش قلب گرفته بودند یا آنها که چشمهای پفکردهشان نشان میداد تمام دیشب را از ذوق نخوابیدهاند را درک میکردم.
عقربههای ساعت انگار خیال تکان خوردن نداشتند، مهبوت آن پرده سبز رنگ بودم که صدای پسر بچهای من را از دنیای خودم بیرون آورد: «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده...»
میانداریاش بین جمعیت بهانهای شد برای گفتوگوی من و مادرش، اسمش را پرسیدم و مادرش گفت: محمد علی، سرباز دهه نودیه آقا!
از حال هوای حسینیه که میپرسم، او از انتظار دیدن این روز میگوید: «بسیار در تلوزیون حسینه را میدیدم، اما حسی که الان در حسینیه دارم وصف نشدنی است و نمیتوان با کلمهای توصیف کنم. بسیار علاقمند بودم که یک روز با فرزندم خدمت رهبری برسیم. پسرم عاشق مقام معظم رهبری است و ان شاءالله به حق صاحب الزمان سرباز آقا و امام زمان میشود.»

نگاهم روی قد و قامت محمدعلی میچرخد یک دست لباس چریکی پوشیده و منتظر ایستاده. کمی که مصاحبه ما کش میآید ناخودآگاه میپرسد: «چرا آقا نمیاد؟» فکر میکنم چقدر حال همهمان شبیه اوست، تمام جمعیت شبیه دل کوچک محمدعلی بیقرار دیدن آقاست!
سلسلهی جمعیت هر لحظه بیشتر از قبل میشد؛ آنقدر که بسیاری از مهمانها ایستاده بودند. قالیچههای طبقهی دوم حسینیه آمادهی میزبانی بودند، اما این آدمها ترجیح داده بودند سرپا بمانند تا عشقشان را از فاصلهای نزدیکتر، با شعارها، نثار آقایشان کنند.
نمیشد از خیر مصاحبه با این همه عاشق گذشت. به سمت یکی از آنها رفتم و گفتم: «سخت نیست ایستادهای؟»

لبخندی میزند و با کمی تأمل میگوید: «نه؛ حاضرم چند ساعت همینطور بمانم، فقط برای اینکه چند ثانیه رهبر را ببینم.»
آنقدر میان مهمانها دنبال روایت آمدنشان گشتم که تکهقالیچهای که سهم من بود، میزبان مهمان دیگری شد و من همراه دیگران به سمت طبقهی دوم حسینیه هدایت شدم. حسرت آن گوشهی دنج حسینیه به دلم ماند؛ آنچنان که گویی بر تکهای از عرش نشسته بودم و حالا مرا به فرش میخواندند.
با اینهمه، طبقهی بالا چیزی از حالوهوای پایین کم نداشت؛ چهبسا پرشورتر هم بود. بچهها گوشههای حسینیه مشغول بازی بودند و صدای خندهشان با شعارها درهم میآمیخت. خانمها چشم دوخته بودند به تلویزیونی که جایگاه آقا را نشان میداد. راستش را بخواهید کسی اینجا احساس دوری نمیکرد. همه همانقدر نزدیک بودند که دلشان میخواست.
همانطور که نگاه میچرخاندم و جمعیت را برای پیدا کردن سوژهای تازه ورق میزدم، دختری جوان میان انبوه آدمها توجهم را جلب کرد. جلو رفتم و خواستم چند دقیقهای همصحبت شویم. پیش از آنکه سوالی بپرسم، فرصت را غنیمت شمرد تا خط و نشان برای دشمنان وطن بکشد: «بگذارید همینجا اعلام کنم، ما دهههشتادیها پای انقلاب و آرمانهای امام ایستادهایم و اجازه نمیدهیم کسی به وطنمان چپ نگاه کند.»
بعد از میان فرمایشات آقا چندتایش را گلچین میکند و میگوید: «همانطور که آقاجانم فرمودند ما دههدهشتادیها انشالله این انقلاب را به نتیجه میرسونیم!» نمیدانم غرور از کجای کلماتش راهش را به دلم باز کرد؛ فقط یادم هست وقتی جملههایش را آنطور محکم بیان کرد خون در رگهای دهههشتادی من هم به جوش و خروش افتاد.
یکی از دوستانش که از اتفاقات دیماه دلِ خوشی ندارد، انگار همین که کاغذ و قلم را دستم میبیند کلماتش را در دفاع از وطن انشا میکند و بی مقدمه میان حرفهایمان میآید: «من اگر جانم هم برود، اجازه نمیدهم کسی به وطنم چشمی داشته باشد. وطن؛ یعنی هویت، یعنی خاک، یعنی مادر».

روایتم میان آن جمعیت به دختر جوانی میرسد که ۱۳ سال از عمرش را با لباس شریف معلمی گذرانده است. واژهی مقدس «انقلاب» بهانهی گفتوگویمان میشود. دلم میخواهد بدانم، به عنوان یک میراثدار انقلاب، چه سهمی در بالا بودن پرچم وطن دارد؟! میگوید: «به عنوان یک معلم وظیفه خودم میدانم که نسل انقلابی تربیت کنم. یعنی بچهها در کلاس من یاد بگیرند که میتوانند بایستند و در مقابل هر تهدیدی قد راست کنند. یعنی وفاداری به خاک و هویت و مسئولیت داشتن نسبت به آینده کشور از هرچیزی برایشان مهمتر باشد و باور کنند که میتوانیم آینده را بسازیم، حتی وقتی فشار و سختی زیاد است.»
ردیفهای حسینیه فقط سهم دهههشتادیها و جوانترها نیست. زنان موسپیدی هم هستند، با پیشانیهایی پر از خطوط و خاطرات سال ۱۳۵۷؛ زنانی که انقلاب را با گوشت و پوست و استخوان خود حس کردهاند قبل از آمدن آقا با یکی از آنها همکلام میشوم و تمام حرفهایش را در یک جمله خلاصه میکند: «دشمن بداند تا وقتی من هستم، فرزندانم هستند و ملت اینجاست، انقلاب زنده است!»
همانطور که روایتها را از کیسهی دل مهمانها مشت مشت جمع میکنم نگاهم به تلویزیون میافتد. مردی پایهی میکروفن را از بالای سن پایین میآورد، چند لحظه بعد پردهی سبز رنگ کنار میرود و ماه، چهره نشان میدهد.
ناگهان جنبوجوشی میان خانمها میافتد. شعارها بالا میگیرد. صدای تکبیر و شعارها قطع نمیشود. چند دقیقه بعد، جمعیت کمکم آرام میشود و مراسم با تلاوت قرآن آغاز میشود. آقا سخنرانی را شروع میکنند. سخنرانی جلو میرود. کلمات، یکییکی، محکم بر ذهن و دلمان مینشینند. آقا از فتنهی اخیر میگویند، از خشونتها، از نقش مردم و ایستادگیشان. از اینکه مسئله را میشود در دو جمله خلاصه کرد: «آمریکا میخواهد ایران را ببلعد؛ ملت ایران مانع است.»
حرف اصلی رهبر انقلاب در دیدار هزاران نفر از اقشار مختلف مردم، به مناسبت آغاز دههی فجر، روشن است؛ اینکه جنگ با ایران، یعنی جنگ با همهی منطقه.
شعارها دوباره بالا میگیرد؛ با هیبتی که انگار سقف حسینیه را میلرزاند:
«حسین حسین، شعار ماست…
شهادت، افتخار ماست…»
این جمله نه تنها یک شعار، بلکه آرمان ماست. اگر روزی تابوتهایمان را بهصف کنند، هرگز اجازه نخواهیم داد که کسی بخواهد وطنمان را تصرف کند. ما تا آخرین نفس برای انقلاب و وطنمان میجنگیم!