فقدان یک شخص، تداوم یک مسیر / شهید نصرالله چه چیزی میان ما باقی گذاشت؟
به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری دانشجو، صبح هنوز کامل روشن نشده بود. هوا بوی باران شب قبل را میداد و خیابانها آرامتر از همیشه بودند؛ آرام، اما نه خالی. در گوشهوکنار شهر، پرچمهایی نیمهافراشته تکان میخوردند و تصویر مردی با عمامه سیاه، از دیوارها و شیشهها به رهگذران نگاه میکرد؛ مردی که سالها صدایش با لحظههای سرنوشت گره خورده بود. نامش برای بسیاری فقط یک نام نبود؛ بخشی از حافظه جمعی بود: سید حسن نصرالله.
آن روز، مردم برای وداع آمده بودند؛ نه فقط برای بدرقه یک پیکر، که برای مرور چهار دهه تاریخ فشرده. زن سالخوردهای زیر لب صلوات میفرستاد و جوانی که شاید هیچگاه جنگ را به چشم ندیده بود، با چشمانی خیس به عکس روی پرچم خیره مانده بود. نسلها کنار هم ایستاده بودند؛ نسلی که اشغال جنوب لبنان را به یاد داشت، نسلی که جنگ ۳۳ روزه را با صدای بم و مطمئن او دنبال کرده بود، و نسلی که او را بیشتر در قاب صفحههای نمایش شناخت.

در ازدحام آرام آن صبح، بیش از هر چیز یک پرسش در هوا معلق بود: آیا با رفتن او، چیزی تمام شد؟ یا برعکس، چیزی آغاز شد؟ مردی که بیش از چهل سال دبیرکلی حزبالله لبنان را برعهده داشت، حالا خود به بخشی از تاریخ پیوسته بود؛ تاریخی که با نام او معنا میشد.
بر پیشانیاش «سفر» نوشته بودند. سالها از شهادت سخن گفته بود و آن را نه پایان، که افق میدانست. اما اکنون که سفر آغاز شده، آنچه بر زمین مانده چیست؟ آیا میراث او صرفاً خاطرهای عاطفی است، یا معادلهای که توازنها را جابهجا کرد؟
این گزارش، روایت همین پرسش است؛ روایت مردی که رفت، و آنچه از او در میان ما باقی ماند.
روحانی جوان یا معمار بازدارندگی؟
بازدارندگی، تنها یک اصطلاح نظامی یا یک مفهوم سرد سیاسی نیست؛ عصاره یک تجربه زیسته جمعی است. حاصل سالهایی که یک ملت زیر سایه تهدید زندگی کرده، هزینه داده، مقاومت کرده و به تدریج به این باور رسیده که میتواند توازن را در نابرابرترین شرایط بر هم بزند. بازدارندگی، پیش از آنکه در بیانیهها تعریف شود، در حافظه مردم شکل میگیرد؛ در روایت مادرانی که سالهای اشغال را به یاد دارند، در خاطره جوانانی که صدای آژیر را تجربه کردهاند، و در غروری که پس از هر عقبنشینی دشمن، به سرمایهای نمادین بدل میشود.
در این چارچوب هویت فرهنگی، نقش سید حسن نصرالله صرفاً مدیریت یک سازمان سیاسی ـ نظامی نبود. او به تدریج به چهرهای بدل شد که این تجربه جمعی را صورتبندی و روایت میکرد؛ تجربهای که زیر پرچم حزبالله لبنان از یک کنش دفاعی به یک هویت تثبیتشده تبدیل شد. آنچه «بازدارندگی» نام گرفت، در واقع غشای نازکی بود بر لایههای عمیقتری از فرهنگ، رنج و ایستادگی؛ غشایی که به آسانی شکل نگرفت و به آسانی نیز از میان نخواهد رفت.

از این منظر، اگر او را «معمار بازدارندگی» مینامند. نه بهدلیل ساختن یک فرمول صرفاً نظامی، بلکه به سبب تبدیل تجربه پراکنده مردم به یک روایت منسجم و یک اراده سازمانیافته است؛ روایتی که اکنون، پس از او، در معرض آزمون پایداری قرار دارد.
آزمونی که فقط آزمون یک تشکیلات سیاسی نیست؛ آزمون یک ایده است. ایدهای که سالها در متن تهدید و تحریم و جنگ، آرامآرام قوام گرفت و به بخشی از معادلات رسمی امنیتی منطقه بدل شد. با فقدان سید حسن نصرالله، پرسش دیگر صرفاً درباره جانشینی یک دبیرکل نیست؛ پرسش این است که آیا «بازدارندگیِ برخاسته از تجربه زیسته مردم» میتواند بدون صدای آشنای خود نیز همان اثر را داشته باشد؟
صدایی که سالها در بزنگاهها شنیده میشد، حالا در حافظهها تکرار میشود. اما تاریخ، به حافظه بسنده نمیکند؛ تاریخ، استمرار میخواهد.
روایت رهبری
مرد رورهای سخت ما، روایت رهبریاش از همان آغاز با لحظههای سرنوشت گره خورد. از روزهایی که جنوب لبنان هنوز در اشغال بود تا صبحی که خبر عقبنشینی در سال ۲۰۰۰ منتشر شد؛ از تابستان داغ ۲۰۰۶ و جنگی ۳۳ روزه تا سالهایی که منطقه در التهاب مداوم میسوخت. در هر کدام از این مقاطع، نام او نه در حاشیه، که در متن ماجرا قرار داشت؛ در متن تصمیم، در متن تهدید، و در متن پاسخ. پدری که فرزند بیمارش لبنان را، در تمام مسیر روی دوش خود قرار داده بود.
هدایت حزبالله لبنان در این سالها، برای مرد روزهای سخت ما فقط مدیریت یک نیروی نظامی نبود؛ ساختن شبکهای از نهادهای اجتماعی، رسانهای و فرهنگی بود که مقاومت را از «واکنش» به «هویت» تبدیل کرد. هویتی که در مدرسه، در رسانه، در آیینهای جمعی و در روایتهای خانوادگی بازتولید میشد.
در محلههایی که سالها طعم محرومیت را چشیده بودند، این شبکه به معنای حضور دائمی بود؛ حضوری در قالب خدمات اجتماعی، بازسازی پس از جنگ، حمایت از خانوادهها و روایتگری مستمر از آنچه «ایستادگی» خوانده میشد. مقاومت، دیگر فقط در خط مقدم تعریف نمیشد؛ به خانهها آمده بود، به کتابهای درسی راه یافته و در قاب برنامههای تلویزیونی تثبیت شده بود.
در چنین بستری، نقش سید حسن نصرالله صرفاً صدور فرمان یا ایراد سخنرانی نبود؛ او به چهرهای بدل شد که میان میدان و جامعه پیوند برقرار میکرد. سخنانش اغلب فقط تحلیل سیاسی نبود، بلکه نوعی صورتبندی معنایی از رخدادها به شمار میرفت؛ تلاشی برای آنکه هر بحران، در ذهن مخاطبانش در چارچوب «روایت مقاومت» فهم شود.
حضور او، خود یک مؤلفه بازدارنده بود. برای مردم ستمدیده جهان اسلام، مایه اطمینان؛ برای رقبا، عامل محاسبهگری. بسیاری از معادلات، پیش از آنکه روی کاغذ نوشته شوند، با در نظر گرفتن «واکنش نصرالله» سنجیده میشدند. اما آیا اکنون، این بخش از معادله حذف شده است؟
چه چیزی بازگشت؟
پاسخ، به سادگیِ یک «آری» یا «نه» نیست. اگر بازدارندگی را صرفاً در قامت یک فرد ببینیم، شاید غیبت او خلأیی فوری ایجاد کند؛ خلأیی در سطح روانی، در سطح نمادین، در سطح تصویر. بیتردید، صدای سید حسن نصرالله خود بخشی از صحنه بود؛ حضوری که پیش از هر اقدام میدانی، پیامش را مخابره میکرد و وزن تصمیمها را تغییر میداد.
اما اگر بازدارندگی را حاصل سالها انباشت تجربه، سازمانیافتگی و تثبیت قواعد درگیری بدانیم، آنگاه ماجرا متفاوت میشود. معادلهای که طی چهار دهه شکل گرفت، تنها بر کاریزمای یک رهبر استوار نبود؛ بر ساختاری تکیه داشت که در دل حزبالله لبنان نهادینه شده است. قواعد نانوشتهای که در میدان آزموده شدهاند، با رفتن یک فرد یکشبه پاک نمیشوند.

در جنگ احد، وقتی شایعه کشته شدن پیامبر میان مسلمانان پخش شد آیه نازل شد که « و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ». آیهای که برای اولین بار به گروه حق ثابت کرد فقدان یک شخص به معنای بنبست مسیر نیست. حتی اگر پیامبر باشد. این آیه، تنها تسلای یک لحظه تاریخی نبود؛ قاعدهای ماندگار را تثبیت کرد. قاعدهای که میگفت راه، اگر راه حق باشد، حاملانش تغییر میکنند اما خودِ راه باقی میماند. رسالت، بزرگتر از رسولان است؛ همانگونه که حقیقت، فراتر از اشخاص میایستد.
گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز...
امروز، در غیاب سید حسن نصرالله، این آموزه تاریخی دوباره پیش چشم ما زنده میشود. درست همانگونه که پیامبر در احد، حضور خود را به گروهی که هنوز درک کامل از مسیر نداشت، اثبات کرد، اکنون مسیر مقاومت نیز فراتر از یک شخص معنا پیدا میکند. صدای او خاموش شده، اما روایت او، تجربه جمعی و ساختاری که ایجاد کرد، همچنان پابرجاست.
میراث او، بیش از یک نام و یک چهره، شبکهای از نهادها، باورها و ارزشهاست که سالها در دل جامعه تثبیت شده است. این میراث، آزمونی است برای نسلهایی که اکنون باید نشان دهند «مسیر» بدون «معمارش» نیز ادامه دارد؛ که تداوم مقاومت، وابسته به حضور فردی نیست، بلکه به انسجام، باور و اراده جمعی وابسته است.
در این چارچوب، سوگ، تنها یک فقدان شخصی نیست؛ آغاز مرحلهای تازه است؛ مرحلهای که در آن، هویت جمعی، تجربه تاریخی و سازمانیافتگی باید جایگزین کاریزمای یک رهبر شوند. درست همانند آموزه جنگ احد، که نشان داد حتی فقدان پیامبر، مسیر حق را متوقف نکرد، حالا نیز جامعه مقاومت، با آزمونی تاریخی روبروست: اثبات اینکه راه، مستقل از یک فرد، پابرجا و جاری خواهد ماند.
و شاید همین باشد بزرگترین میراث او: اثبات اینکه هرچند مردی رفت، اما مسیر، تجربه و اراده جمعی، هنوز زنده است و ادامه دارد.