جنگ با ایران / بدترین شکست استراتژیک برای ایالات متحده و رژیم صهیونیستی در تمام تاریخ آنها
به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری دانشجو، منظورم این است که ببینید این موضوع چقدر عجیب است: جیپی مورگان محاسبه کرده که طبق توافق جدید عوارض هرمز، ایران ممکن است سالانه ۷۰ تا ۹۰ میلیارد دلار درآمد اضافی کسب کند که معادل ۲۰٪ از تولید ناخالص داخلی (GDP) این کشور است.
نکته جالب اینجاست که ترامپ در «تروث سوشال» کامنت گذاشته که این توافق به معنای آن است که «پول هنگفتی به دست خواهد آمد» و «ایران میتواند فرآیند بازسازی را آغاز کند.»
کاملاً درست است: آنها با اختلاف زیاد، ارزشمندترین «رانت جغرافیایی» روی زمین را به دست آوردهاند.
برای مقایسه، کانال سوئز برای مصر «تنها» ۹ تا ۱۰ میلیارد دلار در سال درآمد دارد و کانال پاناما حدود ۵ میلیارد دلار.
خیرهکننده است. اشتباه نکنید، این موضوع ایران را به عنوان قدرت برتر و مسلط جدید در خاورمیانه تثبیت میکند.
وقتی کشوری هستید که دیگران برای تجارت در یک منطقه عملاً باید به شما پول بپردازند - که داشتن ایستگاه عوارضی در هرمز در عمل به همین معناست - دیگر از اقتصاد جهانی رانده نشدهاید بلکه این شما هستید که حق ورودی میگیرید.
این داستانی شبیه به «برخاستن ققنوس از خاکستر» است (استعارهای مناسب، چرا که ریشه در اساطیر ایرانی دارد): پس از ۴۷ سال تحریم، هدف قرار گرفتن با هر ترفندی که در کتابها آمده و در نهایت جنگی که با هدف نابودی کامل آنها طراحی شده بود، ایران اکنون قدرتمندتر از هر زمان دیگری در تاریخ مدرن خود از این وضعیت خارج میشود.
اما فراتر از همه اینها، دراماتیکترین پیامد این جنگ، معنای آن برای قدرت ایالات متحده است.
همانطور که در مقاله قبلیام استدلال کردم، این جنگ از نظر کیفی با سایر جنگهای دهههای اخیر آمریکا مانند ویتنام، افغانستان، لیبی، عراق، صربستان و ... متفاوت است.
در آن جنگها الگو تقریباً همیشه یکسان بود: یک تفاوت قدرت عظیم میان متجاوز و قربانی.
آنها جنگهایی امپریالیستی بودند؛ امپراتوری در تلاش بود تا مردمی بسیار ضعیفتر را درهم بکوبد که تنها راه واقعبینانهشان مقاومت چریکی بود.
همانطور که نوشتم، به عنوان تماشاگر این جنگها، اگر حس اخلاقی داشتید، احساس غالب نوعی انزجارِ همراه با درماندگی بود: گویی تماشاگر غولی بودید که خانه فرد دیگری را لگدمال میکرد.
این جنگ اصلاً شبیه آنها نبود: به طرز شگفتآوری، ایران موفق شد به طور متقارن و تاکتیکی در برابر ایالات متحده و اسرائیل ایستادگی کند.
این یک تفاوت کاملاً حیاتی است، زیرا معنای «باختن» را تغییر میدهد.
وقتی آمریکا در ویتنام یا افغانستان شکست خورد، شرمآور بود، اما در نهایت قابل مدیریت؛ غول با غروری جریحهدار شده صحنه را ترک کرد و دنیا هم اعتنایی نکرد.
امپراتوریها گاهی به چریکها میبازند، این موضوع چیزی درباره توانایی امپراتوری برای پیروزی در یک جنگ واقعی نمیگوید.
اما شکست متقارن - یعنی باختن در حالی که پیشرفتهترین جنگندههای پنهانکار شما از آسمان سرنگون میشوند، پایگاههای نظامیتان در کل یک منطقه خنثی میشوند، پیشرفتهترین سیستمهای دفاع موشکیتان نابود میشوند، دشمن کنترل استراتژیکترین آبراه جهان را به دست میگیرد و نیروی دریایی شما نمیتواند آن را بازگشایی کند، و «متحدان» شما علیرغم «حمایت» شما بیرحمانه بمباران میشوند - این نوع متفاوتی از شکست است.
این به جهان میگوید که آن غول، دیگر چندان غول نیست.